تبليغاتX
لولوها رو بزن! - بغضی که باید قورت داد

ماجرای پدرام رضایی‌راد به این صورت تمام شد. بسیار مختصر و مفید! با خودم فکر می‌کنم اگر من جای او بودم یا جای هرکس دیگری که دچار این سؤتفاهم می‌شد چه می‌کردم؟ رضایت می‌دادم به اضافه کردن این نوشته به پاورقی؟ نمی‌دانم. شاید لج‌بازی‌ام گل می‌کرد و... .

اما این چیزها مهم نیست. مهم بی‌پناهی و عقب‌نشینی سواد در مقابل حمله‌ی بی‌سوادی‌ست. این است که سکوت را گوشخراش می‌کند. وگرنه سکوتِ پس از رفع دعوا را باید به فال نیک گرفت.

اما یک چیز هم هست که از هر چیز دیگر مهم‌تر است در نظر من. هرچیزی که مانع نوشتن و داشتن خیال آسوده برای نوشتنِ یک نویسنده بشود به سود نویسنده و حتی جامعه است که زودتر تمام شود و نویسنده باز برگردد به اتاق خودش و باز بنویسد. شاید به هر قیمتی بیارزد این تمام شدن. شاید...

نمی‌دانم... شاید...

اما بهرحال این سکوت و رضایت نویسنده و حتی از بین بردن تمام روایت‌ها از این ماجرا در برابر یک سؤتفاهم باورنکردنی خود ماجرایی تلخ است که به این سادگی‌ها فراموش نمی‌شود. منتها باید این بغض را هم قورت داد.

 

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط اشکان نیّری  |