تبليغاتX
لولوها رو بزن!

 

اینجا در این شهرستان خبری نیست. پیش از بسته شدن نطفه خفه‌اش می‌کنند. یعنی اگر کسی را ببینند که پارچه‌ی سبز به دستش بسته بازداشت می‌شود و مورد سؤال و بازجویی قرار می‌گیرد. چند شب پیش صدای آمبولانس از مرکز شهر می‌آمد. زنگ زدند که دارند می‌زنند. تا رفتیم حاضر شویم و توی ترافیک بی‌سابقه به آنجا برسیم همه‌شون رو مثل موهای زائد تراشیده بودند و شهر پاک و پاکیزه شده بود. یه نفر رفته بود روی داربست‌های ستاد مرکزی میرحسین و بقایای پوستر پاره را پایین می‌آورد. چند مینی‌بوس پلیس و دو سه تا الگانس و همه چشم تو چشم مردم ایستاده بودند. شعارکی دادیم. شعارکی دادند. در حد اینکه ضایع نشده باشیم علامت وی نشان دادیم و علامت V را با ترس و لرز جواب گرفتیم. حتی بعضی‌ها از ترس‌شان دست‌شان را قایمکی از پنجره‌ی ماشین بیرون کردند و کنار در چسباندند و ۸ نشان دادند!

شب‌ها گاهی صدای تیر یا چیزی شبیه به این می‌آید و گاهی آژیر آمبولانس. غرش موتور هم دل‌مان را وقتی توی خیابان‌ها هستیم می‌لرزاند. از آینه‌ی ماشین پشت را نگاه می‌کنیم و یک اکیپ موتور با پرچم ایران می‌بینیم که عربده می‌کشند. مثل یک دسته زنبور دم کون‌مان راه افتاده‌اند. با اینکه مسیرشان را نمی‌دانیم سعی می‌کنیم با پیچیدن در تقاطع‌ها از دم کون‌مان دورشان کنیم.

اینجا این خبرهاست.

حالا از خودم چه خبر؟ هیچی! یکی دو تا از امتحان‌ها عقب افتاد و بقیه سر جایشان باقی هستند. نوشتن هم که مدتی‌ست تقریباً تعطیل شده. حس می‌کنم اتفاقاتی که می‌افتد و در ما وجود دارد از داستان‌ها جلو زده است. نه آرامشی دارم برای نوشتن نه دل و دماغی برای خواندن. مدام اخبار را چک می‌کنم. یک وقتی بود که هیچی نمی‌شد. هر روز صبح زود منتظر بودم خبر یک زلزله‌ی وحشتناک را بدهند یا یک انفجار یا یک قتل عام یا یک آتش‌سوزی وسیع! با دست‌های لرزان دنبال خبر می‌گشتم و دلم می‌خواست زودتر همه‌چیز زیر و رو شود اما هیچی نمی‌شد.

این شب‌ها تمام چرک‌ها و نفرت‌ها به سطح آمده. چشم‌ها عریان شده‌اند.

اما اینجا با وجود اینکه همه عریان شده‌اند اما خبری نیست. همه عریان قدم می‌زنند و مُشت‌هاشان را در جیب گذاشته‌اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:9  توسط اشکان نیّری  | 

 

حجم اتفاقات و حوادث این روزها آن‌چنان متراکم است که مرا به سکوت وامی‌دارد. از چه بگویم؟

چه کسی ملت است؟ مردم چه کسانی هستند؟ همیشه برای من این سؤال است که من مردم‌ام یا مثلاً ده میلیون نفر؟ آن‌ها بیشتر مردم‌اند یا من؟

شاید برای اولین‌بار در تاریخ جمهوری اسلامی ایران بود که روی جمهوریت‌اش خطی پررنگ کشیدند. نه اینکه تا به حال جمهوری بودیم! نه! اما بار اول بود که نه خط کشیدند رویش که اصلاً پاکش کردند. شاید هم رویش ریدند! (با عرض معذرت)

حالا چیزی برای گفتن ندارم. کسی که دل به تغییر می‌بندد وقتی روبرویش را با تمسخر و زور و اسلحه بستند شاید کمی مقاومت کند و دست و پا بزند اما بعد که برگردد دیگر زندگی عادی نخواهد داشت. می‌رود تا خود را گم و گور کند تا یادش برود چه می‌خواسته و چه شده!

من به شخصه شاید خودم را در کلمات گم و گور کنم اما بعید نیست فردا سر از مرداب‌های الکل درآورم. شاید هم روی مام میهن اخ‌تفی بیاندازم و گور خودم را از این خاک بکنم. به هر حال وقتی کشورم به صدای بلند می‌گوید «من نیازی به تو ندارم» باید خیلی خر باشی که هنوز در آغوشش بکشی و برایش دل بسوزانی.

از انتخابات ننوشتم به جز یک مقدمه و می‌بینم که آن یک مقدمه هم زیاد بود برای چنین انتخاباتی! اگر نوشته بودم پاک‌شان می‌کردم. اما حالا این مقدمه را اصلاً حال ندارم که بردارم.

اما حالا از انتخابی می‌نویسم که به پهنای مرگ روبروی جوان‌های ایرانی گشوده شده است! حق انتخابِ چگونگی مُردن با ماست. وقتی میلیون‌ها و میلیاردها راه برای مُردن وجود دارد دیگر چه محدودیتی برای زندگی داریم؟ دشتی به این فراخ! تاریکی به این تاریک! باید پای‌مان را خواسته ناخواسته به قیر شب فرو ببریم و برویم. چون ازین پس مقصدی جز قیرآباد نداریم.

خیلی اوقات درونم تاریک است و همان هنگام وقتی آشنایی دوستی با من حرف می‌زند پر از زندگی می‌شوم. رویه‌ام خیلی اوقات پر از موج است. اما حالا... کم‌کم دارم ساکن می‌شوم. بچه‌ی پنج شش ساله را که در اوج شیطنت است اگر هر روز بیست بار دو دستی توی سرش بکوبی بعد از یک ماه دیگر تکان نمی‌خورد. چون دیگر مُرده است! حالا این هم حکایت ماست. کم‌کم دارم از امیدواری‌ام خنده‌ام می‌گیرد و فکر کنم بعدش به گریه بیفتم و بعدش هم هیچ.

رسیدن به هیچ خطرناک است. هیچی شدن یا رویه‌ی دیگر آن هیچی نشدن وضعیتی روزمره است که همیشه از آن می‌ترسم.

شاید تنها پناهم از هیچی نشدن یکی کلمات و نوشتن باشد و یکی دیگر عشق. نوشتن که معلوم است اما عشق... عشق... باید خانه‌ای برای عشق‌ام بسازم... چاردیواری‌ای که مدام برای همسایه‌هایم اختیاری بودنش را فریاد بزنم! باید کاری بکنم که دیکتاتور نتواند در نوشتن و در عشق‌ام نفوذ کند! حالا که همه‌جا را گرفته است و پوزخند می‌زند اما این دو جا را نمی‌تواند بگیرد. شاید حالا تنها امیدواری‌ام به این باشد. همین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:39  توسط اشکان نیّری  | 

امروز شانزدهم خرداد سالگرد فوت هوشنگ گلشیری، یکی از تأثیرگذارترین و پرکارترین داستان‌نویسان ایران است. هوشنگ گلشیری در من شوق داستان‌نویسی پدید آورد. شخصیت‌های داستانی او همیشه برای من زنده‌ترین شخصیت‌های داستانی در ادبیات داستانی ایران هستند. سبک ویژه‌ی او زمانی که در ابتدای راه نویسندگی بودم (و او سال‌های انتهایی عمر خود را سپری می‌کرد) مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. یادم است وقتی خبر فوتش را شنیدم متنی یک صفحه‌ای با رعایت تمام ویژگی‌های درونی و بیرونی سبک روایی‌اش نوشتم و خواستم به کارنامه‌ی حالا بی‌گلشیری بفرستم. نفرستادم. با خودم گفتم این‌همه نویسنده و شاعر و سینماگر و منتقد و شاگردهای بزرگ و کوچکش وقتی می‌نویسند پس بهتر است من بخوانم.

من هوشنگ گلشیری را از نزدیک ندیدم اما با این‌حال یک بار در یکی از کلاس‌هایش حضور داشتم! پیش از آنکه بمیرد خوابش را دیدم. دیدم که در باغ اجدادی شهمیرزاد، توی عمارت کلاه فرنگی، روی زمین نشسته بودیم. من و یک عالم دختر و پسر جوان. با شور و حرارت راه می‌رفت و حرف می‌زد. ما یادداشت برمی‌داشتیم. یا گاهی چیزی که به یادمان آمده بود می‌نوشتیم. حرف‌هاش که تمام شد با چند قدم بلند به پشت سر ما دوید و در اتاق را با تفاخر و لبخند باز کرد. یادم است که چیزی نگفت. بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم. همه‌ی ما توی ایوان عمارت جمع شدیم و هنوز سرگرم دور و برمان و خودمان بودیم که آقای گلشیری با حرکتی نیم‌دایره باغ را به ما نشان داد. یادم است که گفت: «نگاه کنید!» و ما نگاه کردیم. باغ باغ‌تر شده بود... برگ برگ‌تر شده بود... سبز سبزتر شده بود. همه‌چیز بیشتر خودش شده بود. باغ هیچ‌وقت تا این حد خودش را به ما نشان نداده بود. به اضافه‌ی این چشم‌مان به دیدن شته‌ای سبز روی برگی سبز در انتهای باغ قادر بود و ادراک‌مان سیب را آن‌چنان که هست حتی بهتر از آنکه گازش بزنی و آب شیرین‌اش از لب و لوچه سرازیر شود درمی‌یافت. باغ را دریافتیم و ناگاه باغ به درون‌مان رفت و ما به درون‌مان نگریستیم. هرچه بود در درون ما بود و آنچه بیرون بود کپی رنگ و رو رفته‌ای از آن بود. این شد که چشم بستیم و شدیم باغ!

همه‌ی آنچه در خواب دیدم اولین کلاس و کارگاه عملی داستان‌نویسی‌ام بود. گرچه بعد از آن چند کلاس داستان‌نویسی رفتم اما دریافت‌های این کلاس هنوز هم برایم زنده و آموزنده است. گرچه نتوانستم آن‌طوری که حق‌اش بود بنویسم. هنوز هم پایه و اساس دید من به ادبیات داستانی آن خواب است.

خیلی دلم می‌خواست برای سالگرد آقای گلشیری در زمینه‌ی نقد تحلیلی یکی از داستان‌هاش حداقل یک تلاشی می‌کردم. اما متأسفانه فشرده‌ترین روزها برای من همین روزهاست. پس به یک معرفی ساده اکتفا می‌کنم.

مجموعه داستان «جبّه‌خانه»ی هوشنگ گلشیری برای من خیلی دوست‌داشتنی‌ست. حداقل دو داستان‌اش را از میان چهار داستانِ مجموعه خیلی خیلی دوست دارم. یکی داستانی که هم‌اسم مجموعه است و دیگر داستان «به خدا من فاحشه نیستم».

داستان کوتاه «جبه‌خانه» که شاید بتوان آن را در رده‌ی ادبیات انقلاب گذاشت یکی از عجیب‌ترین و تأثیرگذارترین داستان‌های کوتاه ایرانی است که خوانده‌ام. البته با توجه به اینکه من داستان ایرانی زیاد نخوانده‌ام. فضای واقع‌گرای ابتدا و انتهای داستان را و میانه‌ی سوررئال آن را که به فضاهای روانی و مادی «شازده احتجاب» شبیه است دوست دارم. راوی داستان جوان دانشجویی‌ست در بحبوحه‌ی انقلاب پنجاه و هفت سوار اتوموبیل زنی اشرافی می‌شود و پا به فضایی می‌گذارد که به نظرم مقداری تاریخ و فرهنگ ایران در آن روایت می‌شود. شخصیت بی‌نظیر و زنده‌ای در آن فضا زندگی می‌کند که امریکایی‌ست و به نامِ جانی. مدت‌هاست سراغ داستان نرفته‌ام اما همیشه در نظرم جوانی با هیکل بادی‌بیلدینگی و موهای بلند بلوند می‌آید.

داستان «به خدا من فاحشه نیستم» هم روایتی‌ست از یک مهمانی بی‌در و پیکر روشنفکری. روشنفکرهای پرمدعا و عمدتاً پیزوری که در محیطی بسته در یک خانه‌ی (احتمالاً) قدیمی به اصطلاح امروزی‌ها پارتی می‌گیرند. روشنفکرانی که هر کدام در خارج از این خانه درگیر روزمره‌جات(!) زندگی خود هستند. تنها در این خانه و امشب است که به یاری میراث روشنفکری از دست رفته‌شان و به زور الکل و زنی که می‌توانید خودتان اسم برایش انتخاب کنید لایه‌های شخصیت خود را کنار بزنند و در آخر و اوج داستان به ذات وجودی‌شان برسند. 

خدایش بیامرزد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:14  توسط اشکان نیّری  | 

 

در بسیاری موارد موضع‌گیری ما در مسائل سیاسی، اعتقادی، اجتماعی و عاشقانه مولود شرایط زندگی، گذشته و شانس است. بله... برای همین نباید برای انتخابات خیلی حرص و جوش زد که حتماً همه‌چیز سر جایش باشد و کسانی که شعار "زنده‌باد مخالف من" و یا "قانون‌مداری" را سر می‌دهند حتماً هم به آن عمل کنند. اصلاً ما رأی می‌دهیم که کم‌کم درست شود و کم‌کم به سمت انتظار داشتن برویم! وگرنه در حال حاضر بودن ما در جبهه‌ی فلان و نه بهمان و یا بالعکس چیزی را ثابت نمی‌کند الّا دست تقدیر و سرنوشت و ستارگان و فلک! دست تقدیر و فلک می‌توانست ما را احمدی‌نژادی کند اما حالا و فعلاً طرفدار موسوی کرده است!

مشکل بزرگ هم همان طرف‌دار فلان تفکر بودن است و نه صاحب آن اندیشه بودن و هدف‌دار بودن در فلان تفکر. حالا شاید بگویید همه که نمی‌توانند صاحب تفکر و اندیشه باشند. بله، نمی‌توانند اما دانشجو و روشنفکر و هنرمند جماعت که می‌تواند! البته همان‌طور که گفتم فعلاً نباید انتظارات بزرگی داشت. فعلاً فقط باید به این فکر کرد که با چه راهی می‌توانیم امیدوار به داشتن آن انتظارات باشیم!

این مقدمه‌ای‌ست بر حرف‌هایم در مورد انتخابات. گفتم قبل از هر حرفی موضع کلی‌ام را در مورد انتخابات (حداقل از وجه فرهنگی) مشخص کنم.

 

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:25  توسط اشکان نیّری  |