تبليغاتX
لولوها رو بزن!

یک روز توی چهل سالگی چشم باز کردم و دیدم دنیام پر از مردگانی‌ست که تا پیش از این فکر نمی‌کردم مرده‌اند. مرده‌ها را اگر در فایل مرده‌های مغزت نگذاری مثل یک آدم زنده می‌شن که مدت‌هاست ندیدی‌اش. من چه‌م شده بود؟ آیا سلامتم؟ آیا اگر همین الان پا از این اتاق که پر است از نفس و حرف و عکس و یاد مرده‌ها بیرون بگذارم مرا با انگشت نشان نخواهند داد؟ رفتم جلوی آینه و به آنچه که می‌دیدم هم اکتفا نکردم. دست کشیدم به تمام چیزی که صورتم را تشکیل می‌داد. خب، می‌ترسیدم در طول این‌همه سال... چند سال؟... نمی‌دونم... بهرحال این‌همه سال باید یک لایه یا یک ماسک روی صورتم چسبیده باشد. کف دستم را به کناره‌های صورتم کشیدم اما اثری از لبه‌های ماسک نبود. شیر آب را باز کردم و چند مشت آب خنک به صورتم زدم. دوش کمی آن‌طرف‌تر بود. لباس‌هایم را درآوردم و پرت کردم توی اتاق و رفتم زیر دوش آب گرم.
مرده‌ها... آن‌هایی که زنده نیستند... مرده‌هایی که... صبر کن ببینم... اصلاً این زنده بودن چیه که اینا نیستن؟ جوان‌تر که بودم به شوخی می‌گفتم: «یکی از علائم زنده بودن نفس کشیدن و امتداد آن در طول زمان است.» زمان... و مکان؟... من زیر دوش آب گرم هستم. اگر فرض کنیم مرده‌ها هم نفس می‌کشند و در طول زمان امتداد یابند، همان‌طور که در طول این سال‌ها برای من وجود داشته‌اند، پس مکان آن‌ها کجاست؟ خنده‌ام گرفت. انگار پیش‌فرض‌ام این است که مرده‌ها هم زنده‌اند!
مکان را ولش! فوقش وقتی مکانی پیدا نکردیم آن‌ها را همان تو، توی قلب‌مان و در خاطرات‌مان و در نوشته‌هایمان و در عکس‌هایمان و در صداهای ضبط‌شده و تصاویر متحرک ضبط‌شده نگه می‌داریم.
توی برنامه‌هام است وقتی سنم بالاتر رفت و تجربه‌ی بیشتری پیدا کردم و حتماً تا پیش از مردن کتابی قطور به شیوه‌ی دایرة‌المعارف‌ها و کتاب‌های دیکشنری و یا ازین کتاب‌های چگونه در ده روز می‌توان فلان و بهمان شد بنویسم که آخرش یک نفر ظاهراً در حال مرگ باشد اما حتماً آخرین جمله‌ی آن این جمله باشد: «خب، تو نمی‌میری!» و یکهو این آدم رو به موت کتابم توی ذهن خواننده‌ی گرامی بلند شود و با صدای بلند قاه قاه بخندد و برود یک نون و کره و مربای حسابی بخورد و خواننده مجاب شود که با خواندن این کتاب مثل آن آدمِ توی کتاب، عمر جاودانه به دست آورده و هرچقدر هم که ابوقراضه شود نمی‌میرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:16  توسط اشکان نیّری  | 


خواستم چیزی درباره‌ی استیضاح کردان و چیزهایی در این مورد بنویسم و در واقع خیلی دوست داشتم در این باره بنویسم اما... نشد. دستم و ذهنم پیش نمی‌رفت. آخرش فهمیدم "کردان‌زده" شده‌ام. امروز عنصر کردان خونم به شدت بالا رفت. البته فکر کنم برای همه‌ی کسانی که این موضوع رو دنبال می‌کردن امروز روز غلظت کردان و کردانیزه شدن هستی بود. حقیقتی‌ست که دلم برایش تنگ می‌شود. دیگر کیست که اینقدر مفتضح آبروباخته بشود تا ما با خیال راحت بهش بخندیم و از دستش تا حد مرگ عصبانی بشیم؟ این بررسی مدارک مدیران دولت نهم پس چی شد؟ حالا درسته امروز بیشتری‌ها کردان‌زده شده‌اند اما دیری نمی‌گذرد باز هم احتیاج به کردان دیگری پیدا می‌کنیم. و خب، خود رئیس‌جمهور محترم هم که گفتند زیادند کردان‌ها!
امیدوارم دولت نهم به این افسردگی پساکردانیته توجه کند و زودتر برای ما جوانان در حال تحصیل سوژه‌ای دیگر برای نفرت و خشم و شوخی و خنده فراهم سازد.
و اما از این حرفا که بگذریم من این هفته یک فیلم کمدی بی‌نظیر دیدم به اسم "ناپلئون داینامیت". یک کمدی دبیرستانی عجیب‌الخلقه. حالا در یک پست در موردش مفصل می‌نویسم اما فعلاً در حد یک پیشنهاد از ذوق سلیم هنری من قبولش کنید. حال ندارم بیشتر بنویسم! باید برم یه لیوان آب خنک بخورم... امروز کردان رسماً برکنار شد... چه غم‌انگیز... روزگار نامردی شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:49  توسط اشکان نیّری  | 


ـ دیکتاتور خوب می‌خواد این کشور! دیکتاتور خوب! هر کی می‌گه دموکراسی از مرحله پرته!
ما این حرف‌ها را در هوای هنوز آزادِ ویلای شهمیرزاد شنیدیم. اتاق‌ها کهنگی را در خود جذب کرده بودند و بعید می‌دانم از سال‌ها پیش تا حالا کهنه‌تر شده باشند. تنها تغییری که کرده این است که دارد خراب می‌شود. ترک‌های سقف مرا از رفتن روی پشت‌بام می‌ترسانند. گرچه من حالا آنقدر قددرازم که پشت‌بام یک ساختمان یک‌طبقه تغییر زاویه‌ی چندانی به دنیای فرورونده توی چشم‌هام ندهد. بله، دنیا توی چشم‌های من فرو می‌رود و وارد قصر مجلل مغزم می‌شود. مغز من یکی از پیشرفته‌ترین مراکز بازیافت زباله را در اختیار دارد. خودم آن را درست کرده‌ام نه خدا! تمام روزهای کودکی سرگرم ساخت این ماشین بودم. با اینکه خط تولید این ماشین از همان کودکی راه افتاد اما تا همین حالا گسترش آن به طول انجامیده است و خواهد انجامید!
یکی از خروجی‌های این ماشین "توانایی صحبت با اشیای بی‌جان" است. یادم می‌آید از نمی‌دانم کی تا حالا بعضی چیزها با من صمیمی‌تر بوده‌اند. مثلاً تا پیش از این اتاق زیرشیروانی که امروز نصیبم شده با تمام اتاق‌های شخصی‌ام صحبت می‌کردم. گوشه به گوشه‌اش را دوست می‌داشتم و هر روز که واردش می‌شدم بهش می‌گفتم: «سلام!» این اتاق اخیر برای من نیست. هرزه‌ای‌ست که بغل سه نفر خوابیده: پدرم، یکی از برادرهام و من! اول برای پدرم بود. او اولین بار به اتاق تازه متولدشده تجاوز کرد. پیش از نقل مکان ما به این خانه تنها راه رسیدن به پشت‌بام یک راه‌پله‌ی خطرناک از روی یکی از بالکن‌ها بود. ما دستور دادیم راه‌پله را در دل ساختمان پیش برند تا قلب پشت‌بام را سوراخ کند. پیش از این سوراخ اتاقی ساختند که دلیلش را نمی‌دانم. شاید چون بابا آن‌وقت‌ها تمام مردم دنیا را جز خودش احمق می‌دانست دستور ویژه‌ای داد پیش از سوراخ کردن قلب پشت‌بام دخمه‌ای آن گوشه و کنار باز کنند. بابا شد روشنفکر برج خاک‌نشین! ما شدیم رعیتِ طبقه‌ی دوم و مستأجرها طبقه‌ی اول را اشغال کردند. من و برادرم مدتی زیر زمین نفس می‌کشیدیم و از پنجره‌های فرورفته در کف حیاط چشم به دنیای بیرون می‌دوختیم تا شاید نجات‌دهنده‌ای پیدا شود! امپراتوری پدر با کوچ من به پایتخت از بین رفت و برادرم... [سانسور می‌کنم تا کمی موجز شود] و من به آغوش گرد و خاکی این اتاق مالیده شدم. این اتاق را دوست ندارم اما هیچی بهتر از این نیست که توی اتاقی که از آن متنفری اتاق دیگری پیدا کنی برای خودت! خودت! یکی از خروجی‌های جدید ماشین بازیافت "تن به منزله‌ی یک اتاق و یک دنیا" است. تنم ظاهراً پر است از محدودیت. پاهام خوب نمی‌دوند. خوب نفس نمی‌کشم. انرژی جنسی‌ام مدام سرکوب می‌شود. وقتی سرما می‌خورم تا یک ماه یا سرفه می‌کنم یا فیخ‌فیخ می‌کنم یا سرگیجه دارم یا... . اما ماشین بازیافت چی تحویلم می‌دهد؟ یک دنیا در درون یک تن! لازم نمی‌بینم از خودم بیرون بیام. من همه‌ی آدم‌ها را در خودم دارم. آدم‌های نزدیک را. دور را. آدمی که قرار است باهاش ازدواج کنم. آدمی که قرار است باهاش درس بخوانم. آدمی که قرار است باهاش دعوا کنم. آدمی که... و همه‌چیز. همه‌چیز در این دنیا و در تمام دنیاهای ممکن. و ناممکن!
و تنها راه عمومی کردن این دنیای درون نوشتن از طریق سرانگشت‌های جادویی‌ام است!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:53  توسط اشکان نیّری  |