تبليغاتX
لولوها رو بزن!


آن روزی که همه‌ی آدم‌های جامعه هرکدام به بهانه‌ای و بعضی‌ها هم اشتباهی یک‌بار به زندان رفته باشند چه چیزی می‌تواند بازدارنده و امنیت‌بخش در این جامعه باشد؟ لابد زندان رفتن برای بار دوم! چون مرگ که مثل آمپول است تا بخوای داد و بیداد کنی و بترسی تموم شده!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:7  توسط اشکان نیّری  | 

من به عنوان کسی که با بسیاری از مواضع و عقاید و اعمال آقای فرهاد جعفری مخالف است با این پیشنهاد ایشان کاملاً موافقم چرا که خود نیز پیش‌تر به مجلس شورای اسلامی چنین نامه‌هایی را فرستاده بودم و خواسته‌هایم را به نماینده‌ی شهرمان و به نماینده‌های دیگر انتقال داده بودم و به قدرت این کار ایمان دارم.

نوشتن نامه‌های اعتراضی به نهادهای اجرایی مهم کشور آن هم در مقیاس بالا و نیز پیگیرانه از نظر بنده نه تنها هیچ تضادی با اهداف جنبش سبز و مردم ندارد بلکه دقیقاً در راستای آن است اما فکر نمی‌کنم با این راه باید از راه‌های دیگر اجتناب کرد.

فکر می‌کنم باید از این راه نیز به اعتراض و پیگیری اعتراض مسالمت‌آمیزمان ادامه دهیم.

من به شخصه مضمون و لحن نامه‌های آقای جعفری را درست و در مسیر خواسته‌های خودم می‌دانم و آن‌ها را در روز شانزده آذر که به خیابان می‌روم ارسال می‌کنم. البته شاید به موارد قانونی اعتراض  چیزهایی اضافه کنم.

امیدوارم ما بتوانیم به این عمل دموکراتیک فارغ از بحث‌های دیگر و بحث‌های شخصی نگاه کنیم و تصمیم بگیریم که به این کار بپیوندیم یا نپیوندیم.

فکر می‌کنم اگر جنبش سبز آن چیزی باشد که من می‌شناسم یعنی مرام اخلاقی، بلوغ سیاسی و هسته‌ی فکری مسالمت‌آمیز داشته باشد باید از این راه نیز به عنوان یکی از راه‌های "تغییر" استقبال کند. فکر می‌کنم "حضور" دایمی آدم‌هایی که خواهان تغییر هستند در تمام ابعاد زندگی اجتماعی باعث می‌شود که دیگر اگر کسی بخواهد هم نتواند چشم روی ما ببندد و کم کمش این است که زندگی را برای او سخت‌تر کرده‌ایم! من فکر می‌کنم این کار یکی از راه‌های زندگی کردن آرمان‌های جنبش سبز است که میرحسین موسوی نیز در بیانیه‌هایش روی آن به درستی تأکید می‌کند.

باز هم می‌گویم که من با آقای جعفری در موارد زیادی اختلاف نظر دارم و یک‌بار حتی خواسته‌ام با ایشان مباحثه کنم اما ایشان انگار علاقه‌ای به شکسته شدن انگاره‌های ذهنی خود ندارد. 

این تأیید صرفاً تأیید یک پیشنهاد خوب از طرف یک شهروند ایرانی است و بس.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:31  توسط اشکان نیّری  | 

بدترین تصویر این روزها تصویر مردهای میانسال متأهل و بچه‌داری است که سر کلاس‌های فوق‌لیسانس و لیسانس و فوق‌دیپلم دانشگاه‌های کشور می‌نشینند و از زور بی‌خوابی و خستگی روی صندلی‌ها چرت می‌زنند و چرت‌شان را زنگ‌های شاد موبایل‌شان پاره می‌کند و با شرمندگی برای جواب دادن به زنگ‌های لج‌باز آدم‌های غیرآکادمیک از کلاس بیرون می‌زنند و وقتی هم که استاد چیزی از آن‌ها می‌پرسد به قول فروغ به "اعصاب پیر و خسته‌شان" خیلی فشار می‌آورند اما چیزی به ذهن‌شان نمی‌رسد و با زبانی اداری معذرت می‌خواهند.

بدترین قسمت این ماجرا این است که یا خودت جزو این نوع آدم‌ها باشی یا فکر کنی چیزی نمانده به این نوع زندگی برسی.


پ.ن: همین الان فهمیدم مهدی سحابی درگذشت. خیلی جا خوردم. از ترجمه‌های او فقط و فقط یک جلد از رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست را خوانده‌ام اما هنوز شیرینی تک تک کلماتِ آن یک جلد و تصویرهای نابی که در زبان فارسی بازسازی شده بود را به یاد دارم. یک‌بار توی خیابان ستارخان تهران با خانم‌اش دیدمش. یک پیرمرد مهربان و آرام به نظرم آمد. شاید تأثیر ترجمه‌اش بوده! خواستم جلو بروم ببوسمش اما رویم نشد. خدا رحمتش کند. ... یادم آمد! ترجمه‌ی «بارون درخت‌نشین» ایتالو کالوینو را هم از مهدی سحابی خوانده‌ام. این رمان را درست مثل بارون روندوی کتاب روی بلندی‌ها و دور از روزمرگی‌ها خواندم. بارون روندو روی شاخه‌ی درختان رفت و زندگی کرد و من روی باروی قلعه‌ای فروریخته و متروک که بر ستیغ کوهی بود این رمان را خواندم. لحظه به لحظه‌ی این رمان را با پشت ساییدن روی سنگِ باروهایی چندصد ساله زندگی کردم. باز هم می‌گویم... خدا رحمتش کند.


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:24  توسط اشکان نیّری  | 

چقدر دلم می‌خواهد تنها تفاوتم با همکلاسی احمدی‌نژادی و ولایی‌ام در نوع تفکر ما باشد. چه‌قدر همین حس را همین آرزو را بالاتر از تمام ایدئولوژی‌ها دوست دارم. اما این‌طور نیست... هیچ‌وقت این‌طور نیست.

عزیزکرده‌ها را می‌برند توی خیابان بهشان شکلات می‌دهند و عرق‌شان را می‌چینند و سازماندهی‌شان می‌کنند و آب خنک بهشان می‌دهند و ما را می‌زنند و فحش می‌دهند و توی خودشان راه نمی‌دهند و انواع و اقسام برچسب به ما می‌چسبانند.

به یک طرف می‌گویند مردم و به طرف دیگر اغتشاش‌گر و اوباش.

اصلاً این مردم کیست؟ چیست؟ چه شروطی لازم است که یک سری از آدم‌ها مردم باشند؟! چقدر باید باشند؟ چطور باید باشند؟ کجا باید زندگی کنند؟ چه روزنامه‌هایی باید بخوانند؟...

عکس‌های ایرنا و کیهان را می‌بینم و غصه برم می‌دارد. دارند چه می‌کنند؟ ملت؟ یک عده از مردم را به اسم ملت می‌خواهند قالب کنند؟ هدف‌شان چیست؟ فکر کرده‌اند آخرش چه می‌شود؟ انکار و چشم بستن روی واقعیت به کجا می‌انجامد؟

من که به شخصه سبز نیستم که علیه مردمی که با افکارشان مخالفم پیروز شوم. فقط می‌خواهم دیده شوم... حرف بزنم... در بازی‌های اجتماعی راه داده شوم. راهم نداده‌اند... به زور راه باز می‌کنم!

همان آرزوی اولم را با تمام وجود تکرار می‌کنم. دلم نمی‌خواهد هیچ ایدئولوژی‌ای پیروز شود. خسته شده‌ام از تمام ایدئولوژی‌هایی که از درون جدی هستند و از بیرون مضحک! فقط می‌خواهم من و آن هم‌کلاسی‌ام با هم برابر باشیم. همین!

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:38  توسط اشکان نیّری  | 


پدرم در آشپزخانه زندگی می‌کند. مادرم گاهی اوقات کنارش است و گاهی اوقات جاهای دیگر خانه. پدرم پشت میز بیضی غذاخوری می‌نشیند، زیرسیگاری‌اش با یک‌عالم توتون سیگار کنار دستش و بغل آن خرده توتون‌ها چندتا قرص ریز و درشت که هی از روی میز می‌افتند پایین و بابا میز را و صندلی را و خودش را غژی می‌کشد کنار و زیر لب قرمساقی می‌گوید و قرص شیطان را با انگشت‌های انبر شده می‌قاپد و می‌کوبد کنار قرص‌های دیگر. بابا سیگار را مدت‌هاست که نصف می‌کند و می‌کشد. نصفش را کنار زیرسیگاری می‌گذارد که بعداً به ته سیگار قبلی فرو کند و بکشد. یک جوک قدیمی هست که یک پیرمرد باحال دکه‌ای برایم تعریف کرد: سیگاری‌ها همه جاکِشن! چون... سیگار رو از جاش در میارن و بعد می‌کِشن!

پدرم پشت میز آشپزخانه می‌نشیند و از همان‌جا دو سوم هال، پنج ششم پذیرایی و چهار چهارم تلویزیون را تحت کنترل دارد. او روی کاغذهای کوچکش که به کاغذبری‌ها سفارش می‌دهد تا از مقواهای کاغذی برایش درست کنند می‌نویسد و سیگار می‌کشد و همه‌جا را تحت کنترل دارد.

تا جایی که من می‌دانم پدرم آدم اهل فکری است. گاهی با هم دعوا می‌کنیم و یک وقتی من فکر می‌کردم به زودی او مرا از خانه بیرون می‌اندازد. اما چیزی که عجیب است این است که معمولاً آدم‌های اهل فکر دل‌شان می‌خواهد تنها باشند و یا در جمع هم حریم خلوت خود را نمی‌شکنند یا در واقع نمی‌توانند بشکنند. اما بابا این‌طور نیست. بابا تقریباً هیچ حریم خلوتی ندارد. همیشه دوست دارد درها باز، پنجره‌ها باز، دکمه‌های پیرهنش باز باشد.

شاید من دارم در مورد آدم‌های اهل فکر کلیشه‌ای و قدیمی و امّلی فکر می‌کنم. شاید من برای یک قرن گذشته‌ام و بابا متجدد است و برای قرن بیست و یکم. شاید من به درد نخورم و بابا کارآمد!

منظره‌ی دلخواه بابا دشت‌های باز و وسیع و چمنزارهای سبز همراه با و پر از بع بع گوسفندان است.

منظره‌ی دلخواه من جنگل‌های تاریک، بیشه‌زارهای انبوه، کوچه‌پس‌کوچه‌های قدیمی و تودرتو، اتاق‌های درهم ریخته و شلوغ یا تمیز اما شلوغ است. یادم است خانه‌ی قبل‌تر از آن قبل‌تریه‌ی مادربزرگ مرحومم یک درختچه‌ی بزرگ داشت کنار دیوار حیاطش که توش معلوم نبود. دایی‌ام با قیچی باغبانی هرچندوقت یک‌بار کوتاهش می‌کرد اما نه آنقدر که معلوم شود آنورش یا تهش چیست. همیشه فکر می‌کردم مثل آن سریال «باغ مخفی» ته این انبوه شاخه‌های درختچه دری‌ست به یک باغ ناشناخته.

من دوست دارم همه‌ی درها بسته باشند. در اتاقم را برای خوابیدن قفل می‌کنم، پرده‌ها را می‌اندازم و درزهای آن را می‌بندم. حتی خیلی دوست داشتم آن شیشه‌ی ساده‌ی بالای در اتاقم هم یا نبود یا مات بود. گاهی که کنار دیگران خوابیده‌ام و لحافی روی خودم انداخته‌ام دستم را زیر لحاف می‌برم و با انگشت دستی کف دست دیگرم را نوازش می‌کنم و کیف می‌کنم که هیچ‌کس در این دنیا نمی‌داند که من دارم کف دستم را نوازش می‌کنم. تمایل وحشتناکی به لحاف دارم. حتی در تابستان هم عادت کرده‌ام یک لحاف گنده رویم می‌اندازم و فوقش انگشتان پایم را بیرون می‌گذارم. در پاییز و زمستان هم که دوست دارم دو یا سه تا لحاف رویم بیاندازم. نه که سرمایی باشم بلکه از پنهان شدن لذت می‌برم.

در داستان جدید کودکانه‌ام بچه‌ی قهرمان داستانم زنی را می‌بیند که کلی لباس روی هم پوشیده است و از پشت یکی از همین لباس‌ها کلاهی روی سرش کشیده و توی جنگل برای خودش ول می‌گردد. بعد از اینکه نوشتمش فوری اعصابم خرد شد و فکر کردم این یک کپی‌کاری مسخره از داستان‌های فانتزی غربی است اما وقتی نینا گفت «خودتو لوس نکن... کدوم کپی‌کاری؟ کدوم داستان رو کپی کرده‌ای؟» من نشستم فکر کردم و به نتیجه‌ی دیگری رسیدم. شاید این‌طور باشد که چون ابتدای داستان است و می‌خواهم به رؤیا فرو بروم زنی در داستانم آورده‌ام که شکل ایده‌آل خواب‌های من است! فکر کردم کدوم کپی‌کاری‌ای؟ این بچه‌هه انگار خود منم که چون دلش می‌خواد به رؤیا فرو بره یه زنی رو جلوش می‌بینه که کلی لباس یا لحاف روی خودش انداخته و آن زیر پنهان شده و مجازاً به رؤیا فرو رفته.

من عاشق چشم بستن هستم. چشم ببندم و بروم توی یک اتاق شلوغ. و با دست کشیدنِ دست و بو کشیدن دماغ کشف کنم. بابا باشد می‌گوید روشن کن آن چراغ پدرسگ را! روشن کن ببینی چه کار می‌کنی! بابا به گفته‌ی خودش عاشق نور است و نور حق است و حق خداست. من عاشق تاریکی‌ام و تاریکی جهل است و پادشاه جهل شیطان است. بیخود نیست همسن‌های من به یک چشم بهم زدن شیطان‌پرست می‌شوند!

دوست دارم از دورترین راه‌ها به مقصد برسم. اما پدرم دوست دارد از نزدیک‌ترین راه و بدون اتراق به مقصد برسد. به همین خاطر است که بابا راه عرفان اسلامی را برگزیده است و من راهِ... راهِ... راهِ خودم را!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:49  توسط اشکان نیّری  |