امروز شانزدهم خرداد سالگرد فوت هوشنگ گلشیری، یکی از تأثیرگذارترین و پرکارترین داستاننویسان ایران است. هوشنگ گلشیری در من شوق داستاننویسی پدید آورد. شخصیتهای داستانی او همیشه برای من زندهترین شخصیتهای داستانی در ادبیات داستانی ایران هستند. سبک ویژهی او زمانی که در ابتدای راه نویسندگی بودم (و او سالهای انتهایی عمر خود را سپری میکرد) مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. یادم است وقتی خبر فوتش را شنیدم متنی یک صفحهای با رعایت تمام ویژگیهای درونی و بیرونی سبک رواییاش نوشتم و خواستم به کارنامهی حالا بیگلشیری بفرستم. نفرستادم. با خودم گفتم اینهمه نویسنده و شاعر و سینماگر و منتقد و شاگردهای بزرگ و کوچکش وقتی مینویسند پس بهتر است من بخوانم.
من هوشنگ گلشیری را از نزدیک ندیدم اما با اینحال یک بار در یکی از کلاسهایش حضور داشتم! پیش از آنکه بمیرد خوابش را دیدم. دیدم که در باغ اجدادی شهمیرزاد، توی عمارت کلاه فرنگی، روی زمین نشسته بودیم. من و یک عالم دختر و پسر جوان. با شور و حرارت راه میرفت و حرف میزد. ما یادداشت برمیداشتیم. یا گاهی چیزی که به یادمان آمده بود مینوشتیم. حرفهاش که تمام شد با چند قدم بلند به پشت سر ما دوید و در اتاق را با تفاخر و لبخند باز کرد. یادم است که چیزی نگفت. بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم. همهی ما توی ایوان عمارت جمع شدیم و هنوز سرگرم دور و برمان و خودمان بودیم که آقای گلشیری با حرکتی نیمدایره باغ را به ما نشان داد. یادم است که گفت: «نگاه کنید!» و ما نگاه کردیم. باغ باغتر شده بود... برگ برگتر شده بود... سبز سبزتر شده بود. همهچیز بیشتر خودش شده بود. باغ هیچوقت تا این حد خودش را به ما نشان نداده بود. به اضافهی این چشممان به دیدن شتهای سبز روی برگی سبز در انتهای باغ قادر بود و ادراکمان سیب را آنچنان که هست حتی بهتر از آنکه گازش بزنی و آب شیریناش از لب و لوچه سرازیر شود درمییافت. باغ را دریافتیم و ناگاه باغ به درونمان رفت و ما به درونمان نگریستیم. هرچه بود در درون ما بود و آنچه بیرون بود کپی رنگ و رو رفتهای از آن بود. این شد که چشم بستیم و شدیم باغ!
همهی آنچه در خواب دیدم اولین کلاس و کارگاه عملی داستاننویسیام بود. گرچه بعد از آن چند کلاس داستاننویسی رفتم اما دریافتهای این کلاس هنوز هم برایم زنده و آموزنده است. گرچه نتوانستم آنطوری که حقاش بود بنویسم. هنوز هم پایه و اساس دید من به ادبیات داستانی آن خواب است.
خیلی دلم میخواست برای سالگرد آقای گلشیری در زمینهی نقد تحلیلی یکی از داستانهاش حداقل یک تلاشی میکردم. اما متأسفانه فشردهترین روزها برای من همین روزهاست. پس به یک معرفی ساده اکتفا میکنم.
مجموعه داستان «جبّهخانه»ی هوشنگ گلشیری برای من خیلی دوستداشتنیست. حداقل دو داستاناش را از میان چهار داستانِ مجموعه خیلی خیلی دوست دارم. یکی داستانی که هماسم مجموعه است و دیگر داستان «به خدا من فاحشه نیستم».
داستان کوتاه «جبهخانه» که شاید بتوان آن را در ردهی ادبیات انقلاب گذاشت یکی از عجیبترین و تأثیرگذارترین داستانهای کوتاه ایرانی است که خواندهام. البته با توجه به اینکه من داستان ایرانی زیاد نخواندهام. فضای واقعگرای ابتدا و انتهای داستان را و میانهی سوررئال آن را که به فضاهای روانی و مادی «شازده احتجاب» شبیه است دوست دارم. راوی داستان جوان دانشجوییست در بحبوحهی انقلاب پنجاه و هفت سوار اتوموبیل زنی اشرافی میشود و پا به فضایی میگذارد که به نظرم مقداری تاریخ و فرهنگ ایران در آن روایت میشود. شخصیت بینظیر و زندهای در آن فضا زندگی میکند که امریکاییست و به نامِ جانی. مدتهاست سراغ داستان نرفتهام اما همیشه در نظرم جوانی با هیکل بادیبیلدینگی و موهای بلند بلوند میآید.
داستان «به خدا من فاحشه نیستم» هم روایتیست از یک مهمانی بیدر و پیکر روشنفکری. روشنفکرهای پرمدعا و عمدتاً پیزوری که در محیطی بسته در یک خانهی (احتمالاً) قدیمی به اصطلاح امروزیها پارتی میگیرند. روشنفکرانی که هر کدام در خارج از این خانه درگیر روزمرهجات(!) زندگی خود هستند. تنها در این خانه و امشب است که به یاری میراث روشنفکری از دست رفتهشان و به زور الکل و زنی که میتوانید خودتان اسم برایش انتخاب کنید لایههای شخصیت خود را کنار بزنند و در آخر و اوج داستان به ذات وجودیشان برسند.
خدایش بیامرزد