
هرچه هست نباید باشد و هرچه نیست باید بیاید!
معمولاً با این اندیشه یک انقلاب شکل میگیرد! شخم زدن هرچه که هست! سینماها آتش میگیرند، آدمها را میسوزانند، مغازهها غارت میشود، مغزها یک خروار اطلاعات قدیمی را دور میریزند و یک خروار اطلاعات ممنوع را قورت میدهند، بعضیها خودکشی میکنند!، بعضیها به دنیا میآیند، کاغذها هرچه سریعتر سیاه میشوند تا از جمعیت موجزنندهی آن بیرون عقب نمانند، گوشها بیشتر میشنوند... یک گوش به رادیو، یکی به خیابان. چشمها دیگر آسوده زل نمیزند به بادبادکهای گیج و بیخیال، به ابرهای هر ثانیه بر شکلی آشنا، چشمها میدوند، چشمها دریده میشوند از فرط دیدن سطح شهر! پاها میدوند... به راهپله... با کفش به اتاق... بازگشت به راهپله... خیابان... همایشها و سخنرانیهای ایستاده... فستفودهای از فرط هیجان و ترس نیمخورده...
تا بینهایت میتوان نوشت انقلاب را. اما انقلاب کمکم چرخهایش میایستد، آنقدر خون ریخته میشود، آنقدر فریاد زده میشود، آنقدر حرف مگو گفته میشود که همه خسته میشوند و برمیگردند سر کار و زندگیشان.
و تازه آنوقت است که کمکم میفهمند: هیچی عوض نشده و همانجایی هستیم که ثانیههایی پیش از انقلاب بودیم! آنوقت است که حافظهها هم یاری نمیکنند و آدم فکر میکند کل ماجرای انقلاب، خیالات محتلم نوبالغی بوده!
راستی، خودمونی اینم بگم که اگه نگم خفه میشم! قضیه چیه؟ میگن مردم شکمشون سیر بود خوشی زیر دلشون زد اومدن بیرون انقلاب کردن! واقعاً؟ جداً دلم میخواد اولین کسی که این نظریه رو داد پیدا کنم بهش پیشنهاد کنم یه کتاب بنویسه در این مورد که مارکس و فوکو و الباقی رو بذاره توی جیبش!
هفتان به جرم داشتن شعور و فرهنگ و سواد جمعی بسته شد. همین و بس! بقیهاش بازی با کلمات است.
حوصله هم ندارم بیشتر بنویسم. فقط این عکس را ببینید:

این نمونهای از چیزیست که این مملکت به جای شعور و فرهنگ و سواد احتیاج دارد.