ـ سرباز لخلخکنان وارد دفتر میشود. جلوی میز پا میکوبد و میپرسد: "جناب سرهنگ فلانی هستن؟" سروانی که پشت میز نشسته میگوید: "نه، نیست!" سرباز پا میکوبد، چیزی زیر لب زمزمه میکند و لخلخکنان میرود.
ـ پسر جوانی ایستاده روبروی یک تابلوی آگهی و اعلامیههای فوت و چهل و سال را میخواند و درحالیکه با حرص به سیگارش پک میزند مرتب نچنچ میکند. چند دقیقه که میگذرد انگار چیزی یادش میآید و ساعتش را نگاه میکند. ناگهان برمیگردد که برود. موتوریای که از پیادهرو رد میشود به شدت بهش برخورد میکند. جوان میافتد، سرش به پلکان خانهای میخورد و بلافاصله شروع میکند به دست و پا زدن. موتوری هم آنطرفتر روی زمین میافتد و بیهوش میشود!
ـ پسر جوانی که هدفون به گوش دارد در فکر این است که از امروز شروع به تصفیهی حسابهای خود با دیگران کند و از آنها حلالیت بگیرد. او فکر میکند شاید به زودی بمیرد.
ـ به یک نفر تهمتی زده میشود. بسیار تلاش میکند و ننگ آن را از خود برمیدارد. پس از آن فامیلی دور که سر این ماجرا به او نزدیک شده با او تماس میگیرد و بهش تبریک میگوید. او میگوید: "اگه به یه نفر تهمت غلط بزنن همهی گناهاش پاک میشه، نه؟ درست نیست؟" فامیل دوری که نزدیک شده با مهربانی این حرف را تصدیق میکند و میگوید: "خب پس حالا که پاک شدی نمازتو بخون و روزهتو بگیر و تنبلی نکن!" او قول میدهد این کار را بکند.
ـ یک زن به زن دیگر دربارهی شوهرهاشون: " نه گرسنهان، نه تشنهان. نه چایی میخوان، نه میوه میخوان، نه شیرینی. میگن هیچیمون هم نیست. آخه به اینا میگن مرد؟"
کسی اگر توانست با کتک و تحقیر و توهین یک انسان نرمال و سالم و خوشبخت تحویل جامعه بدهد آنوقت قبول میکنم جنگ (به هر بهانهای) میتواند انسانها را خوشبخت کند! جز این هرکه هرچه توی گوشم بخواند فایدهای ندارد! 
عصبانیام... عصبانی از دنیایی که ذره ذره اینطوری شد.
عدهای بهم میگویند ازین کشور برو!
اما عصبانیت من تنها از این کشور نیست... دنیا با این حماقتها دارد برای آدم تنگ میشود... تمام دنیا... تمام این کُرهی زمین!
روزی شاید باهم از این کُره برویم... برویم و یکسری مذهبی (تصحیح میکنم "متعصب" حالا چه مذهبی چه غیرمذهبی و چه ضدمذهبی!) و سیاستمدار را اینجا به حال خودشان بگذاریم تا حسابی دق دلی خودشان را سر همهچی خالی کنند.
بیاستعاره و تمثیل حالم دارد بهم میخورد!

من یک نفر "دوست" دارم که خیلی هم دوست نیست. زیادی جدیاش میگیرم و او همهش حرفامو اشتباه میفهمه اما بازم چون به حرفام گوش میده هرچی به ذهنم میرسه بهش میگم. اونم منو زیادی جدی میگیره! اون فکر میکنه من بهترین دوست دنیا هستم. فکر میکنه من همیشه در نقاط بحرانی زندگیش مراقبش بودهام. فکر میکنه اون شب که با اون تفنگ شکاری که هیچوقت نفهمیدم پر بود یا خالی، میخواست خودکشی کنه من بودم که جلوشو گرفتم. وقتی میاد تو اتاقم اول از همه حسرت میخوره به عکس دوستدخترم که روی دیوار و بالای تختم میخاش زدهم. فکر میکنه ما دو تا عین لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت هستیم. فکر میکنه من یه موجود رومانتیکام. میخنده و میگه: «آی آی آیییییی!» من نمیدونم وقتی اینو میگه و میخنده و دست روی شونهم میذاره چی بگم یا چهکار کنم.
اصلاً من نمیدونم چرا باهاش دوستم. فکر میکنم شاید برای این باهاش دوستم که اون میخواد. یا شاید برای اینکه من احتیاج دارم بهش. یا شایدم چون... چون... اتفاقی بوده آشنایی ما. فکر میکنم دوستی ما ناگزیر بوده. از یه دبیرستان شروع شده که اتفاقی یه سال اضافی مونده و منم یه سال اضافی موندم و چون یه رابطهی فامیلی دورادور هم داریم با هم... دوست شدیم. اون وقتا اون درگیر یک بیماری روحی بود. تیکهای عصبی وحشتناکی توی کلاس بهش دست میداد که باعث خنده و شوخی همهی بچههای کلاس بود... حتی خود من! وقتی با دیگران بودم منم بهش میخندیدم و وقتی باهاش بودم به دنیا میخندیدیم. توی خیابونا آواز میخوند و جوک میگفت و منم بیشتر گوش میکردم. شده بود توی یه قدمزنی دو سه تا فیلم "صمدآقا" رو برام تعریف کنه و خودش از خنده رودهبر بشه و منم بر و بر نگاش کنم.
نمیدونم واسه چی باهم دوست بودیم و هستیم.
بیخیال...
بیربطه ولی یه هفته پیش که داشتم از تهران برمیگشتم یهو خون یه پسربچهی هفت هشت ساله رفت توی قلبم و پمپاژ شد به تمام بدنم. یادمه تو گوشم "پینک فلوید" بود. یه دفتر یادداشت درب و داغون که همیشه تو جیب پشتیم هست و یه رواننویس که همیشه توی جیبمه رو برداشتم و توی تاریکی زل زدم به بیرون اتوبوس و هی خطی از ترانه و دیوانگی و جنون این پسربچهی هفت هشت ساله رو آوردم روی کاغذ. هی نوشتم و زیرش خط کشیدم و بازم نوشتم. ترانههای کودکانه رو دوست دارم. خودخواهی نباشد... مخصوصاً ترانههای خودم رو. مهمترین چیز دوستداشتنیشون اینه که بهم ثابت میکنه هنوز نمردهام. حالا درسته که بعضیهاش خیلی چرنده و اصلاً معنای خاصی هم نداره اما خب مگه بیشتر ترانههای کودکانه اینطور نیست؟ اتل متل توتوله/ گاو حسن چهجوره؟/ شیرشو بردن هندستون/ یک زن هندی(کُردی؟!) بستون! یا آن مان نبارا/ دوو دوو اسکاچی/ نمیدونم چی کَ لا چی! مهمترین چیز توی این ترانهها موسیقی کلام و شیطنت کلامیه. منو یهجورایی یاد اوراد جادوگرا میندازه! سسامی! یه قصهای بود که مادربزرگم تعریف میکرد. بعداً فهمیدم قصهی معروفی بوده به اسم نمکی! قصهش خیلی مفصل و طولانیه اما یکی ازین وردها داشت که این بود: پینّی! (با تشدید "ن") البته خیلی هم ورد نبود. یه جورایی معنیش میشد: "من اینجام!" یا "بهگوشم!"
حالا همهی اینا رو گفتم که بعدش وقتی یه ترانهی مسخرهی کودکانه که خودم باهاش خیلی حال کردم گذاشتم فکر نکنید عقلم رو از دست دادهام و برام کمپوت گلابی و سنایچ پرتقال بخرید و به عیادتم بیایید! من خوبم. مدتیه دیگه احتیاجی به جلسات روانکاوی ندارم. با خودم کنار اومدهام اما اونوقتی که هنوز کنار نیومده بودم بعید نبود وقتی این ترانه رو میگفتم بعدش میرفتم پیش دکتر و با نگرانی این ترانه رو نشونش میدادم و میگفتم: «آقای دکتر، چه کنم؟ زیاد ازین چیزا مینویسم تازگیا!» دکتر هم میخوند و میخندید و میگفت: «طبیعیه عزیزم، داری کوچیک میشی! داری کمکم کوچیک میشی پسرم!»
لولوی پشت شیشه 
چارهش یهخورده جیشه
جیش نمیاد همیشه
پس لولوئه چی میشه؟
لولو رو بگیر نازش کن
بعد یهویی شوتش کن
از تو بخاری فردا
شاید بیاد، ای بابا!
اون بخاری رو گِل بگیرن
که از توش لولو بگیرن
جمعش کن
به سمساری ردش کن!
