رشتهی تحصیلی بنده از روی انتخاب و تقدیر زبان و ادبیات فارسی است. اما هیچوقت نه تصور خوبی از ادیب بودن داشتهام و نه خواستهام که ادیب باشم! ادیبان همیشه برای من آدمهایی با موهای ژولیده و بلند بودهاند؛ با صدایی پرطنین و بم، اندامی چه بزرگ چه کوچک ناساز، صورتی با ریش یا بیریش در پرده و حجاب، و در کنج خانه زانوی ادب بر خاک نهاده(!) و در کتب خطی و کهن به خوانش و درک مفاهیم زیرخاکی و عمیق میپردازند. دور و برشان سلسله جبال کتابهای خوانده و نخوانده سر بر کشیده و لابلای صفحات آنها برگهای تاشدهی کاغذ که بیشتر سفیداند و گاهی طرح شده با یادداشتهایی از درون همان کتاب. صدای سکوت و گاه ورق خوردن کتاب و گاه راه رفتن خودکار یا مداد بر روی کاغذ تنها موسیقیایست که میزبان ادیبان بزرگ است.
بگذریم! در کل همهی اینها که گفتم من نیستم و نمیخواهم هم که باشم! من سفر را دوست دارم و قدم زدن در خیابانها و نگاه کردن به آدمها و کشف آنها را. اگر دست روزگار مرا علاقمند به داستاننویسی نمیکرد یا موزیسین میشدم یا رقاص و یا تدوینگر سینما. یعنی تمام شغلهایی که با ریتم و حرکت و جنب و جوش سروکار دارند.
چند هفتهای میشود که در پایتخت به دنبال خانه میگردم. خانهای برای شروع یک زندگی جدید. برویم سر اصل قصه.
مرد بنگاهی مرا به ماشینش راهنمایی کرد و پرسید: «حالا چه کاره هستید؟» گفتم: «ادبیات فارسی میخوانم و قرار است تدریس کنم.» گفت: «هاااا... پس کارت بازی با کلمات است!» به سمت دیگری نگاه کردم و گفتم: «تقریباً!» یادم میآید بنگاهی دیگری تا فهمید من ادبیاتچی هستم از فلان دانشمند ادبیاتدان و ادیب عالیقدر گفت که کتابهایش در دانشگاهها تدریس میشود و نسبش میرسد به قاجار. یادم میآید با چه افسوسی سر تکان میداد و میگفت: «بنده خدا قاطی کرده بود... من ازش مراقبت میکردم... این اواخر خودم میبردمش پیش روانشناس!» به من نگاه سریعی کرده بود و گفته بود: «تمام عمرش مجرد بوده اما این اواخر یه دختره حسابی زده بود تو حالش! حسابی دودرهش کرده بود... بهم میگفت: من از همه عالم برده باشم از این دختره باختهم!» برای اینکه لال نباشم پرسیده بودم: «از خاندان قاجار؟» ف را به نشان فرحزاد گرفت و گفت: «آره! من کلی باهاش شوخی میکردم که بابا! این چه کاری بوده میکردین؟ با هر کی مخالف بودین قهوهی سمی بهش میدادین! چرا آخه؟ واسه چی؟» گفتم: «قهوهی قجری!» گفت: «آفرین! بهش اینو که میگفتم فقط میخندید! اصرار که میکردم میگفت خب به هرحال قاجار بودیم دیگه!» اما سریع آه کشیده بود که: «این واسه روزای خوب گذشته بود! الان در خونهشو بسته و من ماه به ماه ازش خبر ندارم. فقط میدونم این اواخر میخواد خونهشو تو پیچ شمرون بفروشه با تمام ثروتش بره سوئد! بریم خونهشو بهت نشون بدم! راست کار شما ادبیاتیهاست. یه خونهی مستقل قدیمی اما اُسّ و قُسّ دار! شوفاژ، دو خواب، پارکینگ...» یادم میآید میگفت برای اولینبار برایش شعرهای ایرجمیرزا را خوانده و آن شعر معروف را. گفته بودم: «منظومهست» گفته بود: «آره... میدونی کدوم رو میگم دیگه...» و با لبخند و انتظار به دهانم چشم میدوزد. میگویم: «همونی که یه زنه هست که حجابشو حفظ میکنه ولی...» از گلویم صدای خنده در میآورم. قاه قاه میخندد و میگوید: «آها... همون! چنان با آب و تاب میخوند... خودش خیلی کیف میکرد... خودش عشق این چیزاست... میدونی؟ عشق این چیزا بود! آهان... فلان فیلم رو از نصرت کریمی دیدی؟» اسم فیلم ناآشناست و همینطور اسم آن مردک! میگویم نه! تعریف میکند تمام یک فیلمفارسی را!
مرد بنگاهی چند خانه نشانم داده و هربار که در ماشینش سوار شدهام از کیفم دفترچهی سرخ کوچکی بیرون آوردهام و مشخصات خانه را یادداشت کردهام. حرفی جز حرف خانه و پول نمیزنم. خانههای موردنظرش تمام شده. آخرین موارد را یادداشت میکنم و دفترچه را میگذارم توی کیف و زیپش را میبندم. مرد بنگاهی میگوید: «معمولاً اینایی که ادبیات خوندهن یه طوری کلمات رو به هم میچسبونن و سر هم میکنن که آدم لذت میبره اما شما چیزی نگفتید!» با این شما گفتنها و احترام گذاشتنهای چاپلوسانه حرصم را درآورده، میگویم: «خب، من مینویسم...» و دستم را به شکل نوشتن روی کف دست دیگرم تکان میدهم. میگویم: «داستان مینویسم... یا مقاله... یا نقد ادبی...یا...» میپرسد: «کتابی هم چاپ کردین؟» میگویم: «نه هنوز!» میخواهم بگویم هنوز زود است اما یادم میآید با این آدمها نباید آدم خودش را کوچک نشان دهد. ادامه میدهم: «توی مجلات و روزنامهها... چیزایی چاپ شده» دروغ را با راست قاطی میکنم و خودم هم باورشان میکنم.
دارم برای مرد بنگاهی توضیح میدهم که کار من نوشتن است نه حرف زدن که میرسیم به میدان شلوغی. با زحمت ماشین را به کناری هدایت میکند و توی حرفم میپرد که: «اینجا دیگه پیادهتون میکنم... با من تماس بگیرید و خانوم رو هم بیارید خونهها رو ببینه... از دستتون میپرهها... مخصوصاً اون اکازیونه!» میگویم: «باشه... حتماً... زحمت کشیدین...» در را میبندم: «خداحافظ» «خداحافظ»
دارم با خودم فکر میکنم تاریخ تا کِی در برابر فشار فراموشی یا تحریف روزهای سیاه مقاومت میکند؟ آیا تاریخ شکست میخورد؟ آیا صدای بعضی از بیگناهان هم شامل آن قانون «تنها صداست که میماند» میشود؟ آیا ما الان دلیل به اندازهی کافی داریم که انوشیروان عادل را ظالم بدانیم؟ خیلی دلم میخواهد این روزها به تاریخ اعتماد کنم و بگویم روزی مشخص میشود که لابلای سطور تاریخ بیهقی چه چیزهایی گفته نشده! میترسم از زندگیای که هر لحظه دارد لحظات یک لحظهی پیش ما را زیر خاک دفن میکند. مثلاً من اینجا نشستهام. اما چه کسی صدسال بعد میداند که اینجا که شاید یک اتوبان شده باشد یک خری بوده که نشسته بوده؟!
راستش این فکرها از فکر به واقعهی آن اعدامهای فلهای آن سالهایی که خودتان میدانید آمد. روزی میشود که پروندهی این واقعه باز شود و بیتعارف و بیتقدس از هیچ جانبی به آن پرداخته شود؟ من خرافاتیام. فکر میکنم تا پروندهی آنها را باز نکنیم و مقصر و بیگناه را مشخص نکنیم روحشان همین دور و برها در حال عذاب کشیدن هستند. نگاه عامیانهایست؛ میدانم. اما همیشه اینطور فکر میکردهام در مورد مردگان. که اگر درست قضاوتشان نکنیم از اینجا و از کنار ما نمیروند. باید مشخص شود که بودند و به چه گناهی کشته شدند. وگرنه هیچکداممان نمیتوانیم با خیال راحت زندگی کنیم.
حالا با این وضع میشود به تاریخ اعتماد کرد؟
ماجرای پدرام رضاییراد به این صورت تمام شد. بسیار مختصر و مفید! با خودم فکر میکنم اگر من جای او بودم یا جای هرکس دیگری که دچار این سؤتفاهم میشد چه میکردم؟ رضایت میدادم به اضافه کردن این نوشته به پاورقی؟ نمیدانم. شاید لجبازیام گل میکرد و... .
اما این چیزها مهم نیست. مهم بیپناهی و عقبنشینی سواد در مقابل حملهی بیسوادیست. این است که سکوت را گوشخراش میکند. وگرنه سکوتِ پس از رفع دعوا را باید به فال نیک گرفت.
اما یک چیز هم هست که از هر چیز دیگر مهمتر است در نظر من. هرچیزی که مانع نوشتن و داشتن خیال آسوده برای نوشتنِ یک نویسنده بشود به سود نویسنده و حتی جامعه است که زودتر تمام شود و نویسنده باز برگردد به اتاق خودش و باز بنویسد. شاید به هر قیمتی بیارزد این تمام شدن. شاید...
نمیدانم... شاید...
اما بهرحال این سکوت و رضایت نویسنده و حتی از بین بردن تمام روایتها از این ماجرا در برابر یک سؤتفاهم باورنکردنی خود ماجرایی تلخ است که به این سادگیها فراموش نمیشود. منتها باید این بغض را هم قورت داد.
یا حق
هیچوقت به سیاستمداران علاقه نداشتهام. هیچوقت نخواستهام زیاد بهشان نزدیک شوم. همینطور به سیاست هم. سیاست برای من نه در میتینگهای انتخاباتیست نه در دست تکان دادن و... .
سیاست برای من زمینیست که رویش قدم میزنم. زمینیست که رویش لپتاپم را میگذارم و داستان مینویسم. سیاست برای من آن چیزهاییست که از یک میتینگ بر جا میماند. کاغذهای پاره... میکروفنهای داغشده... صندلیهای تاشده... آدمهای کناری نشسته... سیاستمداران پیژامهپوش... و خرید یک سطل ماست به همراه جدیدترین کتاب یک نویسنده. سیاست برای من قدم زدن در خیابان است؛ یا چرت زدن در اتوبوس؛ یا گشتن به دنبال خانه.
به همین خاطر هیچوقت نه خواستهام (و اگر هم زمانی خواستهام) نه توانستهام سوت بزنم و دست بزنم برای سیاستمداران. دور از مرکز بودن شاید چیزیست که من انتخاب نکردهام. پدر و مادرم انتخاب کردهاند اما هیچوقت از این موهبت ناراضی نبودهام.دور از مرکز بودن کمکم برای آدم خاصیت گریز از مرکز را درست میکند. هرچه گردش مرکز بیشتر شتاب بگیرد من هم دورتر میشوم!
شاید این تنها یک عکسالعمل عادی انسانی باشد که در تمام عمرش احساساتش را سرپوش گذاشته و برخلاف باطن احساساتی و شکنندهاش ظاهری سرد و بیتفاوت داشته و علاوه بر آن کمرویی هم به آن کمک میکرده. اما من فکر میکنم تمام اینها به آن آدم کمک میکند که همیشه بیشتر از شور شعور داشته باشد.
من فکر میکنم یکی از مهمترین کمکهای ما به سیاست و به جامعه و به خودمان این است که هدف و آرمانمان را فراموش نکنیم.
اگر دارای هدف و آرمان باشیم و نه فقط هوادار آن، حوزهی فردی و اجتماعی و سیاسی در هم میآمیزند و ما همانطور که از دیگران متوقعایم به بضاعت عمل خودمان نیز نگاه میکنیم و به همان مقدار به بضاعت عمل آن سیاستمدارانی که انتخاب میکنیم.
معمولاً چیزی که در فضای شورانگیز و شعورگریز پیش از انتخابات اتفاق میافتد فراموشی موقت تمام این حرفهاست. فراموشیای که گاه حتی با خودآگاه سروکار دارد و گاه با ناخودآگاه. به خصوص در فضای شکننده و حداقلی سیاسی ایران که گاه نفسِ گفتن یک حرف کافیست تا چشم بر روی تمام معایب ببندی.
بعد از این مقدمهی طولانی میخواهم بروم سراغ حرف اصلی خودم. میرحسین موسوی انتخاب این روزهای من است و اگر اتفاق خاصی نیفتد انتخاب من در ۲۲ خرداد هم خواهد بود اما...
کاش مجبور نبودیم برای رسیدن به این انتخاب چشم روی معایب کوچک و بزرگ ببندیم. کاش مجبور نبودیم در همین روزها هم شعورمان را به شورمان بفروشیم. کاش متوقع بودیم و توقع ما به اسم زیادهخواهی و آب به آسیاب دشمن ریختن تعبیر نمیشد.
این "ما"یی که میگویم همهی آن کسانی هستند که در امور سیاسی و انتخاباتی متأسفانه بیشتر صحوی هستند تا سُکری! آنها هرچه مینوشند آنقدر مست نمیشوند که کتک خوردن خبرنگاران و عکاسان را خودآگاه یا ناخودآگاه به پس ذهن برانند و فریاد بکشند: «زندهباد آزادی بیان!»
شاید آنها همانهایی هستند که دیدهاند چطور روزی در میان جماعت خشمگین کسی از یک سو دستور کتک زدن آن "بسیجی" را داده و مردم خشمگین بیتأمل سر آن "بسیجی" بدبخت ریختهاند و به قصد کُشت او را کتک زدهاند و یک لحظه به این فکر نکردهاند که اصلاً شاید آن بدبخت "بسیجی" نباشد حتی! این آدمها از فضیلت مست شدن بیبهرهاند.
روضه نمیخوانم برای خودم! این حکایت روزمرهی من است. و حکایت روزها و سالهای از دست رفته.
شاید آرمانگرای خیالباف باشم به نظر برخی آدمها اما به هر حال حق خودم میدانم که وقتی به کسی که فریاد میزند «آزادی بیان» سختگیرتر و بهانهگیرتر باشم. به قول این آدم گفتن حق، مسئولیت میآورد.
یا حق
شکایت از یک داستاننویس، بهخاطر پژو ۴۰۵!
کافیست جم بخوری (یا حتی نخوری!) و همهچیز برعکس آنچه باید باشد بشود! کافیست یک داستاننویس در داستانش به ماجرای تأسفبار و خجالتآور آتش گرفتن پژو ۴۰۵ های ایران خودرو اشاره کند و پشتبندش اعتراضی به ایرانخودرو کند تا یکهو همهچیز برعکس شود و متشاکی شاکی شود و شاکی متشاکی!
در این مملکت هم نه علم و آگاهی ارزشی دارد نه آنها که علم و آگاهی ندارند کمی شرم و حیا بهشان افسار زده. دولت و حکومت هم که قربونش برم حامی و مهرورز این قوم افسارگسیخته است!
این تازه یکسوی این ماجراست. سوی دیگرش که هرچه پیش میرویم چهرهی ترسناکتری پیدا میکند ناآگاهی و تشخیص ندادن داستان از واقعیت است. عجیب است که در افواه مردم "داستان" هممعنی با "دروغ" و "داستان گفتن" هممعنی با "افسانهبافی و دروغگویی" است و آنوقت هر نشانهای در داستان را صاف میچسبانند به واقعیت و عیار آن را میسنجند! خب، اگر داستان دروغ است و دروغگو هم دشمن خدا، یکهو بیایند و بگویند داستاننویسی حرام است و خیال همه را راحت کنند. اگر هم این دو، دو وادی جدا از هم است (و یا نمیفهمید این دو وادی با هم چه ارتباطی دارند) که ولشان کنید و اینقدر سیخ نزنید!
عجیب است که هرچه پیش میرویم بیشتر از این نوع سؤتفاهمها اتفاق میافتد. روزی نیست که فیلمی یا سریال تلویزیونیای یا داستانی مورد اعتراض قشری و صنفی قرار نگیرد. مدام به همه برمیخورد! مدام نگران وجههی خود هستند (یا در واقع هستیم!). در زندگی کردن بیخیالیم و بیمسئولیت اما نگران نگاه و قضاوت دیگرانیم! کاش آنقدر که نگران وجههی اجتماعی خود بودیم کمی هم مسئولیتپذیر بودیم. کاش کمی هم به خودمان نگاه میکردیم.
نشستهایم صدر مسند ایرانخودرو و با جان مردم بازی میکنیم و به هیچ جایمان نیست آنوقت نگران وجههی ایرانخودرو هستیم! مسئولیتپذیر نیستیم اما کوچکترین نقدی ما را میآزارد!
خیلی پراکندهگویی شد. ماجرا حسابی خنده دارد ولی خندهی عصبی!
با خودم میگویم کاش همهی اینها... کاش همهی تاریخ ما... خواب باشد و بنیاد شده بر پرخوری شبانه!... شوخی نمیکنم... کاش!
یا حق

این روزها منتقدی به نام مسعود فراستی ششدانگ و با تمام قوا پشت فیلمی به نام "اخراجیهای ۲" ایستاده است. من این فیلم را ندیدهام. یکاش را پنج یا شش بار دیدهام! دو بار در سینما و در همراهی با خانواده و دوست و سه چهار بار در اتوبوس بینشهری؛ و البته چندباری هم در مترو و خیابان و سایر محلهای عمومی قسمتهایی از صدا و موسیقی آن را شنیدهام.
پس بحث من اخراجیهای دو نیست ابداً! من تا یک فیلم را ندیدهام راجع بهش هیچ قضاوتی نمیکنم. البته شاید فعلاً تنها قضاوتم این باشد که قسمت دوم فیلمیست که مرا چندبار در طول تماشا در حال استفراغ برد!
بحث من قضاوت در مورد هنر پاپ یا عامهپسند است. آقای فراستی تمام هم و غماش را سر فریاد زدن این گذاشته که ای منتقدها و ای روشنفکران! سلیقهی عوام را و علاقهی مردم را تحقیر نکنید!
اولاً من متوجه نمیشوم منظور ایشان چیست؟ منظورش این است که چون مردم زیادی آن را پسندیدهاند ما هم باید آن را دوست داشته باشیم و سعی کنیم به آن علاقمند شویم یا حداقل آن را ارزشمند بدانیم ولو اینکه ما ارزش آن را درک نکنیم؟ یا اینکه منظور ایشان این است که چون این فیلم همسلیقهی ما نیست دماغمان را نگیریم و از کنارش دور شویم. ببینیم و فکر کنیم که چرا مردم به دیدن این فیلمهایی که در نظر ما بیارزشاند میروند؟
نمیدانم منظورشان کدامیک از این دو است؟ عقل حکم میکند دومی باشد اما وقتی خوب نوشتههای این منتقد را میخوانم حس میکنم باید اولی باشد! و شاید همین حس است که مرا به نوشتن این مطلب ترغیب کرد چون در صورت دوم در حال حاضر در حد بضاعت فکری روشنفکران ایرانی این موضوع در حال تجزیه تحلیل است.
هرچه تاریخ روشنفکری ایران را نگاه میکنم بیشتر درمییابم که دو نقطهضعف اساسی این قشر را همیشه از تأثیرگذاری بر جامعه دور کرده است. یکی نخبهزدگی است که همچون بختکی روی دست و پای ذهن روشنفکر میافتد و جهانبینی را در حد نوک بینی نگه میدارد. و دوم عوامزدگی است که روشنفکر را کمکم از خودآگاهی و نقد و تحلیل دور میکند و روز به روز او را بیشتر اسیر تلاطم گیجکنندهی روزمرهها و سلیقههای متناقض و الگوهای متضاد زندگی عوام میکند.
با نقطه ضعف اول روشنفکر دچار جمود روزافزون فکری میشود و به انواع مالیخولیاهای دچار میشود و حتی بعید نیست تبدیل به یک موجود روانی و غیرمعقول شود که به واسطهی سواد و اطلاعات زیادش کسی رویش نمیشود او را به یک روانپزشک معرفی کند.
با نقطهضعف دوم هم روشنفکر کمکم دندانهایش میریزد و تبدیل به روحی سرگردان و فراموششده در خیل عوام کوچه و خیابان میشود. تبدیل به آدمی میشود که گرچه برای مردم فریاد میزند اما چون بیش از حد شبیه به آنها شده فریادش مثل فریاد یک دستفروش یا کهنهفروش هیچکسی را برنمیانگیزد.
البته این دو نقطهضعف بسیار با هم همپوشانی دارند به صورتی که فکر نمیکنم هیچ روشنفکری در عمر خودش کاملاً در مسیر تغییر و تبدیل اولی یا دومی باشد. فکر میکنم حقیقتش این باشد که روشنفکر اگر خوب مواظب خودش نباشد مدام به این دو قطب رواننژندی روشنفکری رفت و آمد میکند!
نقطه ضعف اول را سعی میکنم کمی باز کنم.
قبول داشتن سلیقهی عام مستلزم قبول داشتن تمام سلایق عامه است! یعنی نمیشود یک بام و دو هوا بود. نمیشود گفت که سلیقهی عوام در تماشای اخراجیها تحسینبرانگیز است به شرطی که سلیقهی همین عوام را هم در تماشای فیلمهای س...ک...ص...ی ایرانی تحسین کنیم.
البته شرط بالا را در صورتی گفتم که روشنفکرِ ذوب شده در عوامِ بیاعتنا به او، یا هیچ استدلال دیگری برای آن فیلم پرفروش نداشته باشد یا تمام استدلالهایش را بر اساس پرفروشی و عامهپسندی آن تنظیم کرده باشد. در این صورت است که موظف است سلیقهی عوام را در موارد دیگر هم تحسین کند و در تحلیل آنها هم به دنبال استدلالهایی بگردد که بر اساس احترام به مخاطبان عام، شرافت و سواد و نیکی و مهربانی آنها را نه تنها زیر سؤال نبرد بلکه تحسین کند!
حرف ندارد که مغاکی پیش روی روشنفکر گشوده میشود که ته ندارد!
در عین حال روشنفکر در آن صورت موجودی میشود که همیشه حداقل یک گام از عوام عقب است! روشنفکری خواهد بود که ذرهبین خوشبینی و مثبتبینی به دست ردپای تودهی عوام را دنبال میکند. روشنفکری خواهد بود که همچون سگ به پای عوام کوچه و خیابان میافتد و واق واق میکند و پای مردم را میلیسد تا مورد محبت و توجه عوام قرار گیرد. البته گفتن ندارد که این سگ همیشه بیشترین بیاعتناییها و بیمحبتیها را از دست و پای همین عوام خوشسلیقه دریافت میکند.
در بهترین حالت روشنفکر ذوبشده در عوام لحظهای مورد تشویق قرار میگیرد و لحظهی بعد به کل از اذهان عمومی فراموش میشود. حال و روز علی دایی را پیدا میکند که یک لحظه قهرمان است و یک لحظه ضدقهرمان. یک لحظه محبوب دلهاست و لحظهی دیگر منفور اساماسها! البته مثال علی دایی تنها در همین مورد است که همپوشانی با آن روشنفکر مردمی دارد.
حرف و اندیشه در این زمینه بسیار زیاد است. خواستم فعلاً فقط اشارهای کنم بهش تا یادم نرود.
یا حق