رمان یکی از دوستان یا حداقل یکی از نزدیکان یا حداقل یکی از آشنایان نویسندهی من منتشر شد. صبح این را فهمیدم. میدانم که مدتی طول میکشد به اینجا، شهرستان، برسد اما یادم میافتد به فایل شنیداری آن در مغزم و خاطراتم. حافظه چه خوب ثبت میکند تمام این صداها را. تمام این صداهای داستانی را.
صبح فهمیدم که کتابش چاپ شده. بیرون کار داشتم. کارهایم را انجام دادم و وقت برگشت یک طرف بلوار پارک کردم و دویدم آنطرف بلوار. روزنامهای که نقدی کوتاه از کتابش چاپ کرده بود را خریدم و برگشتم توی ماشین. نقد را هول هول خواندم و بیشتر از آنکه حواسم به نقد باشد به جلد رنگی کتاب کوچولوی آن بالا بود.
دلمان خوش است به نوشتن. از چاپ نوشتهی یک دوست چقدر خوشحال شدهام! از دست خودم حرص میخورم. به خودم میگویم نوشتن همیناش خوب است. همین که صاحب کتاب شوی و بروی در ردهی اولوالعظم! همین که نوشتههای تو که اینهمه اذیتات کردهاند با جوهر سیاه روی صفحات کاغذ به صورت انکارناپذیری چاپ شوند و دل یکی را و ذهن یکی را یکجایی تکان بدهند. هدفهای دیگر و شاید بزرگتر بعد از اینهاست.
با نوشتن خردهریزهای دور و برمان را جمع میکنیم، فرم میدهیم و از دورریختنیها داستان میسازیم. خدا میداند چقدر "چیز" دور و برمان منتظر نوشته شدن هستند. چقدر چیزهای دیده شده و دیده نشده.
گفتار و حرف باد هواست! بیارزش است. کاربردیست. اما نوشتار و نوشتن پر از معناست. نیهیلیستیترین نوشتهها و داستانها از جریان اسهالی زندگی بیمعناتر نیستند. زندگی هرز میرود و نویسندهها آنها را میگیرند و توی فرمهای سرگرمکننده میریزند. حاصل کار یک بستهی فشرده از "چیزها" میشود که هیچجای دیگری پیدا نمیشوند.
درست است که همیشه به خصوص در داستانهای ایرانی نقصی وجود دارد چون سنت و پیشینهی قدرتمندی برای تکیه نداریم و به نوعی هر رماننویس ایرانی باید از نو در زبان فارسی رمان را خلق کند! اما مهم این است که حاصلاش آن بشود که به قول کافکا تبری باشد برای شکستن دریای منجمد وجودمان. همین مهم است که برای نویسنده احتمالاً دردناکترین و سختترین نوع این شکستن در هنگام نوشتن رخ میدهد. بقیهی ماجرا و ضعفهای کم و زیاد آن انگیزه و باروت شروع رمان بعدی میشود.
دنیای داستانها را چقدر دوست دارم. فقط آنجاست که هر انسانی با انسان دیگر ارتباط پیدا میکند. فقط آنجاست که همهچیز یک معنایی دارد و در عین حال هیچچیز یک معنای قطعی و روشن ندارد. تنها در داستانهاست که انسان میتواند با یک جادوی قدیمی "دیگری" شود و دموکراسی و آزادی را بدون هیچ قید و بند (حتی اخلاقی) زندگی کند.
رمان این دوست نویسندهام باعث شد بفهمم شوق و عشق به داستان در من بسیار قویتر از حسادت است! و چنان از چاپ رمانش خوشحال شوم انگار که رمان من بوده!
این مقاله شروع تمام شوقهای امروزم بود که مرا برای مدتی شارژ کرد: نگاهي به رمان «احتمالا گم شدهام» نوشته سارا سالار يك گام به جلو
ـ از مطلبی که پیش از عید نوروز دربارهی مراسم مناسبتها نوشتم از جهاتی پشیمانم. هرجور که نگاه کردم آن مطلب یه جور لجبازی بچهگانه محسوب میشود. از آن نوع لجبازیهای روشنفکرمآبانه که هرچند وقتی یقهام را میگیرد.
ـ مدتیست که در شهر سکونت و قوم و خویشی بنده یعنی، سمنان، آزار و اذیت شهروندان بهایی در بورس است. نمیدانم باز تا کی ادامه خواهد داشت و کی رگ ضدصهیونیستی و ضددگردینی و ضدهرچه به جز من است میخوابد. میدانم که این التهابها موقت است. همه وقت که نمیشود سربازان گمنام یکهو یک شب بسیج شوند و روی تمام خانهها و مغازههای بهاییان شعارنویسی کنند، میشود؟ نه، یک وقتی با فرقهی ضاله میجنگند، یک وقتی با رپرها، یک وقتی با مدل فشنها، یک وقتی با مانتوهای بالازانو... خلاصه مهم این است که همیشه جنگ و جبهههای جنگ گرم باشد!
شب و روز دم گوش من نفرت و بدخواهی و پیشداوریها دم گوشم میخوانند. اگر استعدادش را داشتم تا حالا از همهی آدمها هر کدام با یک عنوان بیزار شده بودم. مثلاً از همین بهاییان... یا از عربها... یا از ترکها... یا از لرها... یا از شیطانپرستا... ببخشید! از متالرها و رپرها (گیریم این دو قوم سایهی همدیگر را با تیر بزنند! اما مهم شیطانپرست بودن است که دوزش در همهشان خفن است!) اما من با تأسف از هیچکس متنفر نیستم به طرز فیلمفارسیواری همهی این آدمهای کج و کولهی دور و برم را دوست دارم. روشنفکرها از این انساندوستی من عقشان میگیرد و غیرروشنفکرها هم همینطور. منتها هرکدام از یه ور!
کاش میشد به تمام کسانی که با تمام وجود سعی میکنند مرا از عربها و بهاییها و فلانها و فلانها بیزار کنند و هرکدام هم به طرز مسخرهای خودشان را منجی بشریت میدانند (البته بشریت بدون تمام این اقلیتهای مزاحم) چیزی میگفتم که یکهو به کل ازم ناامید شوند و مرا به حال خودم رها کنند تا در این عشق احمقانهی یکطرفه بپوسم. کاش میدانستند که اگر بخواهم حرفشان و عقایدشان را قبول کنم باید تمام دستگاه فکریام را عوض کنم! من مثل آنهایی نیستم که در کثافت خودشان میلولند اما وقتی یک بهایی دست خیسشان بهشان بخورد میروند توی حمام چرکگرفتهشان هفت بار غسل میکنند. من باید همهچیزم با هم هماهنگ باشد. نمیتوانم یک وصلهی ناجور را به افکارم و در نتیجه به زندگیام راه بدهم.
بهترین لحظات زندگیام لحظاتی بوده که با کسانی خوب بودهام که ظاهراً صد و هشتاد درجه با آنها اختلاف فکری داشتهام. پس بگذارید در این زندگی دلقکوار مسخرهام بمانم. امیدتان را از من ببرید... من با زندگی و افکار خودم خوشم و به افکار چرند و مزخرف شماها هیچ احتیاجی ندارم.
یا حق
وقتی از شب تا صبح داره برف میاد و یه آدم خوابالو نزدیکای صبح از زیر لحاف بلند میشه بره دستشویی و از قضا دستشویی ته حیاطه و خونه هم ازین خونه یک طبقهایهای تکواحدی قدیمیاست و آدم خوابالو دمپایی میپوشه و لخ لخ توی برفا راه میره و برفا چرق چوروق میکنن زیر پاش و وقتی به دستشویی میرسه میترسه کشف حجاب کنه(!) چون میترسه یخ بزنه و وقت برگشتن تازه چشماش وا میشه و میبینه اوووووه... چقدر برف! و یه کمی سرشو بالا میگیره تا دونههای برف بیان پشت پلکای داغش اونوقته که میچسبه شنیدن یک خبر خوب از رادیوی همسایه. در چنین موقعیتی آدم اگه مذهبی باشه کیف میده برگرده توی خونه و آروم با آب ولرم وضو بگیره و یه نماز درست و حسابی بخونه. اما اگه خبر بد باشه آدم میمونه توی برفا و سرش گیج میره و نمیدونه برگرده توی دستشویی گریه کنه یا بره کپهی مرگش رو بذاره بخوابه که برف بیاد و بیاد و همهچیز رو بپوشونه و همهی دنیا از یاد خدا بره.