هیچوقت به سیاستمداران علاقه نداشتهام. هیچوقت نخواستهام زیاد بهشان نزدیک شوم. همینطور به سیاست هم. سیاست برای من نه در میتینگهای انتخاباتیست نه در دست تکان دادن و... .
سیاست برای من زمینیست که رویش قدم میزنم. زمینیست که رویش لپتاپم را میگذارم و داستان مینویسم. سیاست برای من آن چیزهاییست که از یک میتینگ بر جا میماند. کاغذهای پاره... میکروفنهای داغشده... صندلیهای تاشده... آدمهای کناری نشسته... سیاستمداران پیژامهپوش... و خرید یک سطل ماست به همراه جدیدترین کتاب یک نویسنده. سیاست برای من قدم زدن در خیابان است؛ یا چرت زدن در اتوبوس؛ یا گشتن به دنبال خانه.
به همین خاطر هیچوقت نه خواستهام (و اگر هم زمانی خواستهام) نه توانستهام سوت بزنم و دست بزنم برای سیاستمداران. دور از مرکز بودن شاید چیزیست که من انتخاب نکردهام. پدر و مادرم انتخاب کردهاند اما هیچوقت از این موهبت ناراضی نبودهام.دور از مرکز بودن کمکم برای آدم خاصیت گریز از مرکز را درست میکند. هرچه گردش مرکز بیشتر شتاب بگیرد من هم دورتر میشوم!
شاید این تنها یک عکسالعمل عادی انسانی باشد که در تمام عمرش احساساتش را سرپوش گذاشته و برخلاف باطن احساساتی و شکنندهاش ظاهری سرد و بیتفاوت داشته و علاوه بر آن کمرویی هم به آن کمک میکرده. اما من فکر میکنم تمام اینها به آن آدم کمک میکند که همیشه بیشتر از شور شعور داشته باشد.
من فکر میکنم یکی از مهمترین کمکهای ما به سیاست و به جامعه و به خودمان این است که هدف و آرمانمان را فراموش نکنیم.
اگر دارای هدف و آرمان باشیم و نه فقط هوادار آن، حوزهی فردی و اجتماعی و سیاسی در هم میآمیزند و ما همانطور که از دیگران متوقعایم به بضاعت عمل خودمان نیز نگاه میکنیم و به همان مقدار به بضاعت عمل آن سیاستمدارانی که انتخاب میکنیم.
معمولاً چیزی که در فضای شورانگیز و شعورگریز پیش از انتخابات اتفاق میافتد فراموشی موقت تمام این حرفهاست. فراموشیای که گاه حتی با خودآگاه سروکار دارد و گاه با ناخودآگاه. به خصوص در فضای شکننده و حداقلی سیاسی ایران که گاه نفسِ گفتن یک حرف کافیست تا چشم بر روی تمام معایب ببندی.
بعد از این مقدمهی طولانی میخواهم بروم سراغ حرف اصلی خودم. میرحسین موسوی انتخاب این روزهای من است و اگر اتفاق خاصی نیفتد انتخاب من در ۲۲ خرداد هم خواهد بود اما...
کاش مجبور نبودیم برای رسیدن به این انتخاب چشم روی معایب کوچک و بزرگ ببندیم. کاش مجبور نبودیم در همین روزها هم شعورمان را به شورمان بفروشیم. کاش متوقع بودیم و توقع ما به اسم زیادهخواهی و آب به آسیاب دشمن ریختن تعبیر نمیشد.
این "ما"یی که میگویم همهی آن کسانی هستند که در امور سیاسی و انتخاباتی متأسفانه بیشتر صحوی هستند تا سُکری! آنها هرچه مینوشند آنقدر مست نمیشوند که کتک خوردن خبرنگاران و عکاسان را خودآگاه یا ناخودآگاه به پس ذهن برانند و فریاد بکشند: «زندهباد آزادی بیان!»
شاید آنها همانهایی هستند که دیدهاند چطور روزی در میان جماعت خشمگین کسی از یک سو دستور کتک زدن آن "بسیجی" را داده و مردم خشمگین بیتأمل سر آن "بسیجی" بدبخت ریختهاند و به قصد کُشت او را کتک زدهاند و یک لحظه به این فکر نکردهاند که اصلاً شاید آن بدبخت "بسیجی" نباشد حتی! این آدمها از فضیلت مست شدن بیبهرهاند.
روضه نمیخوانم برای خودم! این حکایت روزمرهی من است. و حکایت روزها و سالهای از دست رفته.
شاید آرمانگرای خیالباف باشم به نظر برخی آدمها اما به هر حال حق خودم میدانم که وقتی به کسی که فریاد میزند «آزادی بیان» سختگیرتر و بهانهگیرتر باشم. به قول این آدم گفتن حق، مسئولیت میآورد.
یا حق