از گذشته نمیتوان بُرید. گذشته را نمیتوان پشت سر گذاشت. اگر گذشته را فراموش کنی همه تو را فراموش میکنند. این درسی بود که امروز با فکر روی یکسری مسائلی که به من گذشته بود دریافتم. گذشته ریشههای هر انسانیست. گذشتهی آدم، چه خوب چه بد، جزئی از خود آدم است و اگر بخواهی ازشان بکَّنی و دلت بخواهد یکهو آدمی بشوی که تازه متولد شدهای یا نمیشود یا انقدر دچار سؤتفاهم اطرافیان میشوی که از خیر آنچه خواستی میگذری و دلت میخواهد باز دوباره به دنبالهی جادهی قبلی برگردی. اینطور زندگی کردن شاید بهنظر محافظهکارانه بیاید اما حقیقت این است که گاهی باید محافظهکار بود.
یکوقتی یک نویسندهی تازه ازدواجکرده خواست تمام گذشتهاش را ببُرَّد و بیاندازد دور و زندگی کاملاً نو و جدیدی را شروع کند. خانهی کهن پدری را برخلاف خواست مادر و وصیت پدر فروخت و به مرکز شهر آمد و در آپارتمانی با زنش سکونت گزید. تا مدتی کانون تمام جنگ و جدالهای ریز و درشت فامیلی بود تا اینکه یک روز مادرش با او قطع رابطه کرد. از بقیهی فامیل هم خبری نشد. نویسنده نفس راحتی کشید که حالا میتواند آنطوری که همیشه میخواسته زندگی کند. اما درست در همین زمان یک روز صبح در آپارتمان باز نشد. و این شروعی بود برای حبسی دهشتناک و در نهایت زندهبهگور شدن این نویسنده و زنش در یک واحد از یکی از آپارتمانهای محلهی یوسفآباد شهر تهران.
باز هم با خودم زمزمه میکنم: "گذشته، خوب یا بد، هویت انسان است."
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:19 توسط اشکان نیّری
|
ـ همهچیز تا وقتی خوب است که حرف دلات را نگفته باشی. تا قبل از آن همه بهت لبخند میزنند اما بعد از آن... کسی نمیداند من همانم که قبلاً بودم و فقط حرفم را هی قورت دادهام؟ و اعتقاداتم را پنهان کردهام؟ و مُهر انتخابات شناسنامهام را پنهان کردهام؟ و چهرهی اصلیام را پنهان کردهام؟ و نگفتهام؟ به این نگفتنها راضیاند؟ دلشان میخواهد فکر کنند چون از نطفهی ماست پس مثل ماست؟ همین که من حرفی نزنم و با چهرهای مثل چهرهی باستر کیتون، صامت و سنگی و بیحس، غذایم را بجوم و قورت بدهم کافیست تا به من افتخار کنند یا حداقل از من بدشان نیاید؟ همین کافیست؟ منصفانه نبود در موضوعی که خوانندگان وبلاگم از آن بیخبر بودند موضعی بگیرم حق به جانب. موضوع پیچیدهتر از آنچه در بالا نوشتم بود و بیشتر تقصیر به گردن من بود. (صبح دوشنبه)
ـ با خودم زمزمه میکنم یکی از چیزهایی که شاید ترانهی کودکانهای باشد و یکزمانی سرودهام و هی بعد از آن میسرایم تا وقتی که هفتهشتتا شود و توی یکی از داستانهای بلند کودکانهی نیمهکارهام استفادهشان کنم:
کوهِ دفترچهی نقاشی من رازی داره که به چشم هرکسی راه نمیده غاری داره غاره دروازهشو پنهون میکنه پشت بوته بوته نقاشی میشه پشت یه سنگ زیر سنگه من یه سنجاب میکشم که حواس شما رو پرت بکنه که بگین: سنجابه رو!
و فکر میکنم که رازها هیچوقت از دل سینهی آدم بیرون نمیان... هیچوقت اون حرف اصلی گفته نمیشه... شاید حتی خود آدما هم ندونن راز خودشونو... هرچی هم که آدم حرف بزنه اون چیزی رو که آدما رو "یکی" کنه گفته نمیشه... اون چیزی که آدما رو برای همدیگه لخت و عریان کنه گفته نمیشه پس برای همین تا وقتی که گفته نشه آدما مجبورن به همون سنجابه دل خوش کنن! انصافاً سنجاب قشنگی هم هستا! من از بچگی سنجاب دوست داشتم. البته سنجابای توی کارتونا رو. یه بار توی باغوحش یه سنجاب از نزدیک دیدم که وقتی میخواستم بهش غذا بدم میخواست انگشتم رو بگیره و حتماً حسابی گازگازیش کنه! ازش بدم اومد!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:50 توسط اشکان نیّری
|
ـ تنبلیام میآید حرف بزنم. موضوعات مهم برای خودم و در خودم مهماند اما به محض آنکه به گلو میآیند تا به دنیای بیرون از من توسط "صوت" مخابره شوند(!) همهچیز بیاهمیت و کسالتبار و مسخره میشود. بارها شده حرفی را شروع کنم و از نیمههایش کمکم صدایم فید اوت شود و سکوت کنم و بعد یه چیزی در این مایهها: "ولش کن!"، "بیخیال!"، "همین دیگه!"، "اصلاً دارم واسه چی اینا رو میگم؟" بگویم. خوشم نمیاد از این کسالتی که در صدایم هست. صدای من و لحن حرفهام اصلاً "من" را بیان نمیکنند. من اصلاً موجودی نیستم در آستانهی خودکشی! من حتی بیشتر اوقات زیادی شوخ و شنگام و زیادی اطرافم را طنز میبینم. اما صدایم... حرفهایم... ـ کاش یه جو شرف پیدا میشد و بعد از این گند دکترای قلابی و گندهای بعدی که متقابلاً برای مالهکشی روی آن زدند و میزنند و خواهند زد آقایان لطف میکردند دیگر برای ما از طریق تلویزیون و رادیو و سایر تریبونهای رسمی درس اخلاق و فرهنگ اسلامی نمیگذاشتند. چون مثل این است که یک نفر با باسن کثیف بیاید نیممتری آدم بایستد و دربارهی بهداشت داد سخن بدهد! آدم نه باور میکند و نه تحمل! ـ شرم و حیا و کمحرفی از خصوصیات خوب آدمها در لید مصاحبهها و گزارشها و از خصوصیات بد آدمها در سایر جاها است!
ـ این هفته به یک توالت عمومی رفتم و طبق عادتم (البته در ضمن کار اصلی!) شروع کردم به نگاه کردن به در و دیوار که توالتنوشتهها را بخوانم اما به وضعیتی عجیب برخوردم. در و دیوار توالت اگرچه بسیار کثیف بود اما نوشتهای نداشت. توی یکی از درزهای لولای در سرنگی گذاشته بودند. روی دیوار مشترک توالت بغلی هم یک سرنگ دیگر با کمی خون خشکیده سر سوزنش. کسی حرفی، فحشی، صور قبیحهای، شماره تلفنی چیزی ندارد؟ موادشان را تزریق میکنند و حرفی ندارند؟... حالم خیلی گرفته شد. الان هم که نوشتماش دوباره حالم گرفت. بدجور. ـ در یوتیوب میگشتم که یکهو ویرم گرفت و تمام مصاحبههای فیروز کریمی را نگاه کردم. باز هم حسرت خوردم که چرا یک چنین مربیای نباید در لیگ باشد. فیروز کریمی با طنز ویرانکننده و عجیب و غریباش که "خودش" هم از آن امان ندارد منعکسکنندهی صادق و راستین جامعهی درهم برهم ایران است. جامعهای که تمام مناسبات و ارزشهایش به هم ریخته و در عین حال ساکت و بیخاصیت است. فیروز کریمی در تمام شوخیهایش بلااستثناء جدیست. مخاطبان به حرفهاش میخندند اما خودش با چشمهایی ورقلمبیده و ابروهایی بالاکشیده و گاهی با یک صورت سنگی و سرد با همهچیز (و بیشتر از همه با خودش و تیمش) شوخی میکند. شاید فیروز کریمی هم میداند این شوخیها در اصل شوخی نیستند. اگر من برایتان تعریف کنم در فلان میدان تصادف بدی شده بود اما بر اثر شانس و اقبال سانحهدیده جراحت مختصری برداشته بود و آمبولانس آمد و بیمار را پشتش گذاشتند و از هولشان یادشان رفت در پشتی آمبولانس را ببندند و آمبولانس با اولین دوری که در همان میدان زد بیمار با برانکار به بیرون پرتاب شد و در دم به دیار باقی شتافت فکر میکنید فقط یک شوخی کردهام با مرگ و آمبولانس و سرنوشت و... اما من که میدانم واقعاً این ماجرا مو به مو اتفاق افتاده است اگر آدم خوشخندهای نباشم و به خودم مسلط باشم چون دارم یک گزارش از واقعیت میدهم خندهام نمیگیرد. اما هرچه مردم عادی (از جمله خودم) از فیروز کریمی خوششان میاد دولتیها و مسئولان محترم از او و افرادی شبیه به او بدشان میاد. آنها کسانی را میخواهند که با کلیشهها بازی کنند و جلوی دوربین چیزی از فراآشوب جامعه به همراه نداشته باشند. میخواهند دل مردم و خودشان را خوش کنند که همهچیز برنامه دارد و سند چشمانداز و خلاصه ازین مزخرفات! نه آقاجان، ولمان کنید... آنوقتی که انقلاب کردید هم هیچ گهی نخوردید چه برسد به الان! فقط دلم میسوزد برای کسانی که شما را جدی گرفتند.
شلاق دوم: رجوع کنید به پاراگراف اول!
از کردان شکایت میکنم من هم فکر میکنم باید یکبار کار درست را انجام داد و بدون دادن هیچ گزکی بهدست کسانی که دنبال بهانهاند از این مردک متقلب طبق قانون شکایت کرد. من نمیتوانم به نمایندگان مجلس برای پیگیری این پرونده اعتماد کنم. همچنین نمیتوانم به مخالفان مقطعی و حزبی دولت امیدوار باشم. آنها شاید چیزهای دیگری بخواهند اما من به شخصه به عنوان یک شهروند ایرانی به هیچ وجه دوست ندارم یک متقلب ـ که تقلبش برای همه آشکار شده است ـ وزیر کشورم باشد. همین! پس حق خودم میدانم از قانون استفاده کنم و از این آدم شکایت کنم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:40 توسط اشکان نیّری
|
مشکل شکاف بین عوام و خواص را میتوان اینطور حل کرد که: ـ خواص یادشان بیاید یک روزی مثل آن
راننده تاکسی چاکِ سینههای یک مسافر را دید زدهاند و یا وقتی زنشان از رابطهی
کاری با فلان مرد همکار گفته دلشان میخواسته زنیکه زودتر خفه شود و اینقدر سبُک و
جلف نباشد و یا حداقل یک لحظه از زندگی پرافتخارشان را با ریتم شش و هشت حال کردهاند
و قری )حتی بهصورت
نشسته!) دادهاند. ـ عوام هم... عوام کاری قرار نیست
بکنند چون اصلاً این عوام هیچ کاری بهجز کارِ گِل بلد نیستند. اصلاً به تخمشان
هم نیست که ما هستیم و که هستیم. هرچی سریالهای تلویزیونی به خوردشان بدهند میخورند
و توی تاکسی نشخوارش میکنند.
دوستی (لابد از
طبقهی عوام) چند رمان خوب از من خواست. چند رمان جذاب و غیرنخبه و خوب خارجی و
ایرانی را سوا کردم و براش بردم. باهم کلی راه رفتیم و حرف زدیم و بستنی خوردیم.
وقتی براش گفتم دارم سعی میکنم اولین رمانم رو بنویسم به حالت متفکری پرسید:
«خارجی مینویسی یا ایرانی؟!» سؤال را نفهمیدم و گفتم: «خب، ایرانی هستم و ایرانی
مینویسم.» بهنظرم جوابی که به سؤالش دادم کمی کمدی بود البته نه کمدیتر از سؤال
او. اما فکر کردم شاید بخندد که نخندید! بیشتر که صحبت کرد فهمیدم چرا نخندید.
قضیه برایش بسیار جدی بود. چند تا جمله گفت که خیلی درهم برهم بود اما لب کلامش
این بود که آنهایی که خارجی مینویسند کارشان بهتر است! پرسیدم آیا منظورش از خارجی
نوشتن این است که اسم شخصیتها خارجی (مثل جرج و جانی و سوزان و کاترین و فوق فوقش
سارا) باشد و یا لوکیشنها خارجی باشند (مثل نیویورک، لندن و یا ناکجاآباد مهمتر
از همهی اینهایی به اسم "خارج" که آدمها کراوات و پاپیون بزنند و سیگار برگ و پیپ
بکشند و زنها برای پیادهروی در خیابانها بازوی خود را به مرد همراه عرضه کنند!
و...) و یا حرفهایی که میزنند مثل دیالوگهای سریالهای پلیسی خارجی باشد و
اینکه دست به هرجاییشان کنند یک اسلحهی گرم از آنجا بیرون بکشند و... . در کمال
تعجب دوستم تمام اینها را تایید کرد. به عقیدهی او نویسندهای که "اینطوری" بنویسد داستانش بهتر است. خب، من هم تا جایی که میتوانستم
وراجی کردم و از حیثیت رمان و داستان ایرانی با فضاها و شخصیتها و اتفاقات ایرانی
دفاع کردم! اما واقعاً هرچه سعی کردم نتوانستم بفهمم چهطور یک نویسندهی ایرانی
میتواند (بحثِ "توانستن" است نه نمیدانم غیرت و عرق ملی و هویت و ازینجور
دستگیرهها!) "داستان خارجی" بنویسد. من یک وقتی میخواستم یک داستان
کوتاه از دید یکی از بازیکنان تیم ملی فوتبال آنگولا بنویسم که هرچه سعی کردم نتوانستم
بنویسم و آخرش مجبور شدم متوسل شوم به گزارشگر ایرانی مسابقه که علاوه بر بازی،
داستان این بازیکن را هم روایت کند!
میخوام ازین
به بعد کمتر اینجا را جدی بگیرم و بیشتر وبلاگ بنویسم. برای هربار نوشتن هم میخوام
خودمو یک شلاق بزنم تا شاید گناهانم بخشیده شوند و روحم آمرزیده شود. این شلاقها
بهصورت اعتراف هستند و تنها کارکردشان همانیست که در بالا گفتم.
شلاق اول: در
نوجوانی استعدادهای مردمپسند خوبی داشتم و اعتراف میکنم هنوز هم دارم منتها فرقشان
این است که روشان نمیکنم! یکی از آن استعدادها "قر دادن" بود. بیشتر از
همه قِرِ کمر و سر! قر کمر را که خیلی جاها میشود دید اما در زمینهی قر سر معدود
بازیگرانی در سینما داریم که این حرکت بسیار ایرانی (حتی ایرانیتر از پیژامهی
راهراه و آبگوشت. چون درونیتر از آنهاست!) را خوب بلدند و تا جایی که امکانش
بوده آن را به منصحهی ظهور رساندهاند. الان فقط امین حیایی را در "مهمان
مامان" مهرجویی یادم میآید. یادم است
مادربزرگ مرحومم برام پشت قابلمه یا دبهی شیر یا بشقاب ملامین ضرب میگرفت و من
در انواع و اقسام مختلف قر میدادم.آنوقتها هنوز نمیدانستم به حیطهی
هنرهای عامهپسند وارد شدهام. برای عذاب بیشتر این شلاق یادم میآید از این قرها
نهایت لذت روحی را میبردم و خیلی دلم میخواست همراهش بشکن هم بزنم اما بلد نبودم
و بشکنم هنوز صدا نمیداد. بزرگتر که شدم و بشکنم صدادار شد دیگر ترک رقاصی کردم
و توبه کردم و در به روی خود فرو بستم و نشستم به فراگیری هنرهای غیرعامهپسند.البته
بعدها از آن استعداد خدادادی در "هیپنوتیسم" و رقص دستها روبروی چشمهای
هیپنوتیسمشونده استفادهی وافر بردم. اما از آنجا که هیپنوتیسم به من روی عامهپسند
خود را نشان نداد (که اگر نشان داده بود شاید جای دکتر علیاکبری را میگرفتم) این
شعبه از استعداد شرمآور من هم برای همیشه تعطیل شد. اما هنوز هم به مدد هایده و
مهستی (خواهران مرحوم) و اندی و امید و بیژن مرتضوی (چرا همهشان قدیمیاند؟!) میبینم
که استعداد قِر دادن را در خود محفوظ دارم. ننگ بر من باد! و نفرین ادبی بر تو ای
خوانندهی این وبلاگ نفرینشده!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:1 توسط اشکان نیّری
|
به بهانهی پروندهی مفصل و خواندنی مجلهی «فیلم» برای فیلم «پرواز بر فراز آشیانهی فاخته» یا همان «دیوانهای از قفس پرید» خودمون! رفتم و یک بار دیگه دیدمش.
فیلمها و کتابهای مهم زیادی توی دنیا هستن که آدم باید حتماً ببینه و بخوندهشون. فیلمهای مهمی که تاریخ سینما رو ساختن و سینما بدون اونا سینما نیست و ادبیات بدون اونا ادبیات نیست. اما در این بین یک سری از رمانها و فیلمهای سینمایی هم هستن که خیلی از نظر فنی و تکنیکی و روایی شاید مهم نباشن. شاید چیزی به هنر یا صنعت سینما اضافه نکرده باشن و یا شاید از نظر ادبی رمانهای والایی نباشن اما "شور اجتماعی"ای که حول و حوش خودشون برانگیختن بینظیر بوده.
من فکر میکنم جامعهی امروز ایران بیشتر از اونکه به فیلمها یا رمانهای مهم و دارای ارزشهای والای فنی نیاز داشته باشه به فیلمها و رمانهایی احتیاج داره که در این "اجتماع خاموش" شوری به وجود بیاره. حالا میتونه دارای ارزشهای فنی هم باشه میتونه هم نه. بهنظر من اهمیتی نداره. هنر برای برانگیختن انسانها از سطح کسالتبار و مستهلککنندهی روزمرهست نه برای تلنبار کردن ارزشهای ادبی. به قول یک معلم، قصاید خاقانی پر از ارزشهای ادبی والاست اما آیا بهجز دانشجویان ادبی و اساتید ادبیات کسی اونا رو میخونه؟ و در مقابلش غزلهای حافظ و داستانهای شاهنامه و حتی بخشهای حکایات مثنوی مولوی. از نظر فنی شاید هیچکدومشون به قصاید خاقانی یا یک بیت از ابیات شعرای سبک هندی نرسن اما از نظر شور اجتماعی چی؟
من فکر میکنم بیشتر از همه به شور اجتماعی نیاز داریم که حتی اگر مخرب هم باشه بهتر از نشستن در این فضای دلمردهست. چرا که بهقول مکمورفی حداقل سعی خودمون رو کردهایم! منتظر اون روزی هستم که هنر ایران از این حالت بیتفاوتی دربیاد. اونوقته که هنر خطرناک میشه. اونوقته که دولتیها باید از هنرمندها و نویسندهها بترسن. هنرمندهای الان ترس ندارن. چون دارن چیزایی مینویسن و میسازن که خودشون رو هم به شور نمیاره چه برسه به خوانندگانشون!
دوست دارم چیزی مثل «اجارهنشینها» بیاد و این اجتماع خاموش رو تکون بده و بهشون احساس زنده بودن بده. البته نمیدونم. یعنی مردم الان فقط با «اخراجیها» به شور میان؟
اما میدونین. منظور من فقط یک شور خالی یا به اصطلاح بهتر "شور حسینی" نیست! شوری که از شعور اومده اما اون عصاقورتدادگی آدمهای باشعور رو نداره! توی همین فیلم «پرواز بر فراز آشیانهی فاخته» از فهمیدن اینکه بیشتر دیوانگان آن بخش از تیمارستان به خواست خودشون اونجا هستن و کسی مجبورشون نکرده زندانی باشن در وجود ما شور به وجود میاره. وقتی مکمورفی سر اون اجتماع خاموش که مسئلهشون کشیدن یا نکشیدن سیگارشونه داد میزنه: «شما چتونه؟ نکنه خیال میکنین واقعاً دیوونهاین؟ نه، شما دیوونه نیستین! شما از اونا که توی خیابونا پرسه میزنن دیوونهتر نیستین!» چیزی در درون ما هرچقدر هم که مرداب شده باشیم به حرکت درمیاد.
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:3 توسط اشکان نیّری
|
دم دستم یک خودکار پُر و یک دسته کاغذ سفید کوچک میگذارم تا برای نبرد با لولوها آماده باشم!