یک فامیل کت و کلفت و ریشهدار و جداندرجد سیّد رو در نظر بگیرید که پشتشون میرسه به خاندان دربار قاجار؛ که یک وقتی حاکم و مالک و ارباب یک شهر و تمامی قصبهی آن دور و بر بودهاند. فکر کنید حالا از هم پاشیدهاند و زهوار همهشان در رفته! گذشتهی پرافتخارشون براشون کمرنگ شده. چرا؟ چون چیزی از اون قبلیها به این جدیدیها بهجز اسم و رسم و چند افسانهی تکراریِ غیرموثق نماسیده. یک دفتر کوچک و تنگ و تاریک در یک کوچهی قدیمی دارند که سال به سال کسی به آنجا سر نمیزند.
ناگهان بهشون خبر میرسه که چه نشستهاید! تمام شهر برای شماست و شهرداری و یکی از فامیلها روی هم ریختهاند و دارند تمام زمینها و املاک شما را بالا میکشند! چه نشستهاید که تمام شهر و حتی زمینهای اطراف تا شعاع بیست ـ بیست و پنج کیلومتری برای شماست! فقط باید بهقول معروف زندهشون کنید و نگذارید اون پدرسوخته همه رو به شهرداری بفروشه!
تمام فامیل به تکاپو میافتد تا از میراث فرهنگی ـ اقتصادی قوم خود دفاع کند!
این یک اتفاق کاملاً واقعی اما ظاهراً کمدی و فانتزیست که حسابی سر دراز دارد. یک روز با تغییر اسم و رسم و نشانی همهشو مینویسم. شاید از لحاظی شبیه "داییجان ناپلئون" بشه. اما خیلی هم باهاش فرق میکنه.
میدونید، یه چیزی هست توی این داستان واقعی که خیلی تلخ و شاید خیلی سیاهانگارانه بهنظر بیاد اما خیلی ساده و راحت یکی از حقایق ما آدمهاست. و اون اینه که چهقدر راحت و به اسمهای مختلف خودمون رو به گند میکشیم. اول یه جورایی بهنظر میاد که هرکسی واسه خودش یه راهی داره و یه رسمی و یه مقصدی. اما یه وقتایی یکهو میبینیم که هرکسی داره به روش خودش دنبال پول میره و توی این راه با توجیهات مختلف خودشو به گند میکشه. گاهی وقتا فکر میکنم حتی مدرک و روشنفکر بودن و عامی بودن و پیر بودن و جوون بودن و حتی کودک بودن هم زیاد تفاوتی در ماجرای به گند کشیدن خودمون ایجاد نمیکنه!
البته سؤتفاهم نشه. نه از همهی آدما بدم میاد و نه خودمو از دیگران جدا میکنم. اتفاقاً برعکس عاشق همین ضعفها و گند زدنهای خودمون هستم! هرچه باشد "انسان" به همین چیزهاست که انسان است!
پ.ن: عنوان این پست ترانهی زیبایی است از تام ویتس.
پ.ن۲: هرچی فکر میکنم میبینم از هیچکی متنفر نیستم و همهی آدما و همینطور خودم رو هم دوست دارم و شاید حتی عاشقشون(و عاشق خودم!) هستم اما خب این تفاوتی در ماجراهای پیشآمده ایجاد نمیکند!
پ.ن۳: راستی! یکی از این فامیل شریف یک بچهپولدارِ خنگ است که پس از مدیریت یک گیمنت به سِمَت مدیرعاملی "شرکت تولید چنگالهای یکبارمصرف" (سهامی خاص) منصوب شد! بهقول اون آقاهه توی اون تبلیغه: سخته... ولی ممکنه!
دوران کودکی و اوایل نوجوانی درس مورد علاقهام بهجای ادبیات (اگر کسی باشد که ادبیات مدرسه را دوست داشته باشد باید آدم مزخرف و حوصلهسربری باشد) جغرافیا بود. بله، جغرافیا! کرهی زمین با تمام وسعتش، آبهایش، کوهستانهایش و لایههای زیریناش. فکر کنم مطالعهی شخصی (نه آنطور که مامان برام تو رختخواب کتاب میخواند) را از آثار ژول ورن شروع کردم. ژول ورن از این زمین ناشناخته مینوشت. با کاپیتان نیمو به قعر اقیانوسها میرفتم، با آقای فاگ به دور دنیا و کشورهای عجیب و غریب (از همه عجیبتر هند و وااااای داخل زمین!)، با نمیدونم کی با بالن به نمیدونم کجاها میرفتم. یا حتی با کسان دیگری به کرهی ماه قدم میگذاشتم.
زمین با آنهمه وسعتاش مرا سیراب نمیکرد. یک دوربین یکچشمیِ خوبِ روسی از آستارا گرفته بودم که باهاش کمی خانههای مردم و بیشتر ستارهها، سیارات و صورتفلکیها را دید میزدم. یک نقشه داشتم توی یک کتاب اخترشناسی که محل صورتفلکیهای آسمان را نشان میداد. پشتبام طاقباز
میخوابیدم، نقشه را بالای سرم میگرفتم و با دست دیگر دوربین را روی صورتفلکیها تنظیم میکردم. آرزو داشتم شهابسنگ ببینم. توی کارتونها همیشه وقتی به آسمان نگاه میکنند یک شهابسنگ از اینور به آنور آسمان میرود. اما من تابهحال یک شهابسنگ هم ندیدهام!
موضوع کتابهای کتابخانهام بهجز داستان از جغرافیای زمین شروع شده بود تا زیر زمین و بالای زمین و کهکشانهای دیگر. در این بین هنوز فرقی نمیدیدم بین کتابهای علمی و مستند و کتابهای جنجالی و ژورنالیستی دربارهی یوفوها، مثلث برمودا، پاگنده، قومهای از بین رفته، مکانهای اسرارآمیز و حوادث غریب که دامنهاش به علوم ماوراءالطبیعه هم میکشید. شاید بهخاطر همین کتابها بود که سالهای بعد به هیپنوتیسم رو آوردم و در جلسات احضار ارواح شرکت کردم. مثل برق و باد طرفام را هیپنوتیسم میکردم. دستهام را جلوی صورتش میچرخاندم و به ته چشماش زل میزدم و جملاتی را بهصورت تلقین زمزمه میکردم.
آرزو داشتم روزی یا در حقیقت شبی یوفوها روی پشتبام خانهمان فرود بیایند و موجودات فضایی مرا پیش خودشان و به سیارهی خودشان ببرند... برای همیشه! همیشه وقتی دلام از غصه سنگین بود از تهِ تهِ دل میگفتم: «موجودات فضایی نازنین!... »
زمین با تمام وسعتش مرا صدا میزد و زندگی من محدود شده بود در شهری که سکوت پردهی گوش آدم را سوراخ میکرد و سکونِ هوای گرمش آدم را آنقدر یکجا مینشاند تا تارعنکبوت میبست!
از درختها بالا میرفتم و دلم میخواست آن بالا زندگی کنم. دلم میخواست گیلاس بچینم و نشُسته بهعنوان نهار یا شام بخورم. از کوهها بالا میرفتم...
کوهها برام مثل یه بازی واقعی ایروپولی بود. ایروپولی پولهای الکی داشت اما کوه سنگهای واقعی! میخواستم روبنسون کروزوئه باشم و تمام گذشته و تعلقاتم با گذشته قطع شود. ماجراجویی... هر روز یک ماجرای تازه... هر روز یک کشف تازه... آنهم تنهای تنها! دلم میخواست وحشی باشم مثل تارزان. از پوست حیوانات برای خودم لباس درست کنم و گراز سرخشده به نیش بکشم و شاید روزی از بالای درخت عشق زیبای زندگیام را ببینم!
دلم میخواست زندگی شبیه چرخ و فلک یا رولرکاستر یا تونل وحشت بود. دلم میخواست دنیا یک شهربازی بزرگ بود. نه فقط برای بازی! برای شاید گاهی کمی ترس و وحشت! گاهی کمی قتل و خونریزی! گاهی کمی عشق و بوسه! همهچیز را برای بازی میخواستم و میخواهم. توی شهربازی هیچوقت بازی تمام نمیشود. حتی اگر ترنهوایی سقوط کند و یکسری بمیرند و یکسری قطع نخاع شوند و یکسری یتیم شوند. آنوقت رؤیا به کابوس بدل شده اما بازهم خواب است و خیال و بازی!
بزرگتر که شدم کمکم آرزوی سفر به کرهی ماه و سیارات و کهکشانها و موجودات فضایی رنگ باخت. کمتر درخت دیدم که ازش بالا بروم. دوربین یکچشمیام را بیشتر توی اتاق دخترها تنظیم کردم و از بس هیچی بهجز درس خواندنهای بیپایان برای کنکور ندیدم خسته شدم و انداختم کناری. از کوهنوردی تکنفری ترسیدم. آنقدر هیپنوتیسم کردم که صدای دیگران درآمد که "این کارها ضرر دارد"، "این کارها خرافات است". جلسات احضار ارواح هم بعد از کم شدن صمیمیت فامیل از بین رفت و روحهای آن دور و بر سرگردان و بیکار شدند! (مُردههای جدید را هنوز کسی احضار نکرده)
اما... یک چیز پیدا شد که جای همهی اینها را برایم گرفت. ادبیات داستانی! حالا برای من ادبیات داستانی یک شهربازی بزرگ است پر از همهچیز! همهچیز! از خدا و فلسفه و جامعه گرفته تا س.ک.س و قتل و بیماری و پارانویا و دعواهای زن و شوهری و میلیاردها چیز جالب و مورد علاقهی دیگر! حالا فقط کافیست بنویسم. تشخیص اینکه چیها را بنویسم و چطور بنویسم هم خیلی ساده است: هرچی که توی شهربازیِ خودم هست و فقط برای سرگرمی خودم!
وقتهایی زندگی مثل فیلم و داستان میشود. البته فیلم و داستانهای خوب! هیچ جزئی بیکار نمیماند و از هر چیز کوچکی در آیندهی نزدیک استفادهی دراماتیک میشود. یک حرف بیاهمیت به فلانی میزنی و رد میشوی و نمیدانی که این حرف حکم همان تفنگ چخوف را دارد که قرار است در نقطهای از داستان مخات را روی دیوار بپاشاند! گیرم حالا آن گوشه گذاشتهای فقط برای تزئین اتاق! اما حواسات نیست که گاهی زندگی مثل فیلم و داستانهای خوب میشود! از تمام حرفهایی که گفتی واو به واو بهرهبرداری دراماتیک میشود گرچه خودت نمیخواستهای! تمام حرفهایت در پروبلماتیکترین وضعیت تفسیر میشوند و شخصیتهای فرعی زندگیات نیز در سیر صعودی این درام چند داستان فرعی درست میکنند و به پیش میبرند و آخر سر هم همهی آن داستانهای فرعی به فجیعترین حالت به خط اصلی داستان میپیوندد و داستان زندگیات را به پیچ آخر میرساند. همینجاست که میفهمی زندگیات از حالت داستانهای خوب خارج شده و مثل داستانهای بدی که هزاربار هم بازنویسی بشوند چون یک مرگی توی وجودشان دارند نه تمام میشوند نه پایان باز، همینطور عین آب شیر دستشویی هرز میرود.
ده سال از آخرین باری که با پروندهای زیر بغل از دروازهی گاراژی دبیرستان دهخدا با تنفر و ترس و احترام رد شدم میگذشت. مدیر جلوی دروازه ایستاده بود. من یکوری بیرون آمدم و با صدای ضعیفی که بیشتر به پرسش شبیه بود تا حرفی قاطع نالیدم: «خداحافظ» ایستادم و نگاه کردم ببینم خداحافظیام را قبول میکند یا نه؟ گفت: «چه سلامی؟ چه خداحافظیای آقای نیّری؟» هرچه سالهای قبل برّه بودم سال
آخر که تازه قسمتم بود چند واحد بیفتم و بمانم از زیر ناخنشان بیرون کشیده بودم. با سکوتهای بهجا و متلکهای بیجا به سر تا پایشان. اما آخر کار در پیچاپیچ اداریاش گیر کردم و مجبور شدم همراه با کلهگندهای از آموزش و پرورش که نومزدِ ترگل ورگلِ مجلس شورای اسلامی بود به اینور و آنور سر بزنم تا بلکه پروندهام را به جریان بیاندازند و بدهند زیر بغلم!
در تمام این سالها میترسیدم برگردم. چند سال اول آن دور و بر نمیرفتم تا چشمم به ساختمان منحوس و نفرینشدهای که آدم توش نفستنگی میگرفت نیافتد. اگر هم بنا به ضرورت رد میشدم سرم را طرف دیگری میگرفتم. لجبازی کودکانهای با چیزی که هنوز وجود داشت و شاید هنوز... همان بود که بود.
اما کمکم شروع کردم از خودم پرسیدن که پشت آن دیوارها چیست؟ من پشت آن دیوارها چه دیده بودم؟ داشت یادم میرفت! کمکم خودم را میدیدم که دور و بر آن دبیرستان میپلکم. چیزی نمیدیدم. ترسخورده با سر پایین از جوبها و کوچهی متروکهای که یک طرفش نمازخانهی دبیرستان بود و یکطرف مسجد و یک خیابان اصلی خلوت که به خارج شهر میرفت رد میشدم و برمیگشتم سر جای اول و خودم نمیفهمیدم و دوری دیگر! شاید... هفت بار میچرخیدم. شاید هم سه بار. آخه چون تا سه نشه بازی نشه!
اما بازهم در دیدار مجدد این محوطهی مقدس میسوختم. کمکم در حال طواف سرم را بالا آوردم و به ساختمان که آنطرف حیاط هنوز سربلند بود نگاه کردم. هیچی از عظمتش کم نشده بود. عینکام را هم میگذاشتم تا بهتر ببینم. آجر به آجرش را بازشناسم اما برای این کار خیلی دور بودم. خیلی دور. اینور
دیوارها. گاهی، صبحها یا دمِ ظهرها که دروازه باز بود با چشمان گرسنه شبیه پسربچههای تازهبالغی که چشمشان به عریانیِ اتفاقیِ زنی بیافتد هرچه میدیدم میبلعیدم. اما چون تهِ چشمهام تهنشین نمیشد به خاطر نمیماند. رفع عطشام با آب دریا نمیشد!
بالاخره روزی تصمیم گرفتم از این دیوارها بگذرم. حتی اگر نگهبانهای دژ سرم بریزند و شهیدم کنند! چیزی برای از دست دادن نبود. گوشی موبایل سایبرشاتی قرض گرفتم ـ با گوشی خودم فقط میشود صحبت کرد و اساماس پراکند و البته خوبیاش به همین است ـ که مخفیانه از این دیدار تاریخی به اندازهی کافی عکس و فیلم بگیرم تا بعدها حسرت چیزی را نخورم. همهچیز باید ضبط و در ردهی اسناد تاریخی ضبط و نگهداری میشد.
بهانهای جور کردم که از دروازه بگذرم و در یک فرصت مناسب فیلم یا عکس بگیرم و فرار کنم. اما شرط عقل بود که احتیاط بیشتری کنم. شنیده بودم نوبت عصر هم بازاند و برای بزرگسالان و داوطلبان آزاد اسمنویسی میکنند. سؤالهای سرکاریای به ذهن سپردم که بپرسم و آخرش بگویم: «میشه کمی در ساختمان مدرسه و کلاسها قدم بزنم؟ چون میدانید... شاگرد اینجا بودهام و میخوام برام تجدید خاطرهای بشه. باور کنید بیشتر از ده دقیقه طول نمیکشه!»
بعد از یک ساعت علافی در خیابانها و کافینتی که با کمال میل وقت آدم را میکُشت و پولش را هم میگرفت وقتی خورشید مایل شد غروب کند و شرش را از فرق سر ما بکند ترسی مرا فرا گرفت و به دستگیرهی نزدیکترین تاکسی چنگ انداختم. نمیخواستم امشب بی دیدن آن منحوس چشم به هم بفشارم. بس بود. زنم از دست ولگردیها و بست نشستن پشت میز، بیکار و علاف، خسته شده بود. باید تمامش میکردم و فردا صبح به زندگیای برمیگشتم که هم زنم راضی باشد هم خودم هم همه.
روبروی دروازهی زنگزدهی گاراژی ایستادم تا نفس عمیقی بکشم. میخواستم با آمادگی داخل شوم. میدانستم اینجا کجاست. داشت کمکم احساساتی محاصرهام میکرد و مرا در جو دبیرستان قرار میداد که از بخت بد چند تا پسربچه از کنارم رد شدند و به دستهایی که مثل گلدان به کمر زده بودم خوردند. یکوری داخل شدم. مثل خرچنگ! بله، این بود ورود باشکوه من به دبیرستان دهخدا پس از ده
سال! میخواستم نگهشان دارم و صورتهای لجبازشان را با آن دماغهای قلمی و کلههای سفت وسط دستهام فشار دهم و بگویم: «میدانید اینجایی که احتمالاً تخمیتخمی ثبتنام کردهاید کجاست که اینقدر کشکیکشکی پا توش میگذارید؟» سرم را که برگرداندم توی تاریکی دروازهی ساختمان دبیرستان رفتند. چه کوچک بودند!
من اینسوی حیاط ایستاده بودم و حالا که بهش فکر میکنم حیاط بزرگی بود اما آنوقتی که ایستاده بودم آنقدر کوچک بود که با چند قدم طی کنم و توی دهان ساختمان بروم. تا قبل از آن چیز خاصی ندیده بودم. وقتی هم که وارد شدم چشمهام جایی را ندید تا اینکه سیاهی کنار رفت. همان بود... همان با کمی غباری که حالا به خوردش رفته بود... اما همان بود که بود. دو طرف راهرو را نگاه کردم. خالیتر از همیشه. لختِ لخت اما خود را از من نمیپوشاند. همچنان سربلند و بیاعتنا به من. صداهای دو سه تا دبیر از نقاطی نامعلوم میپیچید و درسهایی را توضیح میداد. درسهایی که حالا بعد از ده سال کمی، فقط کمی تغییر کرده بود و با حال و هوای سیاسی اجتماعی این روزها هماهنگ شده بود.
هیچکس نبود استنطاقام کند که چرا آمدهای، چه میخواهی، کجا میروی، چرا با موبایل فیلم میگیری و هزاران چرای لجباز و زنجیرهوار دیگر. همهی این "چرا"ها حالا فقط توی ذهن خودم بود. همانطور که موبایل را طوری تنظیم میکردم که هرچه میبینم او هم ببیند و ضبط کند چرخیدم و قدم به راهپلهی تنگ و تاریک وسط ساختمان گذاشتم. از آن به بعد سرم از روی صفحهی موبایل بلند شد و خودم دیدم آنچه را که ده سال تمام منتظر بودم. تمام آنچه را که پاییز و زمستان سال هزار و سیصد و هفتاد و هفت، آن دبیرستان به خود دیده بود و حالا با همان سربلندی همیشگی ایستاده بود و به روی مبارکاش هم نمیآورد. تمام آن بهترین و بدترین سالهای زندگی ما.