مردِ تاکسیران یک لحظه هم ساکت نمیماند. میگفت و میخندید. میگفت عشق دنیا را کرده و خجالت هم نمیکشد. میگفت خیلی شیطونی کرده. از دخترهایی گفت که چادرشان را ول میدادند و همهچیزشان را معلوم میکردند و او آنها را میبرده فلان گلخانه و... میگفت گند قضیه لو رفته و صاحب گلخانه ورشکست شده! خندهاش شدت میگرفت! میگفت شانزده ساعت پشت فرمان مسافرکشی میکند... از پیشوا به پلیسراهِ شریفآباد... از شریفآباد به پیشوا یا به ورامین... به ماشینش میگوید اسب وحشی... ماشینش یک پیکان سفیدِ یخچالی خوشگل است که گذشت سالیان بهش جاودانگی را هدیه داده. کمتر ماشینی در این دوره و زمونه چنین مدالی را دریافت میکند. همه میخواهند ماشین شیک و نو داشته باشند. هیچکس نمیخواهد ماشین جاودانه داشته باشد. این راننده تاکسی هم نمیخواهد شاید. اما دارد! خوبش هم دارد!
یکی از رفیقهاش دارد با یک زن اراکی ازدواج میکند... بعد از سالیان سال دارند از هم جدا میشوند... راننده تاکسی زن و بچه دارد... میگوید با تمام الواطیهایی که کرده که خودش به آن خوشیهای زندگی یا شیطونیهای زندگی میگوید زندگی خوبی دارد و خدا را بابت آن شاکر است.
به آخوند که میرسد فحش میکشد به پایین و بالاشان. اما میگوید خمینی و طالقانی و بهشتی و منتظری چیز دیگری بودند... میگوید آخوند خوب باشه آدم میگه خوب هستن... حرفی نیست... اما اینا همهشون پدرسوختهن!
راننده تاکسی میگوید فلان مسئول کلینیک از رابطهی فلان مرد و زن پرسیده و عصبی میخندید که آخه به تو چه؟!
توی توالت یک مسجد حوالی پلیسراه شریفآباد مینشینم و کیفام را بغل میکنم و با خودم میگویم ای راننده تاکسی! تو قدرت سیاسی نداری و خوش به حالت که نداری! اخلاقیات و منطقات سر جاش هست. اگر قدرت داشتی همهی اخلاقیات و دین و خدا و پیغمبرت دنبال توجیه این قدرت لامصب تو بودند!
آن روزی که همهی آدمهای جامعه هرکدام به بهانهای و بعضیها هم اشتباهی یکبار به زندان رفته باشند چه چیزی میتواند بازدارنده و امنیتبخش در این جامعه باشد؟ لابد زندان رفتن برای بار دوم! چون مرگ که مثل آمپول است تا بخوای داد و بیداد کنی و بترسی تموم شده!

من به عنوان کسی که با بسیاری از مواضع و عقاید و اعمال آقای فرهاد جعفری مخالف است با این پیشنهاد ایشان کاملاً موافقم چرا که خود نیز پیشتر به مجلس شورای اسلامی چنین نامههایی را فرستاده بودم و خواستههایم را به نمایندهی شهرمان و به نمایندههای دیگر انتقال داده بودم و به قدرت این کار ایمان دارم.
نوشتن نامههای اعتراضی به نهادهای اجرایی مهم کشور آن هم در مقیاس بالا و نیز پیگیرانه از نظر بنده نه تنها هیچ تضادی با اهداف جنبش سبز و مردم ندارد بلکه دقیقاً در راستای آن است اما فکر نمیکنم با این راه باید از راههای دیگر اجتناب کرد.
فکر میکنم باید از این راه نیز به اعتراض و پیگیری اعتراض مسالمتآمیزمان ادامه دهیم.
من به شخصه مضمون و لحن نامههای آقای جعفری را درست و در مسیر خواستههای خودم میدانم و آنها را در روز شانزده آذر که به خیابان میروم ارسال میکنم. البته شاید به موارد قانونی اعتراض چیزهایی اضافه کنم.
امیدوارم ما بتوانیم به این عمل دموکراتیک فارغ از بحثهای دیگر و بحثهای شخصی نگاه کنیم و تصمیم بگیریم که به این کار بپیوندیم یا نپیوندیم.
فکر میکنم اگر جنبش سبز آن چیزی باشد که من میشناسم یعنی مرام اخلاقی، بلوغ سیاسی و هستهی فکری مسالمتآمیز داشته باشد باید از این راه نیز به عنوان یکی از راههای "تغییر" استقبال کند. فکر میکنم "حضور" دایمی آدمهایی که خواهان تغییر هستند در تمام ابعاد زندگی اجتماعی باعث میشود که دیگر اگر کسی بخواهد هم نتواند چشم روی ما ببندد و کم کمش این است که زندگی را برای او سختتر کردهایم! من فکر میکنم این کار یکی از راههای زندگی کردن آرمانهای جنبش سبز است که میرحسین موسوی نیز در بیانیههایش روی آن به درستی تأکید میکند.
باز هم میگویم که من با آقای جعفری در موارد زیادی اختلاف نظر دارم و یکبار حتی خواستهام با ایشان مباحثه کنم اما ایشان انگار علاقهای به شکسته شدن انگارههای ذهنی خود ندارد.
این تأیید صرفاً تأیید یک پیشنهاد خوب از طرف یک شهروند ایرانی است و بس.
بدترین تصویر این روزها تصویر مردهای میانسال متأهل و بچهداری است که سر کلاسهای فوقلیسانس و لیسانس و فوقدیپلم دانشگاههای کشور مینشینند و از زور بیخوابی و خستگی روی صندلیها چرت میزنند و چرتشان را زنگهای شاد موبایلشان پاره میکند و با شرمندگی برای جواب دادن به زنگهای لجباز آدمهای غیرآکادمیک از کلاس بیرون میزنند و وقتی هم که استاد چیزی از آنها میپرسد به قول فروغ به "اعصاب پیر و خستهشان" خیلی فشار میآورند اما چیزی به ذهنشان نمیرسد و با زبانی اداری معذرت میخواهند.
بدترین قسمت این ماجرا این است که یا خودت جزو این نوع آدمها باشی یا فکر کنی چیزی نمانده به این نوع زندگی برسی.
پ.ن: همین الان فهمیدم مهدی سحابی درگذشت. خیلی جا خوردم. از ترجمههای او فقط و فقط یک جلد از رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست را خواندهام اما هنوز شیرینی تک تک کلماتِ آن یک جلد و تصویرهای نابی که در زبان فارسی بازسازی شده بود را به یاد دارم. یکبار توی خیابان ستارخان تهران با خانماش دیدمش. یک پیرمرد مهربان و آرام به نظرم آمد. شاید تأثیر ترجمهاش بوده! خواستم جلو بروم ببوسمش اما رویم نشد. خدا رحمتش کند. ... یادم آمد! ترجمهی «بارون درختنشین» ایتالو کالوینو را هم از مهدی سحابی خواندهام. این رمان را درست مثل بارون روندوی کتاب روی بلندیها و دور از روزمرگیها خواندم. بارون روندو روی شاخهی درختان رفت و زندگی کرد و من روی باروی قلعهای فروریخته و متروک که بر ستیغ کوهی بود این رمان را خواندم. لحظه به لحظهی این رمان را با پشت ساییدن روی سنگِ باروهایی چندصد ساله زندگی کردم. باز هم میگویم... خدا رحمتش کند.
چقدر دلم میخواهد تنها تفاوتم با همکلاسی احمدینژادی و ولاییام در نوع تفکر ما باشد. چهقدر همین حس را همین آرزو را بالاتر از تمام ایدئولوژیها دوست دارم. اما اینطور نیست... هیچوقت اینطور نیست.
عزیزکردهها را میبرند توی خیابان بهشان شکلات میدهند و عرقشان را میچینند و سازماندهیشان میکنند و آب خنک بهشان میدهند و ما را میزنند و فحش میدهند و توی خودشان راه نمیدهند و انواع و اقسام برچسب به ما میچسبانند.
به یک طرف میگویند مردم و به طرف دیگر اغتشاشگر و اوباش.
اصلاً این مردم کیست؟ چیست؟ چه شروطی لازم است که یک سری از آدمها مردم باشند؟! چقدر باید باشند؟ چطور باید باشند؟ کجا باید زندگی کنند؟ چه روزنامههایی باید بخوانند؟...
عکسهای ایرنا و کیهان را میبینم و غصه برم میدارد. دارند چه میکنند؟ ملت؟ یک عده از مردم را به اسم ملت میخواهند قالب کنند؟ هدفشان چیست؟ فکر کردهاند آخرش چه میشود؟ انکار و چشم بستن روی واقعیت به کجا میانجامد؟
من که به شخصه سبز نیستم که علیه مردمی که با افکارشان مخالفم پیروز شوم. فقط میخواهم دیده شوم... حرف بزنم... در بازیهای اجتماعی راه داده شوم. راهم ندادهاند... به زور راه باز میکنم!
همان آرزوی اولم را با تمام وجود تکرار میکنم. دلم نمیخواهد هیچ ایدئولوژیای پیروز شود. خسته شدهام از تمام ایدئولوژیهایی که از درون جدی هستند و از بیرون مضحک! فقط میخواهم من و آن همکلاسیام با هم برابر باشیم. همین!
یا حق
پدرم در آشپزخانه زندگی میکند. مادرم گاهی اوقات کنارش است و گاهی اوقات جاهای دیگر خانه. پدرم پشت میز بیضی غذاخوری مینشیند، زیرسیگاریاش با یکعالم توتون سیگار کنار دستش و بغل آن خرده توتونها چندتا قرص ریز و درشت که هی از روی میز میافتند پایین و بابا میز را و صندلی را و خودش را غژی میکشد کنار و زیر لب قرمساقی میگوید و قرص شیطان را با انگشتهای انبر شده میقاپد و میکوبد کنار قرصهای دیگر. بابا سیگار را مدتهاست که نصف میکند و میکشد. نصفش را کنار زیرسیگاری میگذارد که بعداً به ته سیگار قبلی فرو کند و بکشد. یک جوک قدیمی هست که یک پیرمرد باحال دکهای برایم تعریف کرد: سیگاریها همه جاکِشن! چون... سیگار رو از جاش در میارن و بعد میکِشن!
پدرم پشت میز آشپزخانه مینشیند و از همانجا دو سوم هال، پنج ششم پذیرایی و چهار چهارم تلویزیون را تحت کنترل دارد. او روی کاغذهای کوچکش که به کاغذبریها سفارش میدهد تا از مقواهای کاغذی برایش درست کنند مینویسد و سیگار میکشد و همهجا را تحت کنترل دارد.
تا جایی که من میدانم پدرم آدم اهل فکری است. گاهی با هم دعوا میکنیم و یک وقتی من فکر میکردم به زودی او مرا از خانه بیرون میاندازد. اما چیزی که عجیب است این است که معمولاً آدمهای اهل فکر دلشان میخواهد تنها باشند و یا در جمع هم حریم خلوت خود را نمیشکنند یا در واقع نمیتوانند بشکنند. اما بابا اینطور نیست. بابا تقریباً هیچ حریم خلوتی ندارد. همیشه دوست دارد درها باز، پنجرهها باز، دکمههای پیرهنش باز باشد.
شاید من دارم در مورد آدمهای اهل فکر کلیشهای و قدیمی و امّلی فکر میکنم. شاید من برای یک قرن گذشتهام و بابا متجدد است و برای قرن بیست و یکم. شاید من به درد نخورم و بابا کارآمد!
منظرهی دلخواه بابا دشتهای باز و وسیع و چمنزارهای سبز همراه با و پر از بع بع گوسفندان است.
منظرهی دلخواه من جنگلهای تاریک، بیشهزارهای انبوه، کوچهپسکوچههای قدیمی و تودرتو، اتاقهای درهم ریخته و شلوغ یا تمیز اما شلوغ است. یادم است خانهی قبلتر از آن قبلتریهی مادربزرگ مرحومم یک درختچهی بزرگ داشت کنار دیوار حیاطش که توش معلوم نبود. داییام با قیچی باغبانی هرچندوقت یکبار کوتاهش میکرد اما نه آنقدر که معلوم شود آنورش یا تهش چیست. همیشه فکر میکردم مثل آن سریال «باغ مخفی» ته این انبوه شاخههای درختچه دریست به یک باغ ناشناخته.
من دوست دارم همهی درها بسته باشند. در اتاقم را برای خوابیدن قفل میکنم، پردهها را میاندازم و درزهای آن را میبندم. حتی خیلی دوست داشتم آن شیشهی سادهی بالای در اتاقم هم یا نبود یا مات بود. گاهی که کنار دیگران خوابیدهام و لحافی روی خودم انداختهام دستم را زیر لحاف میبرم و با انگشت دستی کف دست دیگرم را نوازش میکنم و کیف میکنم که هیچکس در این دنیا نمیداند که من دارم کف دستم را نوازش میکنم. تمایل وحشتناکی به لحاف دارم. حتی در تابستان هم عادت کردهام یک لحاف گنده رویم میاندازم و فوقش انگشتان پایم را بیرون میگذارم. در پاییز و زمستان هم که دوست دارم دو یا سه تا لحاف رویم بیاندازم. نه که سرمایی باشم بلکه از پنهان شدن لذت میبرم.
در داستان جدید کودکانهام بچهی قهرمان داستانم زنی را میبیند که کلی لباس روی هم پوشیده است و از پشت یکی از همین لباسها کلاهی روی سرش کشیده و توی جنگل برای خودش ول میگردد. بعد از اینکه نوشتمش فوری اعصابم خرد شد و فکر کردم این یک کپیکاری مسخره از داستانهای فانتزی غربی است اما وقتی نینا گفت «خودتو لوس نکن... کدوم کپیکاری؟ کدوم داستان رو کپی کردهای؟» من نشستم فکر کردم و به نتیجهی دیگری رسیدم. شاید اینطور باشد که چون ابتدای داستان است و میخواهم به رؤیا فرو بروم زنی در داستانم آوردهام که شکل ایدهآل خوابهای من است! فکر کردم کدوم کپیکاریای؟ این بچههه انگار خود منم که چون دلش میخواد به رؤیا فرو بره یه زنی رو جلوش میبینه که کلی لباس یا لحاف روی خودش انداخته و آن زیر پنهان شده و مجازاً به رؤیا فرو رفته.
من عاشق چشم بستن هستم. چشم ببندم و بروم توی یک اتاق شلوغ. و با دست کشیدنِ دست و بو کشیدن دماغ کشف کنم. بابا باشد میگوید روشن کن آن چراغ پدرسگ را! روشن کن ببینی چه کار میکنی! بابا به گفتهی خودش عاشق نور است و نور حق است و حق خداست. من عاشق تاریکیام و تاریکی جهل است و پادشاه جهل شیطان است. بیخود نیست همسنهای من به یک چشم بهم زدن شیطانپرست میشوند!
دوست دارم از دورترین راهها به مقصد برسم. اما پدرم دوست دارد از نزدیکترین راه و بدون اتراق به مقصد برسد. به همین خاطر است که بابا راه عرفان اسلامی را برگزیده است و من راهِ... راهِ... راهِ خودم را!
ـ چه چیزی مرا بیشتر از احساسات میترساند؟ هیچچیز! یاد گرفتهام صورتم را همیشه زره و پوششی برای درونم کنم. هر وقت جز این پیش میآید تا هفت تا سوراخ خودم را قایم میکنم. شعری را با احساس برای کسی میخوانم. در لحظهی خواندن لذتی همراه با گناه میبرم. درست مثل این است که برای غریبهای برهنه بشوی. اما نتیجه این میشود که آن شعر را تا مدتها خودخواسته فراموش میکنم.
البته این حالت را به زودی از بین خواهم برد. از همان روش غیرشرعی برای از بین بردنش استفاده میکنم. آنقدر گناه میکنم که سیاهی قلبم را بپوشاند و دیگر دچار درد و عذابی نشوم.
ـ شروع کردهام به تدریس. در دانشگاهی. شاگردانم میشود گفت از یک نسل پایینتر هستند. همین که اسم جعلی استاد روی من است به جز تفاوت سنی شکافهای دیگری هم پیش پای من و آنها باز میکند. گاهی دست بالا میکنند و چیزی میگویند. اکثراً به ادبیات کاملاً بیعلاقه هستند. اما چند نفرشان هم هستند که هم علاقه دارند هم اطلاعات. اینها گاهی از من ایرادگیری میکنند. اولش عصبی میشدم اما یکهو یاد خودم در زمان حال افتادم! یادم افتاد در بیشتر اوقات اصلاً به مخیلهام نمیگنجد که فلان استاد را با فلان سؤال خیط کنم یا چیزهایی شبیه به این. فقط میخواهم اظهار وجود کنم و بس. البته گاهی هم جز این است. اما اکثریت با همان اظهار وجود است. با خودم گفتم: «من که زمان حالام را فراموش کردهام دیگر چه ایرادی میتوانم بگیرم به کسانی که گذشتهی خود را فراموش میکنند؟»
ـ مسواک زدن یکی از شهوانیترین کارهای دنیاست! نه؟ تازگیها نگاهم به این کار تغییر کرده است!! یاد یکی از صحنههای یکی از کتابهای میلان کوندرا افتادم که شخصیتهایش وقت مسواک زدن همدیگر را میبوسند. البته یادم نیست حس صحنه و حس شخصیتها چه بود. از آن صحنه فقط اسکلتبندیاش یادم است. و حالا فکر میکنم شهوانی است.
ـ از بس دوستت دارم هر گربهای و هر دختربچهای را میبینم یاد تو میافتم. بحث گربه جدا اما بحث دختربچهها خیلی جالب است. در این هفته یک زوج جوان دیگر هم دیدم که زن در رفتارش با شوهرش بیشتر از هر چیز به دختربچهها شباهت داشت. لحن شیرین زبانی آنها، نوع تکان دادن صورت و دستها، که صورت عمدتاً کج نگه داشته میشود، آویختن به گردن شوهر (در مورد دختربچهها آویختن به گردن بابا!)، درخواست هدیه و کادو و بغل و بوس، خوابآلودگی (که به نظر من یکی از کودکانهترین و در عین حال شهوانیترین حالات زنانه است که در زنهای میانسال هم دیده میشود)، کارها و تصمیمات ناگهانی (چه در جسم چه در روح)، و... روح بچهگانهی دخترانهای که دخترها در مقابل پسرها دارند خیلی برای من جالب است. در مورد مردها و پسرها هنوز مطمئن نیستم چه نوع رفتارهایی شهوانی و دوستداشتنیست. فکر کنم باید به مردها از دید محبوب نگاه کرد و این حالات را تشخیص داد. پس زنها و دخترها باید بررسی کنند. اما فکر کنم طبیعتاً رفتارهای مردانهی جذاب آمیزهای از رفتار پسربچههای تخس و شیطان و لوس، و رفتار قدرتمندانه و حمایتگر مردانه باشد. قدرت و بیادبی (شیطنت) دو نیروی جذابیت برای مردهاست... فکر کنم!
ـ فکر میکنم قدرت مردم در مقابل دولتها و حاکمیت این است که مردم میتوانند زندگی روزمرهی خودشان را داشته باشند اما قدرت تغییر را هم داشته باشند اما دولتها باید برای تغییر و کنترل ملت برنامهریزی کند و وقت صرف کند و بیست و چهار ساعته مراقب باشد که باز هم در رفتن مردم از چنگ دولت و حکومت حتمی و نه چندان کم است. البته همهی اینها در صورتیست که ارادهی جمعی مردم به تغییر متمایل باشد. چه خوب است مردم نسبت به قدرت باورنکردنیشان باور داشته باشند!
ـ رومن پولانسکی یک فیلم مهجور دارد به اسم “che?” یا “what?” یا «چی؟» که مدتیست خریدمش اما از بخت بد من نه زیرنویس فارسی دارد و نه حتی زیرنویس انگلیسی. فیلم به زبان انگلیسیست اما برای من که زبانم چندان خوب نیست لهجهای که با آن توی این فیلم حرف میزنند بیشترش قابل فهم نیست. خلاصه تقریباً فیلم را نفهمیدهام یا اگر جاهاییش را فهمیدهام بعید نیست دچار سؤتفاهم شده باشم! اما با این وجود این فیلم را چهار بار دیدهام. بازیها، میزانسنها، نوع استفادهی موسیقی و مهمتر از همه شوخ و شنگی و سرزندگی پولانسکی جوان به همراه وقیحهنگاری که فقط اسم دیگر پور...نوگرا...فی(!) است بینظیر است. البته یک چیز دیگر هم که بینظیر است لوکیشن فیلمبرداری است که من آرزوی یکبار حضور فیزیکی در آنجا را دارم. یک تپهی جنگلی گرمسیری در کنار دریایی با ساحلی صخرهای.
در این فیلم مارچلو ماسترویانی دوستداشتنی، مالک ملکی در این سرزمین بهشتی است و شغل او پیشتر جا...کشی و یا د...لالی م...حب...ت بوده است. یک زن جوان ایتالیایی که چند جوان به قصد تج...اوز به او حمله میکنند به این ملک عجیب پناه میآورد.
فیلم پر است از شو...خیهای کلامی و تصویری جسورانه. خود پولانسکی نقش جوان کارگری را بازی میکند که میخواهد زنانی که اربابش تسخیر میکند را به چنگ خودش بیاورد.
سکانسی دارد این فیلم که در طی آن شخصیتها با هم حرف میزنند و یکیشان سه تا ماهی سرخ میکند و سر میز میآورد و غذا را میخورند و باز پراکنده میشوند جز آن زن غریبه که همهچیز این سرزمین برایش عجیب است و یک پسر جوان که بعد از خوردن پرولع ماهیای که خودش سرخ کرده است سیگاری روشن میکند و پک میزند و به نقطهای نامعلوم خیره میشود. زن میکوشد چیزی از جوان بپرسد اما جوان به صورت غریبی هیچ جوابی نمیدهد یا عکسالعملی نشان نمیدهد. یک لحظه است که پسر جوان روی صندلی به عمق تصویر کمر میچرخاند و به منظرهی بهشتی و وسیع ساحل سرسبز این سرزمین نگاهی میاندازد. زن جوان هم نگاهش را دنبال میکند و میگوید: «چه منظرهی قشنگی!» اما جوان بیتفاوت از منظره رو برمیگرداند و دوباره غرق در فکرهای خود میشود. زن که در برقراری ارتباط ناکام بوده از سر میز غذا که هنوز پر از میوهها و شرابهای گوناگون است بلند میشود و میرود.
همین سکانس را که بازی خود پولانسکی هم در آن چشمگیر است آنقدر دوست دارم که بارها و بارها بدون اینکه متوجه تک تک دیالوگها شوم دیدهام.
اگر کسی توانست زیرنویس فارسی یا حداقل انگلیسی این فیلم را پیدا کند من را سریع خبر کند.
از دیروز تا امروز ناناستاپ خوشگذرونی کردم بابت جشن تمام شدن پروسهی کسالتبار و عذابآور اولین نگارش اولین رمانام. تقریباً بیست و چهار ساعت برای نوشتهای شادخواری کردم که هنوز تا رمان شدن راه درازی در پیش دارد. برای این رمان وسواس بدی دارم چون... شوخی نیست... تمام نوجوانی من... تمام دوران طوفانی بلوغ من در این رمان ریخته شده. یعنی باید ریخته میشد. بیست و چهار ساعت خوشگذرونی و ولگردی و شادخواری بابت کاری که قرار بود وسواس فکریام را از بین ببرد اما نبرد!
اما الان دیگر تا یکی دو سه هفته ذهنم را میبرم طرف یک رمان کوتاه شوخ و شنگ اما تاحدودی سیاه کودکانه. رمانی که پر است از موسیقی و ترانه و موجودات عجیب و اتفاقات فانتزی.
ببینم... نویسندهها آیا قرار است از چیزی که اذیتشان میکند رها شوند یا نه؟! رها نشوند... چه بهتر! از فردا توی اتوبوسهای بینشهری دوباره توی گوشم Velvet Underground و Syd Barret و Jeff Buckley میگذارم و ترانهی کودکان میگویم و توی جنگلهای ماجراهای فانتزی کودکانه غرق میشوم. بیخیال همهچیز! زندهباد داستان!
این داستان کودکانه را باید خیلی وقت پیش آماده میکردم. یادم است وقتی کوچولو بودم با ورژن قصهی این داستان زندگی میکردم. حالا هم باید همینطور باشد. و هست.
یک پسربچهی بامزهی زبون دراز دارم که عادت دارد به دیوار جیش کند! وای... من میمیرم واسه همچین بچهی باحالی. کلی ماجراهای فانتزی و کمیک قراره واسهش اتفاق بیفته.
از فردا میرم سراغش. فقط کاش نیاید آن وسواس و شکی که لذت داستاننویسی را از آدم میگیرد... کاش اینبار دیگر نیاید!
یا حق
به قول یک فیلم فاخر این دوران: «خدایا، ما چقدر خوشبختیم که جهان سومی هستیم!» ما جهان سومیها مملو از تجربیات متناقض هستیم. از آنجا که دنیا در جهان سوم خلاصه نشده و گوش به فرمان ولایت ما هم نیست پیشرفت میکند. ما هم پیشرفت میکنیم. البته پیشرفت ما بیشتر شبیه به کپه شدن است تا پیش رفتن! تجربیات تلخ و شیرین ما روی هم کپه میشود و دقیقاً نمیشود گفت ما پیشرفت میکنیم. اگر پیش رفتن را به ارتفاع این کپهها بدانیم میشود گفت پیشرفت میکنیم!
یکی از این تجربیات کپه شده در این زمانه این است که بزرگانی به زندان میروند، با خود خلوت میکنند، به نتایجی میرسند و وقتی کاملاً تخلیه شدند خود به خود بیرون میآیند. منظورم از خود به خود این است که دیگر ضرورتی وجود ندارد این آدمها بعد از تخلیه در آن زندان باقی بمانند.
همهی این هذیانات بر این پایه است که نظام توانسته است واقعاً عقاید و نتایج افکار و سیستم فکری برخی از افراد را تغییر دهد. برای همین اگر معتقدید همهی این چرخشها فقط یک بازی برای آزادی است میتوانید مسخرهام کنید و ادامهی مطلب را نخوانید؛ که حقیقتاً لایق آن سخرهام!
نظام به نیابت از افراد یا افراد به نیابت از نظام میگوید: «در زندان خلوتی پیش میآید که انسان دست از لجبازیهای فردی و جمعیاش برمیدارد و به حقیقت دست مییابد.» البته نقل به مضمون! با خودم فکر میکنم زندان با آدم چه میکند؟ بازجویان محترم با آدم چه میکنند؟ یعنی منظورم این است که با آدم چه میگویند؟! با خودم فکر میکنم زندان اوین یک جورهایی باید شبیه دبیرستان یا فلان اداره یا اتاق بابایم باشد. خود آن مکانها شخصاً و بدون تکیه بر فرد خاصی دارای سیستمی هستند که آدمها را متقاعد میکنند! آدمها را کمکم برمیگردانند. شنا بر خلاف جریان آب کار هرکسی نیست و هرکسی هم انگیزهی این کار را ندارد.
به شدت معتقدم که هرچه از دنیا بخواهیم همان را دریافت میکنیم. تا زمانی که یک خودآگاه قدرتمند و منتقد نداشته باشیم در چنین مکانهایی و یا در تمام مکانها تحت تأثیر سیستمهای نهادی قرار میگیریم و متقاعد میشویم که حتی تمام زندگی ما بیهوده بوده.
ما از چه چیز این زندانها که آدمها را تغییر میدهند تعجب میکنیم مگر مغرورانه فکر میکنیم ما خودمان واقعاً همان هستیم که خودمان میخواهیم؟! فکر میکنیم تا حالا در هیچ زندانی نبودهایم؟ تجربیات پدرم که سه سال زندان شاه را از سر گذرانده و تجربیات سایر اعضای فامیل و تجربیات دوستهایی که از طرق مختلف دارم به من میگوید... .
بعد از تمام این سالها تقریباً هیچ فامیلی نیست که در حکومت گذشته و حکومت اکنون تجربهی زندان سیاسی نداشته باشد. حتی محافظهکارترین فامیلها و حتی مذهبیترین فامیلها پر هستند از زندانیان سیاسی. پر هستند از تجربیات زندان سیاسی.
نظام جمهوری اسلامی در زمان حال مرتب دنبال ترسیم نقشههای جاسوسی و برنامههای شبیخون فرهنگی است که اگر خوب به آنها دقت کنیم تقریباً هیچکدام از شهرنشینان حداقل، از دست این برنامههای زیرکانهی غرب خلاصی نداشتهاند.
اما من فکر میکنم حتی اگر برنامههای شبیخون فرهنگی غرب حقیقت داشته باشد برنامههایی به مراتب دهشتناکتر و دقیقتر در داخل کشور دست اندر کار شبیخونها و روزیخونها(!) علیه تمام شهروندان است.
زندانهای نهادهای جامعهی ایرانی و در نهایت آنها زندانهای قضایی ایران ما را در محیطی قرار میدهند و در مکانی که حقیقت در آن میوزد... فقط حقیقت... و وقتی آزاد شدیم تا زمانی که این نهادها مراقب ما باشند خطری تهدیدمان نمیکند اما به محض اینکه در معرض هوای آزاد و جریان آزاد اطلاعات قرار بگیریم برنامههای شبیخون فرهنگی غرب... خلاصه، زندان جای تفکر است و آزادی...
من با خودم به خودم فکر میکنم. یعنی به اتوبیوگرافیام فکر میکنم! فکر میکنم نهادها هرکدام به تنهایی و در رأس آنها زندانهای قضایی میتوانند اتوبیوگرافیام را انکار کنند. اینکه به عنوان انسانی آزاد زیستهام و از میان افکار مطهری و افکار ژان پل سارتر یک زمانی ژان پل سارتر را برگزیدم. و هرچه فکر میکنم هیچ مأمور سیایی نبود که به من فرمان بدهد و خود ژان پل سارتر و بنیادهای وابستهی غرب هم از وجود من بیخبر بودهاند.
به این فکر میکنم که نکند فلان کتابخانه را دشمن ایجاد کرده باشد؟ اما خوب که تحقیق میکنم فلان کتابخانه را فلانابنفلان درست کرده و فلان نهاد فلان کتابها را که فلان نهاد مجوز داده و فلان نهاد منتشر کرده، خریده و آورده است. فکر میکنم شاید فلان دختر کتابفروش... شاید همهی اینها چرخدندهی ماشین فرهنگی غرب هستند... اما غرب به دنبال چیست؟... نکند نیچه یک شیاد باشد که از موساد حقوق میگرفته و دیوانگیاش هم به دلیل عذاب وجدان بوده؟!... نکند جرج سوروس با ویرجینیا وولف سر و سری داشته و ویرجینیا به همین خاطر خودش را کُشته؟ نکند فلان لوپ مغزی ما حاصل شبیخون فرهنگی باشد؟
در یکی از داستانهای ننوشتهام یکی از شخصیتهای داستان در اتاقش مینشیند و از شب تا صبح فیلم اعترافات متهمین قتلهای زنجیرهای را میبیند... صبح که برادرش فیلمها را از او میگیرد میگوید: «ببین، خاتمی پشتپردهی تمام این قتلهاست.» برادرش فریاد میزند که «ای بابا! از پشت مونیتور از تو هم اعتراف گرفتهن؟» و دو تا سیلی حوالهی برادرش میکند. برادره سرش را به اطراف تکان میدهد و پشت سرهم میگوید: «نه... نه... درست نیست...» و میدود سمت دستشویی تا آبی به صورتش بزند.
اگر نباشند این آبها که به صورت میزنیم و این هواهای تازه که به ریه میکشیم و اگر زندگی برای ما چیزی بیشتر از این شوخی باشد سرنوشت ما چه خواهد شد؟ چرخش افکار؟ بدبینی به هرچه و هرکه خارجیست و هر داخلیای که خصوصیت خارجیها را دارد یا مشکوک به انحراف غربیهاست؟
همهی این هذیانها را فراموش کنید... حتی اگر با آنها موافقید... یا فهمدید من چه گفتم و چه حس کردم... یا هرچه... فقط... اتوبیوگرافی خود را فراموش نکنید!
دیروز آن زن گیلکی که با رنج و لذتاش، هر دو، غشغش میخندد آمد خانهمان و از صبح تا ظهر خانه را غسل داد و تمیز کرد. شب چنان طوفانی درگرفت و همهچیز را به هم ریخت که الان در حیاط انگار نه انگار که اصلاً زن گیلکیای آمده و رفته! خانه را هم چون پنجرههایش کمی تا قسمتی باز بود خراب کرد که من جاروبرقی به دست گرفتم و مکشِ پرسروصدای هوا مرا به کودکی برد. وقتی که بیشتر در میان خانواده بودم و بیشتر جارو برقی میکشیدم!
دیروز گوشی نوکیام را دادم و یک سونی اریکسون خریدم. سونی اریکسون قبلی افتاده بود توی چاه توالت. مجبور شدم برای تنبیه چند ماهی یک نوکیا داشته باشم! (از جهت تحریم سیاسی این را گفتم وگرنه برای من یکی تفاوت خاصی نمیکند... فقط آنتندهیاش باید طوری باشد که میان کویرهای تنهایی جادههای سمنان آدم را غصهدار نکند!)
دیروز کشف کردم که در این کشور مدتها آدمها لذت نوشیدن یک ماءالشعیر سادهی بیالکل را با نامگذاری «آبجوی اسلامی» از خود میگرفتهاند. خودم هم جزوشان بودم. حالا نیستم. بیایید با لذت ماءالشعیر بنوشیم. اگر گاهی آبجو دلمان خواست هم هزار جور امکانات فراهم است. فوق فوقش توی ماءالشعیر الکل طبیِ تلخشده میریزیم و زهر جان میکنیم! اما بیاییم برای آبجو ماءالشعیر را تحقیر نکنیم!
دیروز یاد تو بودم و به یاد این افتادم که هر بار وقتی در جمعی شلوغ هستیم من حسابی گیج میشوم و دلم برای تو تنگ میشود. وقتی ازم میپرسی خوبی؟ آرام بهت میگویم گیج شدهام. دستم را از زیر میز فشار میدهی و میگویی روی یه نفر تمرکز کن! و من آن یه نفر را پیدا نمیکنم! وقتی از آن جمع بیرون میآيیم اولین حرف تو دلتنگی توست. از آن جمع بدگویی میکنی که از من خوب بگویی! این خصلت همهی ایرانیهاست!
دیشب وقتی با تو حرف میزدم صدایت رفت و فاصله گرفت. یک حجم خالی که وسطش باد میآمد، خار میآمد، سکوت میآمد، سگهای ولگرد میآمد، آمد! هرچه بهت گفتم نینا، حرف بزن، باهام حرف بزن. تو دورتر میشدی. میگفتی، میخندیدی، سؤال میکردی، من جواب میدادم اما دور میشدی. آخرش ترسیدم نکند واقعاً مشکل از خط تلفن باشد... بعد از اینکه رفتی هم بوق اشغال از دور میآمد. همهچیز دور بود از من؛ حتی نبودن تو!