تبليغاتX
لولوها رو بزن!


هرچه باشد یا نباشد عاشورا مرا می‌ترساند. تصور سکوت صحرای کربلا پس از آن نبرد مرا به شدت هم می‌ترساند هم ماتم‌زده می‌کند. سکوتی که پس از یورشی وحشیانه بر دشت حاکم می‌شود و صدا نه از سنگ می‌آید نه از انسان. آفتاب کم‌کم غروب می‌کند و دشت، خاموش می‌شود. فکر می‌کنم حتی اگر ناله و شیون هم برخیزد باز آنچه پابرجاست سکوت است. سکوتی که خُرد می‌کند. سکوتی که به اندازه‌ی یک قرن سنگینی دارد. من اگر هنرمندی بودم، فیلم‌سازی، داستان‌نویسی یا نمایشنامه‌نویسی، ماجرای کربلا را سر همین سکوت پایان می‌دادم. نه شیونی از زنان و کودکان به پا می‌کردم، نه جولان دادن فاتحان و نه جنبنده‌ای. تصویر انگار ثابت شده باشد. شاید اما صدای تندبادی می‌پیچد اما لباس کشتگان حتی ثابت و بی‌حرکت باشد. تنها چیزی که حرکت می‌کند خورشید است. خورشید پایین می‌رود و دشت در سیاهی محو می‌شود. شاید کم‌کم ستاره‌ها هم بیرون بیایند اما هیچ چیز تکان نمی‌خورد.

و این برای من بلندترین فریاد است... بلندترین اعتراض است.

چرا باید اول یا آخر نوشته‌ام حتماً اضافه کنم که آدم مذهبی‌ای نیستم؟ هستم؟ نیستم؟ نمی‌دانم. یک چیزی به ذهنم آمد و داشت اذیتم می‌کرد و مطابق معمول نوشتم تا از دستش خلاص شوم. همین!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 14:43  توسط اشکان نیّری  | 


و یک روز فلسطین آنقدر خرج شد تا چیزی ازش باقی نماند! حالا فلسطین یک پول سیاه هم ارزش ندارد و آدم‌هایی کشته می‌شوند آدم را یاد آدم نمی‌اندازند بلکه بیشتر شبیه ایدئولوژی‌های متحرک هستند. حالا هرچه می‌خواهند در غزه ایدئولوژی بکشند، به ما چه؟! چراغی که به خانه...

چقدر کثیف است فروختن و کهنه کردن انسانیت با سکه‌های کثیف سیاست و ایدئولوژی و مذهب! چقدر کثیفیم ما! 


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:54  توسط اشکان نیّری  |