شب کوچهها را جارو زده بود. از تلفن کارتی جلو خانهشان زنگ زده بودم و با او حرف میزدم. صدای همهمهای از دور میآمد و در خیال میدیدم جمعیتی از کوچهها فوران میکند توی خیابان اصلی و مرا با خودش میبرد. اینکه این جمعیت از طرفداران چه کسی بودند و برای چه آمده بودند را نمیدانستم. صداها خشمگین بودند و از پشت سرم میآمد. رو به سوی صدا میکردم اما باز هم از پشت سرم میآمد. میان سکوتی که کرده بودیم ناگهان تشخیص دادم چه میگویند: «الله اکبر!»
ساعت نزدیکهای یازده شب بود. یک ساعت بود که در کوچه پس کوچهها به امید یافتن خیابان اصلی پیش میرفتم. شعارهای هماهنگ «الله اکبر» و ناهماهنگ «مرگ بر دیکتاتور» داشت تمام میشد اما ناگهان از پنجرهای صدایی با تمام قوا فریاد میزد: «مرگ بر دیکتاتور!» مردی کنار سوپرمارکت توی تاریکی چمباتمه زده بود، کنارش یک شیشه دوغ نیمهتمام بود. لیدر بخشی از شعارها بود. یکی دو بار دیگر گفت: «الله اکبر!» و پاسخاش را از پنجرههای اطراف شنید بعد باقیِ دوغش را یکهو سر کشید و ساکت و صامت نشست و چشم دوخت به سیاهی. خیابان اصلی را هنوز پیدا نکرده بودم. آخرین صدا از زنی بود گمانم چهل چهل و خوردهای سال که از آخرین طبقهی یک آپارتمان هشت طبقه فریاد زد: «مرگ بر دیکتاتور!» و صدا بالا رفت و طنین بخش آخرش آنقدر در شب رفت تا محو شد.
یادم افتاد به فیلم دیوار پینک فلوید که شخصیت اصلی پس از اینکه تلویزیون را از پنجرهی آپارتماناش به بیرون پرتاب میکند دست میاندازد به کنارههای پنجره، بریدههای شیشه پوست زمختاش را میشکافند و خون روی پنجره جاری میشود و فریادی از عمق وجود او بر سر شهر زده میشود. فریاد چندبار پژواک پیدا میکند سپس محو میشود.