تبليغاتX
لولوها رو بزن! - نقدی به تعهد اجتماعی هنرمندان این زمانه

 

جنبشی پا گرفته است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت یا از نشت آن در افکار و اعمال شهروندان ایرانی (و نه فقط تهرانی) جلوگیری کرد. مردمی که تا پیش از خرداد ۸۸ عادت می‌کردند و همه‌چیزشان را بر محور همین عادت می‌تنیدند حالا دارند همه‌چیزشان را بر محور عادت نکردن می‌تنند. نمی‌شود قضاوت صددرصدی کرد اگر بخواهیم قضاوت عاقلانه‌ای بکنیم اما کم و بیش همین‌طور است.

در این روزها بیشتر از هر چیز در حوزه‌ی هنر، شعر سروده می‌شود. برخی از این اشعار شعار هستند و برخی دیگر همان شعر که روی کاغذی یا در محوطه‌ی سفیدی از وب نوشته می‌شود. برخی از اشعار هم ترانه هستند که روی موسیقی خوانده می‌شوند. داستان کمتر نوشته می‌شود. بیشتر روایات مستند از واقعیات است که جای داستان‌ها را گرفته است. عکاسی و فیلم‌برداری هم که اظهرمن‌الشمس است که در این جنبش چه جایگاهی دارد.

حالا می‌رویم سراغ بحث سرگیجه‌آور تعهد اجتماعی در هنر.

بگذارید اول از همه نظرم و زاویه دیدم را در مورد تعهد هنرمند بگویم. از نظر من تعهد هنرمند به چیزی جز «راست گفتن» نباید باشد. هر چیزی که این تعهد را متوقف یا حتی دچار تأخیر کند به نظر من دروغ است و با دروغ به هیچ‌چی جز سیاهی و اشتباه و سیکل تمام چیزهای بد تاریخی نمی‌توان رسید.

اصلاً این تعهد به راست گفتن در تمام شئون این جنبش به نظرم بسیار حیاتی‌ست. یعنی اگر با بالا بردن عکسی ساختگی یا نامربوط به جنبش سبز ایران فکر کنیم داریم به تحقق پیروزی این جنبش نزدیک می‌شویم حتی اگر چند صباحی حدس‌مان درست از آب درآید اما بی‌گمان و دیر یا زود کوزه‌ی ترک‌دار می‌شکند و هرچه را هم که با صداقت جمع کرده‌ایم از دست می‌دهیم. منظورم از این شکست نه فقط شکست عینی بلکه شاید فقط شکست ذهنی جنبش باشد. شاید کوزه‌ی ترک‌دارمان را بتوانیم سی سال تمام با بند زدن و مدام اضافه کردن به محتوی آن حفظ کنیم اما...

آیا دیدم خیلی ایده‌آلیستی است؟ شاید. یا شاید حتماً!

اما بگذارید بگویم که راست گفتن و چیزی جز راست نگفتن تنها تهور ایستادن رودرروی دولت و حکومت و گفتن چیزهایی که آن‌ها نمی‌خواهند بشنوند نیست. سی سال از مگوها و تابوهای انقلاب ۵۷ می‌گذرد. شعرها و شعارها و داستان‌های آن دوره را وقتی می‌خوانیم پر است از مگوهای در زمان خودش متهورانه. پر است از شعارهای تابوشکن. اما... این سی سال یک چیزی را تغییر داده است: دیگر آن شعرها و شعارها و داستان‌ها تابو نیستند. دیگر نوشتن شعار «مرگ بر شاه» متهورانه نیست و سخن گفتن از طاغوت هیجانی برنمی‌انگیزد و رگ عدالت‌خواهی ما را تکانی نمی‌دهد. در صورتی که اگر راه دوری نخواهیم برویم هنوز هم یک غزل حافظ تابوشکن است. حالا فرقی نمی‌کند غزل اجتماعی باشد یا عاشقانه یا عارفانه یا حتی مدیحه. از حافظ بت نمی‌خواهم بسازم. فقط این را می‌دانم که حافظ راه را درست می‌رفته؛ همین! این‌که در راه درست تا کجا رفته و کجاها نرفته و باید می‌رفته را نمی‌دانم. هنوز به آن درجه از علم نرسیده‌ام که این‌ها را بدانم.

سخن راست گفتن فقط این نیست که در مرگ ندا و سهراب مرثیه‌سرایی کنی. بلکه این است که ندا و سهراب را بشناسی. این است که قاتلان‌شان را هم بشناسی. و در سخن گفتن از این دو گروه هیچ‌چی جز آنچه حقیقت دارد را ملاک شناسایی‌شان نکنی. شاید ناگهان بفهمی که قاتل‌شان یک وقتی به تو پول قرض داده! (مشخص نیست که محافظه‌کاری کردم؟!) شاید ناگهان بفهمی که سهراب کسی بوده که تو تا دیروز سرت را از او برمی‌گرداندی تا هویت نسلی‌ات را آلوده نکند! همه‌ی این‌ها را نوشتن تعهد است به نظرم. و با این تعهد است که هم ادبیات زنده می‌شود هم جنبش زنده می‌ماند.

سخن کوتاه از امروز! دیروز همه‌مان زندگی دیگری داشتیم. و یکهو ۲۲ خرداد همه‌چیز را عوض کرد. همه‌ی ما از هنرمندجماعت گرفته تا غیرهنرمند شوکه شدیم. لال‌مانی گرفتیم از حوادثی که ناگهان بر ما عارض شد و جلوی ما اتفاق افتاد.

ادبیات و هنر واکاوی آن چیزهایی‌ست که در نگاه اول و دوم و سوم و... دیده نمی‌شوند. اصلاً چیزی که در ادبیات می‌توان فهمید قابل فهم در هیچ‌جای زندگی نیست. حتی اگر کتابی را خوانده‌ای باید دوست‌ات هم کتاب را بخواند تا آن چیزی را که تو فهمیدی او هم بفهمد. نمی‌شود یک نفر کتابی را بخواند و دوستانش را جمع کند و برایشان تعریف کند و سؤالات آن‌ها را در باب این کتاب جواب دهد و آن جماعت نفس راحتی بکشند که «آخیش! کتابه رو خوندیم!» حداقل ادبیات واقعی این است که جز خودش نمی‌تواند معرف خودش باشد.

چیزهایی که بیرون از هنر و ادبیات در زندگی دیده نمی‌شوند چه چیزهایی هستند؟ ممکن است قاتلی در میان چشم‌های آن مردی باشد که اکنون زنی را می‌بوسد. اگر ادبیات، ادبیات باشد باید بتواند صحنه‌ی قتل این زنِ بوسیده‌شده را با خنجر پنهان شده‌ی آن مرد عاشق ببیند؛ بسیار پیش از وقوع آن قتل در دنیای واقع!

دنیا و زندگی کُدگذاری شده‌اند از چیزهایی که در آینده می‌آیند. واقعیات اگر فقط آن چیزهایی بودند که با چشم ظاهر و در لحظه‌ی اکنون می‌توان دید این‌طور نبود. اگر این کُدها را هرکسی با چشم و عقل ظاهر می‌توانست ببیند دنیا و آدم‌ها و حتی خود هنرمند هیچ احتیاجی به هنر نداشتند.

در این باب بسیار می‌توان نوشت و پاراگراف قبل را می‌توان بسیار بسیار بسیار بیشتر از این ادامه داد. اما بگذریم و بیاییم سراغ وضعیت حاضر.

اگر هنر و ادبیات ما آن چیزی بود که باید باشد، اگر زنده می‌بود، نمی‌بایست این‌طور شوکه می‌شدیم و لال‌مانی می‌گرفتیم. شاعران و سایر کسانی که در این برهه از تاریخ ایران شاعر ندا و سهراب و... شده‌اند و مایی که نمی‌دانیم چه بخوانیم و چه بنویسیم و وقتی می‌نویسیم می‌ترسیم که نکند از موج سبز عقب بیافتیم همه و همه گواهی عقب‌ماندگی و رو به قبلگی ادبیات ما هستند.

هرچه هم سعی شود شعرهای این دوره پر باشد از تعهد اجتماعی اما چون دوره‌اش گذشته نه درست خوانده می‌شوند این نوع شعرها نه طبیعتاً تأثیری می‌گذارند. این شعرها فقط نفسِ سروده شدن‌شان کافی‌ست تا آن تعهد از مد افتاده و قدیمی و بی‌حال را زنده کنند. وگرنه مهم نیست خودِ شعر چیست و از چه می‌گوید! انگار تعهد اجتماعی شعر دیگر فقط به این است که یک چیزی که پر باشد از کلمات قلمبه سلمبه‌ی احساساتی و نوبالغانه سروده شود.

داریم از اصل کاری دور می‌افتیم. تعهد اجتماعی هنرمند!

به نظر من چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم تعهد اجتماعی را بسیار پیش از شروع این جنبش باخته‌ایم. باخته‌ایم وقتی آنقدر شنیدیم که نسل ما بی‌آرمان است و حالا می‌بینیم که این نسل هم پر از شهید شده است و می‌شود! نسل ما؟ شهید؟ برو! شوخی نکن! تا پیش از این بسیاری (نمی‌گویم همه چون نه همه را می‌شناسم نه آثار همه را خوانده‌ام) همین حرف‌ها را می‌گفتند. داستان‌ها یکهو پر می‌شد از زن و شوهرهای آپارتمانی خاله‌زنک! یکهو پر می‌شد از جوانان ماشین‌باز. یکهو پر می‌شد از تنهایی کاروری... از مکث‌های همینگوی‌یی... از هش‌الهفت‌بازی جویسی... از... از همه‌چیز جز راستِ زندگی ما که به صورت کُد در زیر پنهان بود.

اگر راست‌ها را دیده بودیم و از راست نترسیده بودیم و متهورانه به دل تمام راست‌ها شیرجه زده بودیم الان گیج و سردرگم از خودمان نمی‌پرسیدیم که پس این نسل چیست؟! نمی‌گویم می‌فهمیدیم که این نسل چیست بلکه حداقل همراه با این نسل داستان‌ها و شعرهای ما هم بدون لال‌مانی گرفتن ما و بدون عقب‌گرد به آن نوع پوسیده‌ی تعهد سوسیالیستی به کوچه و خیابان می‌آمدند و با خصوصیات امروزی به مبارزه می‌پرداختند.

اما الان نمی‌نویسیم. فقط متعجب و رو دل کرده نگاه می‌کنیم و سعی می‌کنیم هضم کنیم چیزهایی را که می‌بینیم تا بعداً بنویسیم! ما نفهمیدیم برق چشم‌های آن قاتل را که در زمان اکنون عاشق بود. ما در خیالات (خیالاتی که پایش روی زمین نبود) و در خط و خطوط ایسم‌ها حرکت کردیم. ما مطابق آنچه از ما می‌خواستند نوشتیم و ساختیم. ما آن چیزی را دیدیم که دیگران می‌گفتند و به جای حقیقت به دنبال شایعه گشتیم! و ناگهان کاخِ توهماتِ بی‌حقیقت ما فرو ریخت.

سعی می‌کنم زیاده‌روی نکنم در نظرم. حتماً ایرادهایی دارد این نوشته. حتماً جاهایی زیاده‌روی کرده‌ام و جاهایی محافظه‌کاری. اما سعی کردم فکر کنم که چرا این روزها ما نویسنده‌ها و هنرمندان اینقدر گیج و حیران و لال و منفعل شده‌ایم. نتیجه‌ی این سعی این شد. باید دیگران هم به این سعی بپیوندند تا حقیقت را کشف کنیم تا همان حقیقت ما را آزاد کند.

یا حق

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:45  توسط اشکان نیّری  |