در زمانی که باید از خودم و ماهیتام دفاع میکردم یعنی در سالهای نوجوانی؛ و علیه نهادهای همسانکننده و سرکوبگرِ شخصیتهای مستقل طغیان میکردم ضعیف بودم و ایستادم تا رویم اثر بگذارند و هر طور که میخواهند هر روز بنا به هر هوسی یا خوابی تغییر شکلام بدهند. اما حالا در آستانهی تأهل که قالبهای از پیش آماده شدهی زندگی اجتماعی و زناشویی برایم آماده شده و شخصیتام هم شکل گرفته میخواهم طغیان کنم اما نمیدانم علیه کی! زمانی که آزاد بودم در طغیان در چنان مکعبی زندگی میکردم که آرزو داشتم زودتر بزرگ شوم و از دست مدرسه و پدر و مادر راحت شوم اما حالا دیگر نمیدانم باید علیه چه کسی یا چه نهادی و با چه هدفی طغیان کنم؟
شاید باید از همان ابتدا راه طغیان را بلد بود. شاید باید برگشت. حتی مجازی. و طغیان را از همان سالهای سرگیجه یعنی سالهای نوجوانی شروع کرد.
وقتهایی هست که دارم خواب میبینم و میدانم که دارم خواب میبینم. در چنین حالتی اگر روبرویم دختری باشد یا حتی زنی بهش حمله میبرم و لباسهایش را میدرانم. اگر روی پشتبام باشم با کله خودم را پایین میاندازم. اگر کسی باشد که از او بدم میآید یا حتی نسبت به او بیتفاوت هستم محکم میخوابانم توی گوشش. چنان آن بیچاره را زیر مشت و لگد میگیرم که نتواند حتی عکسالعمل نشان دهد. و خلاصه اینطور!
ادبیات هم برای من چنین هیجانی را دارد. خوابی که درش میشود هر کاری را کرد چون میدانی که خواب است! این روزها مینویسم که به صورت مجازی برگردم به آن روزها که اشتباه کردم. به آن روزهای گند نوجوانی. و دوباره تجربه کنم و اینبار با چشمانی باز و حواسی تیز. اینبار دیگر میخواهم بخوابانم توی گوش هرکسی که آنوقتها نمیتوانستم یا نمیدانستم! کسی مرا از مدرسه اخراج نمیکند، کسی نمیتواند ایراد منطقی به کارهایم بگیرد. این بار قهرمان داستان سالهای سال از سن واقعیاش بزرگتر است چون هیچ نوجوانی حتی در این روزهای طغیان علیه قدرت چنین آگاه و دلیر و نیز توانا نیست.
امروز داشتم توی تاریکروشنای خیابانهای شهرمان قدم میزدم و ذرت مکزیکی داغ میخوردم. دهانم میسوخت. فحش میدادم. همراه با موسیقی توی گوشم میخواندم و قدمهایم را با ضرب آن هماهنگ میکردم. فکر کردم من چقدر آزادم و زندگی حالا و در این سن چقدر محدودتر از آن سالهای نوجوانی شده. درست وقتی که باید میفهمیدم نفهمیدم. وقتی فهمیدم که دیگر در آن موقعیت نیستم. اما انتقام این جبر هستی را با ادبیات میگیرم. با این رمان لعنتیام یکبار دیگر و اینبار به وسعت یک دبیرستان آدم، زندگی میکنم و اینبار میدانم که چه خواهم کرد و هیچکس نیست که بتواند مرا از رسیدن به اوج انتهای رمان بازدارد. به اوج که رسیدم آخرش یک نفس راحت میکشم و... و آنوقت است که میفهمم و به شما هم میگویم که به کجا رسیدهام. حالا نمیدانم. اوج را میدانم اما تنفس پس از اوج را که خیلی انتظارش را میکشم نمیدانم. همهی این رمان را برای همان تنفس مینویسم.
توی فیلم «ماه تلخ» پولانسکی پس از تمام آن حوادث مازوخیسمی صحنهی تنفسی هست که پایانبخش این درام تلخ میشود. صحنهای که دو یار رومانتیکِ ابتدای داستان، حالا پس از توفان تجربههایی تلخ و به شدت واقعی روی عرشهی کشتی همدیگر را بغل کردهاند و میگریند. دخترک زیباروی مرد هندی میآید و از طرف پدرش تبریک سال نو را به این زوج میدهد. مرد هندی نماد آرامشِ نمادینِ شرق به این دو انگلیسی تبریک میگوید. درست است که تبریک سال نو است اما در استعاره تبریکِ گذشتن از خامی جوانی و تحمل درد پخته شدن را میدهد. و اینجاست که پولانسکی هم با گذاشتن موسیقی روحبخشِ ونگلیس به ما و به آن زوج داستان نویدِ پالایش روحی (که وظیفهی مقدس تمام درامهای دنیا از ازل تا ابد هستند) را میدهد.
من به دنبال آن صحنه هستم. و امیدوارم آن لحظه از این سفر مجازی به زمان و مکان راضی باشم.
ـ یه نفر تعریف میکرد آنوقتهایی که توی مدرسه سر صف صبحگاهی آمریکا را نفرین میکردند و میگفتند: «مرگ بر آمریکا» خواهر کوچولوش سر صف زار زار گریه میکرده که «چرا میگین مرگ بر آمریکا؟ عموی من آمریکاست. من نمیخوام عموم بمیره!» و مدیر میآمده و نازش میکرده و میگفته منظورمون عموت نیست! اما این خواهر کوچولو بازم گریه میکرده که نگین مرگ بر آمریکا!
ـ یادمه زمانی پرچم اسرائیل و آمریکا رو جلوی در ورودی ساختمان مدرسه طراحی میکردن تا با هر ورود یا خروجمان پرچم این کشورها را لگدمال کرده باشیم. و یادم است بسیاری از بچههای دبیرستان ما با احترام و البته شیطنت بسیار پرچمها را با دقت دور میزدند و از کنارشان رد میشدند و حتی گاه بعد از رد شدن دست روی سینهشان میگذاشتند و تعظیمی کوتاه همراه با لبخند میکردند.
ـ یادمه سر ماجرای دادگاه میکونوس ما را از طرف مدرسه به خیابانها بردند و مدیرمان نعره کشید: «مرگ بر آلمان» و ما اول از غرابت و موسیقی نامتجانس این شعار جدید تعجب کردیم و خندهمان گرفت بعد فقط موسیقیاش را تکرار کردیم. گرچه موسیقی بسیار مسخرهای داشت. یکی از بچهها همآهنگ با موسیقی این شعار جدید به دوستدخترهای قبلیاش مرگ میفرستاد!
پ.ن: به این نوشتهام فکر میکردم و یادم افتاد به شعار «مرگ بر چین» و آن را هماهنگ با دولت فخیمهاش بسیار کوبنده یافتم و نیز یادم افتاد به شعار «مرگ بر روسیه». ابتدا این شعار اخیر را بسیار بورژوازی یافتم سپس با تلاش بسیار در وزن و آهنگ، آن را در چند شکل موزونتر جا دادم. به نظرم رسید میتوان به «ی» روسیه تشدید داد و آن را کوبنده کرد و از حالت سوسولی درش آورد. و همچنین میتوان مصوت بلند «او» را در روسیه کمی بلندتر کرد تا همآهنگتر شود. ضمناً من از شعار «مرگ بر چین» خیلی خوشم آمده و حتی به نظرم رسیده میتوان در مواقع ضروری آن را با شعار «مرگ بر نقطهچین» عوضش کرد! خوبی این شعار این است که صرفنظر از صفبندی و شکل و شمایل شعاردهندگان کسی نمیفهمد به چه کسی داریم فحش میدهیم! البته این خطر هست که با این شعار خود شعاردهندگان هم یادشان برود در دلشان به چه کسی فحش میدهند! پس بهتر است این شعار را ندهیم! از شعار «مرگ بر دیکتاتور» هم خوشم میاد فقط به این دلیل ساده که طنین خوبی در دهان دارد و آدم فکر میکند یک خوانندهی خشمگین راک است.
لامصب! بعد از عمری خواستم اینجا طنز بنویسم... نصفش رو هم نوشته بودم اما...
ببینید، ما حرفی نداریم... ما مفتی مفتی میمیریم... در این سرزمین زیبای اجدادیمون با سانحهی اتوموبیل، زلزله، سیل، لباسشخصی، توپولوف و... حرفی نیست... میمیریم!... اما حداقل در مقابل این جانفشانیهای ما نصف الشربینی برای ما اشک بریزید لامصبا! حداقل برای کُشتن ما دستافشانی نکنید و قهقهه نزنید! ما را مثل بچهی آدم بکُشید ما هم که مثل بچهی آدم میمیریم و بعدش هم آدم باشید! آدم باشید! مثلاً همهی ما از یک کشوریم.
بگذریم... حرفی نیست... کار ما از گله گذشته... این مطلبم هم طنز شد... تلختر از زهر!
خب، کمکم دارد صحنه برای آخرین پردهی انتخابات چیده میشود. مقصر دانستن موسوی در خونهای ریخته شده همانطور که در سخنان فلانی به صورت تهدید پیش از این شنیدیم، تحت فشار گذاشتن و حرف کشیدن از خانوادههای قربانیان تجمعهای خیابانی در خونخواهی از موسوی و همچنین ماستمالی پروندهی ندا آقاسلطان + یک پرس دخالت گروهکها و تهدید صدا و سیما و فارس نیوز و گرداب به افشای هویت و تحت تعقیب قرار گرفتن تظاهرکنندگان با اسم رمز «آشوبگران را شناسایی کنید!»!
همهی این اتفاقات اخیر مرا بیش از همه به یاد فیلم «انجمن شاعران مُرده» و به خصوص صحنههای آخر آن میاندازد. البته مسلماً تفاوتها و شباهتهای زیادی میتوان بین شخصیت جان کیتینگ در آن داستان و میرحسین موسوی در داستان انتخابات یافت. مثلاً دغدغهی حفظ نظامِ موسوی که شاید بشود آن را با دغدغهی جان کیتینگ در حفظ نظام آموزشی و پرهیز از کارهای اخراجبرانگیز(!) از مدرسهی ولتون مشابه دانست. و...
اما فکر نمیکنم زندگی به آن قشنگی داستانها باشد و مثلاً سکانس آخر «انجمن شاعران مُرده» که دانشآموزان ولتون با ندای «ناخدا، ای ناخدای من» روی میزهاشان رفتند و با جان کیتینگ وداع کردند در ایران و در مورد میرحسین موسوی اجرا شود!
هرچند... بگذریم... انگار واقعاً حق با کسیست که اتوریته با اوست!
شب کوچهها را جارو زده بود. از تلفن کارتی جلو خانهشان زنگ زده بودم و با او حرف میزدم. صدای همهمهای از دور میآمد و در خیال میدیدم جمعیتی از کوچهها فوران میکند توی خیابان اصلی و مرا با خودش میبرد. اینکه این جمعیت از طرفداران چه کسی بودند و برای چه آمده بودند را نمیدانستم. صداها خشمگین بودند و از پشت سرم میآمد. رو به سوی صدا میکردم اما باز هم از پشت سرم میآمد. میان سکوتی که کرده بودیم ناگهان تشخیص دادم چه میگویند: «الله اکبر!»
ساعت نزدیکهای یازده شب بود. یک ساعت بود که در کوچه پس کوچهها به امید یافتن خیابان اصلی پیش میرفتم. شعارهای هماهنگ «الله اکبر» و ناهماهنگ «مرگ بر دیکتاتور» داشت تمام میشد اما ناگهان از پنجرهای صدایی با تمام قوا فریاد میزد: «مرگ بر دیکتاتور!» مردی کنار سوپرمارکت توی تاریکی چمباتمه زده بود، کنارش یک شیشه دوغ نیمهتمام بود. لیدر بخشی از شعارها بود. یکی دو بار دیگر گفت: «الله اکبر!» و پاسخاش را از پنجرههای اطراف شنید بعد باقیِ دوغش را یکهو سر کشید و ساکت و صامت نشست و چشم دوخت به سیاهی. خیابان اصلی را هنوز پیدا نکرده بودم. آخرین صدا از زنی بود گمانم چهل چهل و خوردهای سال که از آخرین طبقهی یک آپارتمان هشت طبقه فریاد زد: «مرگ بر دیکتاتور!» و صدا بالا رفت و طنین بخش آخرش آنقدر در شب رفت تا محو شد.
یادم افتاد به فیلم دیوار پینک فلوید که شخصیت اصلی پس از اینکه تلویزیون را از پنجرهی آپارتماناش به بیرون پرتاب میکند دست میاندازد به کنارههای پنجره، بریدههای شیشه پوست زمختاش را میشکافند و خون روی پنجره جاری میشود و فریادی از عمق وجود او بر سر شهر زده میشود. فریاد چندبار پژواک پیدا میکند سپس محو میشود.