این روزها مثل هر روز دیگری از زندگیام دارم فکر میکنم: «چرا من چیز خاصی نیستم؟» فکر میکنم من کی هستم؟ و چه نوع تفکری دارم؟ از چه چیزهایی خوشم میآید و از چه چیزهایی متنفرم؟ وقتی روی جزئیات و امور کماهمیت فکر میکنم همهچیز درست است: "از کَرهی شُل و وارفته بدم میآید"، "از لحاف خنک و خیال راحتِ وقتِ خواب خوشم میآید"، "از پشتسر دیگران حرف زدن توی مراسم تشییعجنازه یا ختم یا هفت یا چهل یا سال یا مراسم عروسی بدم میآید"، "از قهر بدم میآید"، "از لباس زنانهای که بهجای یقه حلقه دارد و از جلو آن حلقه را میاندازند پشت گردن بدم میآید"، "از آببازی خوشم میآید"، "از رقص خوشم میآید" و... اما کمی که دورتر میروم و دنبال چیزهای بزرگ و تفکرات مهمی میگردم که ایدئولوژی و جهانبینی و سبک زندگی و نوع معاشرت و تعامل اجتماعی انسانها را مشخص میکند همهچیز تار و مبهم و نامشخص میشود. خیلی وقتا فکر میکنم من یک سایهای هستم تشکیلشده از سایههای تمام مردم دنیا و خودم چیز خاص و مشخصی از خود ندارم. مدام از این رنگ به آن رنگ درمیایم و از این طرف به آن طرف میافتم.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:9 توسط اشکان نیّری
|
پست قبلی متن آغازین وبلاگ دیگر من است که همین دیشب راهش انداختم. نمیدانم چرا علاوه بر آنجا سر از اینجا هم درآورد. از عجایب بلاگفا است که من یادم نمیَآید آن را اینجا پابلیش کرده باشم و واقعاً هم چنین پستی در وبلاگ لولوها وجود ندارد اما به هرحال دیده میشود!
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 5:44 توسط اشکان نیّری
|
ترسی هست از نویسندگان بزرگ. همین ترس بسیاری از خوانندگان
جدی ادبیات را هم دور نگه داشته. دور از حس و درک آثار بزرگان ادبیات.
اما من عقیده دارم که نویسندگان بزرگ نمینوشتند تا منتقدان
و مفسران و اساتید ادبیات کارهاشان را تفسیر و تعبیر کنند. آنها مینوشتند تا
خوانده شوند. توسط هر کسی. هر کسی به اندازهی ظرف خود از آنها برمیدارد. و به
شدت معتقدم که در مطالعهی هر اثری ـ حالا چه بزرگ چه کوچک ـ اول از همه باید به
برداشت خودمان اعتماد کنیم و بعد نقد و تفسیر دربارهی آن بخوانیم.
در مورد آثار فرانتس کافکا، نویسندهی یهودی تبار چک، هم
وضعیت به همین قرار است. معمولاً تفسیر داستان کوتاه «گراکوس شکارچی» زودتر از خود
متن داستان خوانده میشود! معمولاً «مسخ» را قبل از اینکه بخوانند از مقالهای که
معنای سوسک شدن گرگور سامسا را تشریح کرده میشناسند.
اما من در این وبلاگ میخواهم تا جایی که میتوانم یک دید
کاملاً شخصی که میتواند گاهی غلط هم باشد از آثار کافکا داشته باشم. البته در بخش
پیوندها هرچه مربوط به فرانتس کافکا میشود را لینک میدهم.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 3:39 توسط
|
چشمهایم را میبندم. از گذشتهام تصویرها را میبینم اما صداهایشان را نمیشنوم.
صداها برای الان است. صدای الانِ بابا میآید روی تصویر آنوقتی که فقط سبیل داشت
و بیشترش هم سیاه بود. صدای بم و گاهی نامفهوم و همراه با نفسهای بلند و خسخسی
میرود روی صورتی که گرچه از الان لاغرتر بود اما کمتر به هم پیچیده بود و گوشهی
لبها بیشتر بالا میرفت. مضحک است. سعی میکنم صداها را حذف کنم. موسیقی میگذارم.
بابا میخندد و سرحال توی باغ راه میرود. ویولنها اوج میگیرند و بابا برمیگردد
و بهم لبخند میزند. من کمکم خوابم میبرد.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 18:36 توسط اشکان نیّری
|
عجیب است. عجیب است برای جامعهای با پوستهی سفت و سخت اخلاقی که اینطور بیاخلاقی و دروغ و ریا و کثافتکاری درش رواج داشته باشد. نه اینکه جملهای کلیشهای باشد، نه! من واقعاً نمیفهمم. توی کتم نمیرود و هیچوقت نمیرود که جامعهی امروز ایران یک جامعهی اخلاقگرا و مهماندوست و مهربان و... باشد. شاید در مواردی که عادتمان باشد این چیزهای خوب را هم داشته باشیم اما فقط عادت است. مثلاً عادت داریم وقتی زن یا دختری به واگنهای مختلط مترو وارد شد اگر نشستهایم برایشان بلند شویم و اگر کنار در تکیه دادهایم جایمان را با آنها عوض کنیم. عادت کردهایم. بسیار دیدهام چنین آدمهایی بهظاهر مهربان درست چند دقیقهی بعد در مقابل یک بیعدالتی وقتی میتوانند سکوت نکنند ساکت میمانند که هیچ اگر باد به جهت ظلم در حال وزیدن باشد آنها هم بادش میزنند! نمیخواهم سیاه فکر کنم چون اولین کسی که حالش گرفته میشود خودم هستم. نمیخواهم حالم گرفته شود. میخواهم باور کنم مهربانیها و طرف عدالت را گرفتنها و مهماننوازیها و خلاصه همه چیزهای خوب را. اما سنبهی آنطرف خیلی پر زورتر است. از وقتی مهدکودک میرفتیم چهرهی غرب را برای ما بد نشان دادند. هرچه خشونت و دروغ و سیاهی و فساد بود را به غرب نسبت دادند. از طرف دیگر هرچه از غرب میآمد زیبا بود. به ما میگفتند فلان خواننده فاحشه است! فلان گروه موسیقی شیطانپرست است. در دیسکوهایشان فسق و فجور میکنند. راحت دروغ میگویند. کراوات نشانهی دروغ و کلک بود. چفیه نشان چه بود؟ نمیدانم. نشان کثیفی، خدا و تکه تکه شدن. آقایان، بد تا کردید با ما. بد تا کردید. آقایان، گُه زدید! آقایان، وقتی فهمیدیم هرچه میگفتید دروغ بود. وقتی اولین رشوه، اولین فساد، اولین ریا، اولین پولدوستی، اولین فریب را دیدیم خندیدیم به ریشتان. شما و ما از تمام هیکل غرب بیشتر کثیفیم. حالم از همهی شما و از همهی خودمان بهم میخورد. حالم از بوی عرق شما و بوی دروغهای شما بهم میخورد.
+
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:27 توسط اشکان نیّری
|
ـ انزوا کجاست و معاشرت چیست؟ سایهی جامعه روی اتاقام افتاده و تنهایی من به اندازهی کتابی در قطع پالتوییست که در ازدحام مترو چسبیده به سینه باز میکنم و از اطراف دستها و بازوها و سینهها فشار میآورند. خوابم پر است از نگرانیِ مُردنِ آنهایی که دوستشان دارم. همیشه وقتی بین جمعیتی بیش از دو سه نفر مینشینم ازدحام روابط پیچیدهی انسانی کلافهام میکند. در این مواقع فکر میکنم هر لحظه ممکن است رشتههای روابط انسانی وسطمان به هم گره بخورد از بس زیاد است! آدمهای زیاد منزوی مرا میترسانند که نکند وسط یک جمع یکهو همانطور عریان از میان تختخواب تنهایی خود بپرند وسط معاشران. ترس یک محافظهکار برای برهم خوردن سکوت با یک جیغ! آدمهای زیاد اجتماعی هم مرا میترسانند که نکند سکوتی پیش بیاید و نقابهای اجتماعیشان از روی صورتشان بیفتد.
ـ به نظر من خشونت میتواند از صدای خشکِ غِژّ و تقِّ بسته شدن درهای یک اتوبوس شهری شروع شود و تا چاقو خوردن وسط یک معرکه ادامه پیدا کند اما مطمئن نیستم این دو، ابتدا و انتهای خشونت باشند. نه، مطمئنم که نیستند. هیچی نه ابتدا دارد نه انتها. درست مثل حماقت!
ـ مدتهاست وقتی میخوام خودکار یا خودنویس یا رواننویس یا مدادی را روی کاغذ امتحان کنم اسم و فامیل خودم را مینویسم و بس. حتی جلوی دیگرانی که باهاشون رودربایستی دارم! نمیدانم چرا؟ یعنی اسم و فامیلم تنها چیزی هستند که در لحظهی اول به ذهن تنبل من میرسند؟ آیا خودشیفتهام؟ آیا از اسمم خوشم میآید؟ آیا وسواس فکری دارم که همهی کارامو ول کردهم و به این موضوع فکر میکنم و دربارهاش مینویسم؟
شلاق سوم: برایم سخت است وقت صحبت به چشم آدمها نگاه کنم. چشم آدمها برایم زیادی عریان است. خیسیِ طبیعی چشمها و عمقی که سیاهی مردمک چشم به چشم میدهد و تکان تکان خوردن مداوم این سیاهی برایم بیش از حد عریان و طبیعی و انسانیست. من فرار میکنم از هرچه زیادی انسانی باشد. خیلی وقت است عادت ثانویهام شده که از عریانیهای روح انسانها فرار کنم و از رویارویی با آنها اجتناب کنم. برای همین است که نه طاقت دارم در مجالس خاکسپاری گریه کنم نه گریهی دیگران را ببینم. البته خیلی از اوقات هم با احساس لذتی توام با رنج و گناه به این مجالس میروم یا عکسهای این مجالس را میبینم. در واقع این یکجور مازوخیسم سَبُک است. اما دوستی بسیار نزدیک به من میگوید که اینکه حرفهایت در دیگران تأثیری ندارند و توجه دیگران را جلب نمیکند و بهت گوش نمیدهند بخاطر همین نگاه نکردن تو به چشمهای مخاطبات است!
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:46 توسط اشکان نیّری
|
دم دستم یک خودکار پُر و یک دسته کاغذ سفید کوچک میگذارم تا برای نبرد با لولوها آماده باشم!