وقت ریش تراشیدن همیشه بالاتنهام را لخت میکنم که نگران
ریختن کف و خرده ریش روی لباسم نباشم. شیر دستشویی را باز میکنم تا آب حسابی داغ
شود و از دستشویی بیرون میآیم. موسیقی میگذارم. اکثراً کلاسیک یا راکاندرول و
یا موسیقی لسآنجلسی که بتوانم وقت ریشتراشی باهاش قر بدهم. به دستشویی که برمیگردم
آب داغ آینهی دستشویی را بخار داده. میبندمش. اسپری کفِ (جدیداً ژلِ) ژیلت را
روی کف دست میریزم و با کف دست دیگر رویش آنقدر میمالم که به تمام سطح کف دستم
مالیده شود. در حالیکه سعی میکنم با دهان بسته موسیقی توی هوا را زمزمه کنم کف
را با هر دو دست به صورتم میمالم. همیشه دوست دارم اول کف را توی دستهام درست
کنم و بعد به صورتم بمالم. اسپری مستقیم کف یا ژل روی صورت حالت بد و ضدزیباییشناسانهای
دارد که از آن پرهیز میکنم. جدیداً فهمیدهام اگر صورتم را قبل از اصلاح مدتی زیر
آب گرم خیس کنم پوست صورتم نرمتر شده و در نتیجه اصلاح بهتری خواهم کرد. تیغ مکتری
ژیلت را زیر شیر آب داغ گرم میکنم، تکان میدهم و بعد میگذارم پشت لب و از پایین
به بالا میکشم. خورت خورتِ ریشها بلند میشود. چند لحظه بعد بعضی جاهای پوستم
نقطههای کوچولوی خون پیدا میشود. همیشه همینطور است! همیشه مثل پسربچههای تازهبالغ
باید صورتم را زخم و زیلی کنم! تیغ کفدار را زیر شیر آب میگیرم و نگاه میکنم که
چطور خورده سیاههای ریشام در تضاد با سفیدی کف اصلاحاند. خردههای ریشام را
توی کاسهی دستشویی رها میکنم و میگذارم برود به درک! خودم آزاد میشوم. هوا روی
پوستم آزادانه جریان پیدا میکند. تازگیها یاد گرفتهام وقتی به لپهام میرسم
بادشان کنم تا هم بهتر اصلاح شوند هم بامزهتر باشد! لپِ بادکردهی کفآلودم یکهو
از کف و خردههای سیاه خلاص میشود. و تو که سبیل یا ریش داری چه دانی که اصلاح
صورت چیست!
وقتی اصلاح تمام میشود صورتم را با آب ولرم میشورم. آب میزنم
به کفهای باقیمانده در گوشه و کنار صورتم، پشت گوشم و کمی توی سوراخهای دماغم! اینور و آنور زبری ته ریش به انگشتهام ساییده میشوند. فوراً تیغ را برمیدارم و روی آب جاری و لغزندگی ِ هنوز ِ کف اصلاح میکشم و خوب گوش میدهم که صدای خورت خورت بیاید. بعد دو سه مشت آب خنک میزنم به صورتم. صورتم آزاد است و بازشده. با حوله، سفت
و سخت صورتم را خشک میکنم و همینطور پشت گوشها را. کمی با موسیقی مینشینم و
بعد از آن بلند میشوم و میروم سر وقت زندگی. زندگی تازهتر است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 2:0 توسط اشکان نیّری
|
کلی از چیزها هست که همه میدانند و همه هم میدانند که دیگران میدانند اما کسی حتی شده یک کلمه هم دربارهی آن حرف نمیزند. نمیخوام به این حالت اعتراض کنم فقط میخوام بهش فکر کنم... نه... نه... نمیخوام بلند فکر کنم... الان دارم فکر میکنم اما نمیتونم بگم. گفتم که... اعتراضی ندارم...
*: تیتر برگرفته از عنوان فصل آخر از جلد سوم رسالهی فلسفی هیستریانوس با عنوان "چگونه یاد گرفتم از خلاقیت شخصی برای انتخاب تیتر دست بردارم و سواد و اشراف خود را در هنرهای هفتگانه توی چشم مخاطب بیشعور فرو کنم!"
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:14 توسط اشکان نیّری
|
خواب هم مانند
مرگ ما را در برمیگیرد و ما قدرت رو گرداندن از آن نداریم. قویترین شخصیتها و
مهمترین آدمها همانقدر برابر مرگ ضعیف و منفعلاند که در برابر خواب. رؤیا و
کابوس دو روی یک سکه است. خوابهای ما همیشه از جایی ناشناخته سر برمیآورند و ما
را برای خودمان افشا و کشف میکنند. قویترین آدمها هم نمیتوانند دنیای خوابهایشان
را به تسخیر خود درآورند و اگر کسی تصمیم به این کار گرفت شروع نکرده شکست خورده
است. چرا که جنگیدن با دنیای خوابها جنگ با "خود" است. هیچکس نمیتواند
"خود"ش را شکست دهد. درست مثل جنگ انسان با طبیعت است که بیگفتگو طبیعت
پیروز میدان است. چیزهایی وجود دارد که انسان باید با احترام سر تسلیم به آن خم
کند. مهم نیست که چقدر میفهمی یا چه کسی هستی!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:31 توسط اشکان نیّری
|
از تناقضات برونمتنی حافظ شیرازی یکی اینکه "حافظ محبوبترین شاعر حال حاضر ایران است که در اشعارش بیشترین و تندترین انتقادها را از ما میکند!" معمولاً گفته شده و همچنین دیده شده که ما ایرانیها جنبهی انتقاد نداریم اما انگار در این مورد خاص درست نیست! فعلاً همین را میگویم که از قافلهی بزرگداشت عقب نمانم تا بعد...
پ.ن: شاید هم از سیاستمداران یاد گرفتهایم که به خود نگیریم!
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:29 توسط اشکان نیّری
|
در مورد تعیین دین من در کانالها و آدمها و بحثهای رسمی از این آزادهتر نظر ندیدهام: "انسان برای انتخاب دین و مدهبش نباید مقلد باشد بلکه میبایست تحقیق و تفحص کند و بهترین دین را برگزیند که همانا و هرآینه شیعهی دوازده امامیست و لاغیر!" گند زدهایم به حق انتخاب! آزادیم تحقیق کنیم در زمینهی ادیان دیگر مادامی که مطمئن باشیم آخرش میرسیم به همین شیعهی دوازده امامی خودمان! و نه حتی یک شیعهی دوازده امامی دیگر! ما سر کدام پیچ تفکر بهجای تفکر ریدهایم و از همدیگر جدا شدهایم؟! مسأله این است!
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:46 توسط اشکان نیّری
|
دیشب که میخواستم بخوابم هی فکر میکردم اگر یک لحاف یا پتو یا هر روانداز دیگر داشتم چه خوب بود! روی این لحافی که داشتم میانداختم و میرفتم زیرش و امنیت داشتم. طوری آن زیر میخوابیدم انگار اصلاً قرار نیست بیدار شوم. خوابهایم را هرچقدر هم هیولا و لولو داشته باشد دوست دارم و ترجیحشان میدهم به استاد دانشگاه یا پدر و مادر یا دوستهام. یکهو یاد جاتختی تختخوابم افتادم. درست بالاسرم بود. ضبطصوت را از رویش برداشتم، نوارها را دستهدسته برداشتم و ریختم کنار تخت و درش را باز کردم. چند تا روبالشی... یک روتختی زمخت و دهاتی... و یک پارچهی بزرگِ سراسر سفید و نرم. پارچهی سفید را برداشتم و باز کردم. دو تکه نفتالین از لابلایش بیرون افتاد. تمام تاهاش را باز کردم و به یک ضرب روی هوا پرتش کردم، باز شد و روی من فرود آمد. خوب خودم را درش پیچیدم. دستهام را صاف کنارم گذاشتم و با نوک انگشت پاهام امتحان کردم که از آن پایین هم بسته باشد. با یک حرکت سرم را هم زیرش کردم و تمام روزنهها را به دنیای بیرون بستم. وقتی که دیگر تمام هوای آن تو گرم شد فهمیدم دیگر روزنهای وجود ندارد. از سوراخهای پارچه بیرون را میدیدم اما خودم را این تو حس میکردم. چه خوب شد! حالا اینجا یک خانه دارم که دست هیچکس بهش نمیرسد. میتوانم تا ابد همینتو باشم. ناگهان یادم افتاد این پارچه که برداشتهام "کفن" است. ولی آخه توی جاتختی من کفن چه میکند؟ ضربان قلبم بالا رفت. دستهام کنار تنم منقبض شد. نفسم که به پارچه میخورد به صورتم برمیگشت و صورتم را بیشتر عرق میانداخت. جرأت تکان خوردن نداشتم. از همهطرف کفنپیچ شده بودم. آن بیرون کولر هنوز کار میکرد، جیرجیرش را و هوهویش را میشنیدم. سعی کردم به خودم مسلط باشم. نفسهام را آهسته کردم. آهسته و آهسته. چشمهام سنگینی کرد، بستم.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:53 توسط اشکان نیّری
|
به ترجمهی سروش حبیبی یک کتاب از سه کتاب از رمان «کیفر آتش» الیاس کانتی را خواندهام. دو شخصیت اصلی این رمان یعنی "پروفسور کین" متخصص در زبان چین باستان و "ترزه" یک زن خدمتکار هفتخط در تمام صفحات دارند به پر و پای هم میپیچند و از سر و کول هم بالا میروند اما به اندازهی میلیمتری هم با هم تماس پیدا نمیکنند! پروفسور کین در یک جنون نبوغآمیز مضحک در کتابخانهی عظیماش توسط کنفسیوس تمایل پیدا میکند با ترزه که هشت سال فقط و فقط خدمتکارش بوده ازدواج کند. و این شروع تمام ماجراهاست. کمتر دیدهام نویسندهای بتواند اینقدر ماهرانه صحنههای داستانی را مدیریت کند. کافکا با قدری رودهدرازی که شگرد اوست این کار را میکند اما الیاس کانتی با سبکی سیال و بسیار روان سر و کار دارد. بیست صفحه جلو میروی و میبینی کین و ترزه هنوز دارند چرند میبافند. یکی شرق است و یکی غرب. رابطهی این دو آدم از مضحکترین و البته پیچیدهترین روابط شخصیتهای ادبی داستانهاییست که خواندهام. هر دو با اینکه از زمین تا آسمان با هم فاصله دارند اما به سبک خودشان دارند با هم زندگی میکنند. هر دو دچار توهمات مضحک و بهشدت ترسناکی هستند که به نوعی موتور محرک زندگیشان است. کین شروع میکند با کتابخانهاش حرف زدن و آنها را به جنگ با دشمنان کتاب فرامیخواند و به واقع جنگ را در پیش چشمانش میبیند و در میانهی نبرد از نردبام کتابخانه میافتد و بیهوش میشود. و ترزه یک فروشندهی مبل و تختخواب چربزبان و لاسزن را آنقدر جدی میگیرد که قهرمان و نهایتِ تمام نقشهها و آرزوهای خود میبیندش و حتی بر اساس نام "بودا" که بر روی یکی از کتابهای پروفسور کین دیده او را در ذهن خود به "آقای پودا" تغییر نام و هویت میدهد. ترزه به نوشتن حرف O علاقهی بسیار دارد و فکر میکند هر آدم حسابیای بلد است درست و قشنگ بنویسدش. شاید تنها به این دلیل که با یکی از همین Oها میشود مبلغ ارثی را که برایش نقشهها ریخته یکهو چند برابر کند! اینطوری نمیشود. باید حتماً بخوانید تا بدانید چرا من اینقدر هیجانزدهام. این روزها استاد شاهنامهی دانشگاه برایمان گفت: "ادبیات یعنی بررسی علمی اندیشههای برتر و متعالی و گزینش آنها و ابلاغ هنرمندانهی آن اندیشهها برای ایجاد یک زندگی بهتر در جوامع بشری"! آن را در جزوه نوشتهام. همان وقتی که مینوشتم بخشیدمش بهخاطر حماقت عظمایش. فکر کردم که خب، حتماً انقدر شاهنامه خوانده و جو حماسه و داستانهای پهلوانی گرفتهتش که اینقدر برتر و متعالی فکر میکند! یادم افتاد به تعریف شعر دکتر پرکینز در "انجمن شاعران مرده" که توسط شاگردان کیتینگ ریز ریز و به سطل آشغال تاریخ سپرده شد. گرچه آخرش باز هم این تعریف بود که ظاهراً بر تعریف عاشقانه و شورمندانهی کیتینگ از ادبیات پیروز شد اما یادم هم نرفته صحنهی ایستادن شاگردان کیتینگ بر روی نیمکتهاشان. حالا هم میبینم رمان الیاس کانتی دارد علناً و بیپردهپوشی میخندد به ریش آن تعریف استاد. کدام علم؟ کدام تعالی؟ کدام زندگی بهتری با ادبیات درست شده؟ جالب است که در رمان "کیفر آتش" عقاید ظاهراً برتر و فلسفی پروفسور کین همراه با تخیلات و توهمات مضحکاش به همراه زندگی مضحک و لاسیدنها و شنگیدنهای ترزه و خیالبافیهای عاشقانهی او همه و همه در یک رده قرار گرفتهاند. کدام گزینش استاد؟ دلت را خوش کردهای به آن سِمَت و نشانات و فکر میکنی دنیا بر اساس افکار تو متعالی و پست را از هم سوا میکند؟ فکر میکنی با دو خط تعریف میتوانی تکلیف ادبیات را معلوم کنی؟
*: تکیهکلام ترزه به ترجمهی سروش حبیبی؛ که در موارد و مناسبتهای مختلف و با لحنهای متفاوت گفته میشود و شاید بتوان گفت عصارهی شخصیتپردازی ترزه در همین شبهجمله است!
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:13 توسط اشکان نیّری
|
سی و یک شهریور شروع رسمی جنگ ایران و عراق، اول مهر
بازگشایی مدارس، اول مهر روز تولد مادرم است، مادرم معلم دورهی راهنمایی بود،
حالا بازنشست شده.
تاریخ رسمی آشفتگی را نمیپذیرد. همهچیز را از هم جدا میکند.
وقتی راجع به پادشاهان، حاکمان و رهبران صحبت میکند مردم عادی و عامی را راه نمیدهد.
وقتی راجع به واقعهای هولناک صحبت میکند شادیها، خرتوخریها، حماقتها و ضعفها
را نمیپذیرد. حماسه میسازد، تراژدی میسراید.
من جنگ را یادم نمیآید. مادرم میگوید یکبار وقت موشکباران
تو تب کردی. تبات از چهل گذشت و تشنج گرفتی. تا آژیر قرمز را زدند تو بیهوش شدی.
رفتیم توی زیرزمین. آب سرد به پاها و صورتت زدیم فایده نداشت. بالا آمدیم و زنگ
زدیم به دکترت. نبود. خانهی یکی از فامیلهاشون مهمانی بود. زنگ زدیم به آنجا و
پیداش کردیم. راهنماییمان کرد. همهجور دارو داشتیم توی خانه. و درست وقتی که
آژیر سفید کشیدند تو خوب شدی!
در کشوری هستم که با تمام دنیا سر جنگ دارد. با کشورهایی
خوب است که آنها هم سر جنگ دارند و سر جنگهایی با هم توافق میکنیم. هرکه هرچه
میخواهد بگوید اما من احساس خوبی ندارم از اینکه تکافتادهایم. احساس خوبی ندارم
که دنیا از ما میترسد. حالا این ترسها چه احمقانه و مجازی باشد چه عاقلانه و
حقیقی. من این جو را دوست ندارم. کسانی هستند که دوست دارند. معلمی داشتیم که سر
کلاس از تکهتکه شدن بسیجیها در جنگ میگفت و از غرب چنان دلآشوبهاش میشد که
انگار دارد راجع به محتویات توالتها حرف میزند. یکبار صحبت کتابهای نویسندگان
غرب شد گفت: «اونا و عواملشون میان توی یه داستان یه پسر بینماز و روزه رو نشون
میدن که در زندگیش موفق میشه و جوونای ما رو گمراه میکنن!» من توی ذهنم این
بود که خب، مگر کسی که بینماز و روزه است در زندگی موفق نمیشود؟ یکبار هم با
تحکم گفت: «ما چه احتیاجی داریم به اونا؟»
جنگ هشتساله خواهناخواه پیوند عمیقی با کوچکترین جزئیات
دینداری و ایدئولوژی پیدا کرده. طوری که خیلیها نمیتوانند تصور کنند یک رزمندهی
جنگ بوده که نماز نمیخوانده! باید کلی سند و مدرک بیاوریم و باز هم حتی خودمان هم
باور نمیکنیم انگار! انگار هر رزمندهای گزینش مذهبی میشده و به خط مقدم فرستاده
میشده.
دیگر نمیشود راجع به جنگ فکر کرد. چون هنوز هم همهجا هست.
همهجا پر است از بسیجیها و سومخردادیها و دومخردادیها و سومتیریها و سیزدهآبانیها
و فلانیها و بهمانیهایی که در اندیشهی فتح سنگرهای علم و دانشاند. حالا مدام
هر روز شمشیرها را برکشیده و براق همهجای دنیا میبینیم. تازگی جنگ از بین رفته.
بیست سال از اتمام جنگ هشتساله گذشته و در این بیست سال آنقدر از جنگ خرج شده که
دیگر کلیشهای شده. به راحتی صحبت از جنگهای جدید میشود و راجع به آنها شوخی میشود.
هیچی از جنگ یادم نمیآید بهجز نواهایی از جبهه. مارش جنگ.
کلیشهی معروف: "جنگ جنگ تا پیروزی!" روی دیوارها و روی آرم برنامههای
تلویزیون. چهرههای بهم فشرده که اخبار جنگ را با کمترین میمیک صورت توی میکروفنها
بیان میکردند و شاید فکر میکردند نشان ندادن احساسات از شجاعت است.
جنگ خرج شد، تمام شد، تهدیگش را هم دارند میخورند و منتظر
شعلههای سرزندهی جنگی دیگر هستند. دوباره همه زنده میشوند. خیلیها منتظر سعادت
جنگیدناند. من هنوز نمیدانم جنگ هشتساله چه بود پس فکر نمیکنم حرف مهمی راجع
بهش زده باشم.
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:46 توسط اشکان نیّری
|
دم دستم یک خودکار پُر و یک دسته کاغذ سفید کوچک میگذارم تا برای نبرد با لولوها آماده باشم!