حجم اتفاقات و حوادث این روزها آنچنان متراکم است که مرا به سکوت وامیدارد. از چه بگویم؟
چه کسی ملت است؟ مردم چه کسانی هستند؟ همیشه برای من این سؤال است که من مردمام یا مثلاً ده میلیون نفر؟ آنها بیشتر مردماند یا من؟
شاید برای اولینبار در تاریخ جمهوری اسلامی ایران بود که روی جمهوریتاش خطی پررنگ کشیدند. نه اینکه تا به حال جمهوری بودیم! نه! اما بار اول بود که نه خط کشیدند رویش که اصلاً پاکش کردند. شاید هم رویش ریدند! (با عرض معذرت)
حالا چیزی برای گفتن ندارم. کسی که دل به تغییر میبندد وقتی روبرویش را با تمسخر و زور و اسلحه بستند شاید کمی مقاومت کند و دست و پا بزند اما بعد که برگردد دیگر زندگی عادی نخواهد داشت. میرود تا خود را گم و گور کند تا یادش برود چه میخواسته و چه شده!
من به شخصه شاید خودم را در کلمات گم و گور کنم اما بعید نیست فردا سر از مردابهای الکل درآورم. شاید هم روی مام میهن اختفی بیاندازم و گور خودم را از این خاک بکنم. به هر حال وقتی کشورم به صدای بلند میگوید «من نیازی به تو ندارم» باید خیلی خر باشی که هنوز در آغوشش بکشی و برایش دل بسوزانی.
از انتخابات ننوشتم به جز یک مقدمه و میبینم که آن یک مقدمه هم زیاد بود برای چنین انتخاباتی! اگر نوشته بودم پاکشان میکردم. اما حالا این مقدمه را اصلاً حال ندارم که بردارم.
اما حالا از انتخابی مینویسم که به پهنای مرگ روبروی جوانهای ایرانی گشوده شده است! حق انتخابِ چگونگی مُردن با ماست. وقتی میلیونها و میلیاردها راه برای مُردن وجود دارد دیگر چه محدودیتی برای زندگی داریم؟ دشتی به این فراخ! تاریکی به این تاریک! باید پایمان را خواسته ناخواسته به قیر شب فرو ببریم و برویم. چون ازین پس مقصدی جز قیرآباد نداریم.
خیلی اوقات درونم تاریک است و همان هنگام وقتی آشنایی دوستی با من حرف میزند پر از زندگی میشوم. رویهام خیلی اوقات پر از موج است. اما حالا... کمکم دارم ساکن میشوم. بچهی پنج شش ساله را که در اوج شیطنت است اگر هر روز بیست بار دو دستی توی سرش بکوبی بعد از یک ماه دیگر تکان نمیخورد. چون دیگر مُرده است! حالا این هم حکایت ماست. کمکم دارم از امیدواریام خندهام میگیرد و فکر کنم بعدش به گریه بیفتم و بعدش هم هیچ.
رسیدن به هیچ خطرناک است. هیچی شدن یا رویهی دیگر آن هیچی نشدن وضعیتی روزمره است که همیشه از آن میترسم.
شاید تنها پناهم از هیچی نشدن یکی کلمات و نوشتن باشد و یکی دیگر عشق. نوشتن که معلوم است اما عشق... عشق... باید خانهای برای عشقام بسازم... چاردیواریای که مدام برای همسایههایم اختیاری بودنش را فریاد بزنم! باید کاری بکنم که دیکتاتور نتواند در نوشتن و در عشقام نفوذ کند! حالا که همهجا را گرفته است و پوزخند میزند اما این دو جا را نمیتواند بگیرد. شاید حالا تنها امیدواریام به این باشد. همین!