تبليغاتX
لولوها رو بزن!


خب، کم‌کم دارد صحنه برای آخرین پرده‌ی انتخابات چیده می‌شود. مقصر دانستن موسوی در خون‌های ریخته شده همان‌طور که در سخنان فلانی به صورت تهدید پیش از این شنیدیم، تحت فشار گذاشتن و حرف کشیدن از خانواده‌های قربانیان تجمع‌های خیابانی در خون‌خواهی از موسوی و همچنین ماست‌مالی پرونده‌ی ندا آقاسلطان + یک پرس دخالت گروهک‌ها و تهدید صدا و سیما و فارس نیوز و گرداب به افشای هویت و تحت تعقیب قرار گرفتن تظاهرکنندگان با اسم رمز «آشوب‌گران را شناسایی کنید!»!

همه‌ی این اتفاقات اخیر مرا بیش از همه به یاد فیلم «انجمن شاعران مُرده» و به خصوص صحنه‌های آخر آن می‌اندازد. البته مسلماً تفاوت‌ها و شباهت‌های زیادی می‌توان بین شخصیت جان کیتینگ در آن داستان و میرحسین موسوی در داستان انتخابات یافت. مثلاً دغدغه‌ی حفظ نظامِ موسوی که شاید بشود آن را با دغدغه‌ی جان کیتینگ در حفظ نظام آموزشی و پرهیز از کارهای اخراج‌برانگیز(!) از مدرسه‌ی ولتون مشابه دانست. و...

اما فکر نمی‌کنم زندگی به آن قشنگی داستان‌ها باشد و مثلاً سکانس آخر «انجمن شاعران مُرده» که دانش‌آموزان ولتون با ندای «ناخدا، ای ناخدای من» روی میزهاشان رفتند و با جان کیتینگ وداع کردند در ایران و در مورد میرحسین موسوی اجرا شود!

هرچند... بگذریم... انگار واقعاً حق با کسی‌ست که اتوریته با اوست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:40  توسط اشکان نیّری  | 


شب کوچه‌ها را جارو زده بود. از تلفن کارتی جلو خانه‌شان زنگ زده بودم و با او حرف می‌زدم. صدای همهمه‌ای از دور می‌آمد و در خیال می‌دیدم جمعیتی از کوچه‌ها فوران می‌کند توی خیابان اصلی و مرا با خودش می‌برد. این‌که این جمعیت از طرفداران چه کسی بودند و برای چه آمده بودند را نمی‌دانستم. صداها خشمگین بودند و از پشت سرم می‌آمد. رو به سوی صدا می‌کردم اما باز هم از پشت سرم می‌آمد. میان سکوتی که کرده بودیم ناگهان تشخیص دادم چه می‌گویند: «الله اکبر

ساعت نزدیک‌های یازده شب بود. یک ساعت بود که در کوچه پس کوچه‌ها به امید یافتن خیابان اصلی پیش می‌رفتم. شعارهای هماهنگ «الله اکبر» و ناهماهنگ «مرگ بر دیکتاتور» داشت تمام می‌شد اما ناگهان از پنجره‌ای صدایی با تمام قوا فریاد می‌زد: «مرگ بر دیکتاتور!» مردی کنار سوپرمارکت توی تاریکی چمباتمه زده بود، کنارش یک شیشه دوغ نیمه‌تمام بود. لیدر بخشی از شعارها بود. یکی دو بار دیگر گفت: «الله اکبر!» و پاسخ‌اش را از پنجره‌های اطراف شنید بعد باقیِ دوغش را یکهو سر کشید و ساکت و صامت نشست و چشم دوخت به سیاهی. خیابان اصلی را هنوز پیدا نکرده بودم. آخرین صدا از زنی بود گمانم چهل چهل و خورده‌ای سال که از آخرین طبقه‌ی یک آپارتمان هشت طبقه فریاد زد: «مرگ بر دیکتاتور!» و صدا بالا رفت و طنین بخش آخرش آنقدر در شب رفت تا محو شد.

یادم افتاد به فیلم دیوار پینک فلوید که شخصیت اصلی پس از اینکه تلویزیون را از پنجره‌ی آپارتمان‌اش به بیرون پرتاب می‌کند دست می‌اندازد به کناره‌های پنجره، بریده‌های شیشه پوست زمخت‌اش را می‌شکافند و خون روی پنجره جاری می‌شود و فریادی از عمق وجود او بر سر شهر زده می‌شود. فریاد چندبار پژواک پیدا می‌کند سپس محو می‌شود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:48  توسط اشکان نیّری  | 

 

اینجا در این شهرستان خبری نیست. پیش از بسته شدن نطفه خفه‌اش می‌کنند. یعنی اگر کسی را ببینند که پارچه‌ی سبز به دستش بسته بازداشت می‌شود و مورد سؤال و بازجویی قرار می‌گیرد. چند شب پیش صدای آمبولانس از مرکز شهر می‌آمد. زنگ زدند که دارند می‌زنند. تا رفتیم حاضر شویم و توی ترافیک بی‌سابقه به آنجا برسیم همه‌شون رو مثل موهای زائد تراشیده بودند و شهر پاک و پاکیزه شده بود. یه نفر رفته بود روی داربست‌های ستاد مرکزی میرحسین و بقایای پوستر پاره را پایین می‌آورد. چند مینی‌بوس پلیس و دو سه تا الگانس و همه چشم تو چشم مردم ایستاده بودند. شعارکی دادیم. شعارکی دادند. در حد اینکه ضایع نشده باشیم علامت وی نشان دادیم و علامت V را با ترس و لرز جواب گرفتیم. حتی بعضی‌ها از ترس‌شان دست‌شان را قایمکی از پنجره‌ی ماشین بیرون کردند و کنار در چسباندند و ۸ نشان دادند!

شب‌ها گاهی صدای تیر یا چیزی شبیه به این می‌آید و گاهی آژیر آمبولانس. غرش موتور هم دل‌مان را وقتی توی خیابان‌ها هستیم می‌لرزاند. از آینه‌ی ماشین پشت را نگاه می‌کنیم و یک اکیپ موتور با پرچم ایران می‌بینیم که عربده می‌کشند. مثل یک دسته زنبور دم کون‌مان راه افتاده‌اند. با اینکه مسیرشان را نمی‌دانیم سعی می‌کنیم با پیچیدن در تقاطع‌ها از دم کون‌مان دورشان کنیم.

اینجا این خبرهاست.

حالا از خودم چه خبر؟ هیچی! یکی دو تا از امتحان‌ها عقب افتاد و بقیه سر جایشان باقی هستند. نوشتن هم که مدتی‌ست تقریباً تعطیل شده. حس می‌کنم اتفاقاتی که می‌افتد و در ما وجود دارد از داستان‌ها جلو زده است. نه آرامشی دارم برای نوشتن نه دل و دماغی برای خواندن. مدام اخبار را چک می‌کنم. یک وقتی بود که هیچی نمی‌شد. هر روز صبح زود منتظر بودم خبر یک زلزله‌ی وحشتناک را بدهند یا یک انفجار یا یک قتل عام یا یک آتش‌سوزی وسیع! با دست‌های لرزان دنبال خبر می‌گشتم و دلم می‌خواست زودتر همه‌چیز زیر و رو شود اما هیچی نمی‌شد.

این شب‌ها تمام چرک‌ها و نفرت‌ها به سطح آمده. چشم‌ها عریان شده‌اند.

اما اینجا با وجود اینکه همه عریان شده‌اند اما خبری نیست. همه عریان قدم می‌زنند و مُشت‌هاشان را در جیب گذاشته‌اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:9  توسط اشکان نیّری  | 

 

حجم اتفاقات و حوادث این روزها آن‌چنان متراکم است که مرا به سکوت وامی‌دارد. از چه بگویم؟

چه کسی ملت است؟ مردم چه کسانی هستند؟ همیشه برای من این سؤال است که من مردم‌ام یا مثلاً ده میلیون نفر؟ آن‌ها بیشتر مردم‌اند یا من؟

شاید برای اولین‌بار در تاریخ جمهوری اسلامی ایران بود که روی جمهوریت‌اش خطی پررنگ کشیدند. نه اینکه تا به حال جمهوری بودیم! نه! اما بار اول بود که نه خط کشیدند رویش که اصلاً پاکش کردند. شاید هم رویش ریدند! (با عرض معذرت)

حالا چیزی برای گفتن ندارم. کسی که دل به تغییر می‌بندد وقتی روبرویش را با تمسخر و زور و اسلحه بستند شاید کمی مقاومت کند و دست و پا بزند اما بعد که برگردد دیگر زندگی عادی نخواهد داشت. می‌رود تا خود را گم و گور کند تا یادش برود چه می‌خواسته و چه شده!

من به شخصه شاید خودم را در کلمات گم و گور کنم اما بعید نیست فردا سر از مرداب‌های الکل درآورم. شاید هم روی مام میهن اخ‌تفی بیاندازم و گور خودم را از این خاک بکنم. به هر حال وقتی کشورم به صدای بلند می‌گوید «من نیازی به تو ندارم» باید خیلی خر باشی که هنوز در آغوشش بکشی و برایش دل بسوزانی.

از انتخابات ننوشتم به جز یک مقدمه و می‌بینم که آن یک مقدمه هم زیاد بود برای چنین انتخاباتی! اگر نوشته بودم پاک‌شان می‌کردم. اما حالا این مقدمه را اصلاً حال ندارم که بردارم.

اما حالا از انتخابی می‌نویسم که به پهنای مرگ روبروی جوان‌های ایرانی گشوده شده است! حق انتخابِ چگونگی مُردن با ماست. وقتی میلیون‌ها و میلیاردها راه برای مُردن وجود دارد دیگر چه محدودیتی برای زندگی داریم؟ دشتی به این فراخ! تاریکی به این تاریک! باید پای‌مان را خواسته ناخواسته به قیر شب فرو ببریم و برویم. چون ازین پس مقصدی جز قیرآباد نداریم.

خیلی اوقات درونم تاریک است و همان هنگام وقتی آشنایی دوستی با من حرف می‌زند پر از زندگی می‌شوم. رویه‌ام خیلی اوقات پر از موج است. اما حالا... کم‌کم دارم ساکن می‌شوم. بچه‌ی پنج شش ساله را که در اوج شیطنت است اگر هر روز بیست بار دو دستی توی سرش بکوبی بعد از یک ماه دیگر تکان نمی‌خورد. چون دیگر مُرده است! حالا این هم حکایت ماست. کم‌کم دارم از امیدواری‌ام خنده‌ام می‌گیرد و فکر کنم بعدش به گریه بیفتم و بعدش هم هیچ.

رسیدن به هیچ خطرناک است. هیچی شدن یا رویه‌ی دیگر آن هیچی نشدن وضعیتی روزمره است که همیشه از آن می‌ترسم.

شاید تنها پناهم از هیچی نشدن یکی کلمات و نوشتن باشد و یکی دیگر عشق. نوشتن که معلوم است اما عشق... عشق... باید خانه‌ای برای عشق‌ام بسازم... چاردیواری‌ای که مدام برای همسایه‌هایم اختیاری بودنش را فریاد بزنم! باید کاری بکنم که دیکتاتور نتواند در نوشتن و در عشق‌ام نفوذ کند! حالا که همه‌جا را گرفته است و پوزخند می‌زند اما این دو جا را نمی‌تواند بگیرد. شاید حالا تنها امیدواری‌ام به این باشد. همین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:39  توسط اشکان نیّری  | 

امروز شانزدهم خرداد سالگرد فوت هوشنگ گلشیری، یکی از تأثیرگذارترین و پرکارترین داستان‌نویسان ایران است. هوشنگ گلشیری در من شوق داستان‌نویسی پدید آورد. شخصیت‌های داستانی او همیشه برای من زنده‌ترین شخصیت‌های داستانی در ادبیات داستانی ایران هستند. سبک ویژه‌ی او زمانی که در ابتدای راه نویسندگی بودم (و او سال‌های انتهایی عمر خود را سپری می‌کرد) مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. یادم است وقتی خبر فوتش را شنیدم متنی یک صفحه‌ای با رعایت تمام ویژگی‌های درونی و بیرونی سبک روایی‌اش نوشتم و خواستم به کارنامه‌ی حالا بی‌گلشیری بفرستم. نفرستادم. با خودم گفتم این‌همه نویسنده و شاعر و سینماگر و منتقد و شاگردهای بزرگ و کوچکش وقتی می‌نویسند پس بهتر است من بخوانم.

من هوشنگ گلشیری را از نزدیک ندیدم اما با این‌حال یک بار در یکی از کلاس‌هایش حضور داشتم! پیش از آنکه بمیرد خوابش را دیدم. دیدم که در باغ اجدادی شهمیرزاد، توی عمارت کلاه فرنگی، روی زمین نشسته بودیم. من و یک عالم دختر و پسر جوان. با شور و حرارت راه می‌رفت و حرف می‌زد. ما یادداشت برمی‌داشتیم. یا گاهی چیزی که به یادمان آمده بود می‌نوشتیم. حرف‌هاش که تمام شد با چند قدم بلند به پشت سر ما دوید و در اتاق را با تفاخر و لبخند باز کرد. یادم است که چیزی نگفت. بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم. همه‌ی ما توی ایوان عمارت جمع شدیم و هنوز سرگرم دور و برمان و خودمان بودیم که آقای گلشیری با حرکتی نیم‌دایره باغ را به ما نشان داد. یادم است که گفت: «نگاه کنید!» و ما نگاه کردیم. باغ باغ‌تر شده بود... برگ برگ‌تر شده بود... سبز سبزتر شده بود. همه‌چیز بیشتر خودش شده بود. باغ هیچ‌وقت تا این حد خودش را به ما نشان نداده بود. به اضافه‌ی این چشم‌مان به دیدن شته‌ای سبز روی برگی سبز در انتهای باغ قادر بود و ادراک‌مان سیب را آن‌چنان که هست حتی بهتر از آنکه گازش بزنی و آب شیرین‌اش از لب و لوچه سرازیر شود درمی‌یافت. باغ را دریافتیم و ناگاه باغ به درون‌مان رفت و ما به درون‌مان نگریستیم. هرچه بود در درون ما بود و آنچه بیرون بود کپی رنگ و رو رفته‌ای از آن بود. این شد که چشم بستیم و شدیم باغ!

همه‌ی آنچه در خواب دیدم اولین کلاس و کارگاه عملی داستان‌نویسی‌ام بود. گرچه بعد از آن چند کلاس داستان‌نویسی رفتم اما دریافت‌های این کلاس هنوز هم برایم زنده و آموزنده است. گرچه نتوانستم آن‌طوری که حق‌اش بود بنویسم. هنوز هم پایه و اساس دید من به ادبیات داستانی آن خواب است.

خیلی دلم می‌خواست برای سالگرد آقای گلشیری در زمینه‌ی نقد تحلیلی یکی از داستان‌هاش حداقل یک تلاشی می‌کردم. اما متأسفانه فشرده‌ترین روزها برای من همین روزهاست. پس به یک معرفی ساده اکتفا می‌کنم.

مجموعه داستان «جبّه‌خانه»ی هوشنگ گلشیری برای من خیلی دوست‌داشتنی‌ست. حداقل دو داستان‌اش را از میان چهار داستانِ مجموعه خیلی خیلی دوست دارم. یکی داستانی که هم‌اسم مجموعه است و دیگر داستان «به خدا من فاحشه نیستم».

داستان کوتاه «جبه‌خانه» که شاید بتوان آن را در رده‌ی ادبیات انقلاب گذاشت یکی از عجیب‌ترین و تأثیرگذارترین داستان‌های کوتاه ایرانی است که خوانده‌ام. البته با توجه به اینکه من داستان ایرانی زیاد نخوانده‌ام. فضای واقع‌گرای ابتدا و انتهای داستان را و میانه‌ی سوررئال آن را که به فضاهای روانی و مادی «شازده احتجاب» شبیه است دوست دارم. راوی داستان جوان دانشجویی‌ست در بحبوحه‌ی انقلاب پنجاه و هفت سوار اتوموبیل زنی اشرافی می‌شود و پا به فضایی می‌گذارد که به نظرم مقداری تاریخ و فرهنگ ایران در آن روایت می‌شود. شخصیت بی‌نظیر و زنده‌ای در آن فضا زندگی می‌کند که امریکایی‌ست و به نامِ جانی. مدت‌هاست سراغ داستان نرفته‌ام اما همیشه در نظرم جوانی با هیکل بادی‌بیلدینگی و موهای بلند بلوند می‌آید.

داستان «به خدا من فاحشه نیستم» هم روایتی‌ست از یک مهمانی بی‌در و پیکر روشنفکری. روشنفکرهای پرمدعا و عمدتاً پیزوری که در محیطی بسته در یک خانه‌ی (احتمالاً) قدیمی به اصطلاح امروزی‌ها پارتی می‌گیرند. روشنفکرانی که هر کدام در خارج از این خانه درگیر روزمره‌جات(!) زندگی خود هستند. تنها در این خانه و امشب است که به یاری میراث روشنفکری از دست رفته‌شان و به زور الکل و زنی که می‌توانید خودتان اسم برایش انتخاب کنید لایه‌های شخصیت خود را کنار بزنند و در آخر و اوج داستان به ذات وجودی‌شان برسند. 

خدایش بیامرزد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:14  توسط اشکان نیّری  | 

 

در بسیاری موارد موضع‌گیری ما در مسائل سیاسی، اعتقادی، اجتماعی و عاشقانه مولود شرایط زندگی، گذشته و شانس است. بله... برای همین نباید برای انتخابات خیلی حرص و جوش زد که حتماً همه‌چیز سر جایش باشد و کسانی که شعار "زنده‌باد مخالف من" و یا "قانون‌مداری" را سر می‌دهند حتماً هم به آن عمل کنند. اصلاً ما رأی می‌دهیم که کم‌کم درست شود و کم‌کم به سمت انتظار داشتن برویم! وگرنه در حال حاضر بودن ما در جبهه‌ی فلان و نه بهمان و یا بالعکس چیزی را ثابت نمی‌کند الّا دست تقدیر و سرنوشت و ستارگان و فلک! دست تقدیر و فلک می‌توانست ما را احمدی‌نژادی کند اما حالا و فعلاً طرفدار موسوی کرده است!

مشکل بزرگ هم همان طرف‌دار فلان تفکر بودن است و نه صاحب آن اندیشه بودن و هدف‌دار بودن در فلان تفکر. حالا شاید بگویید همه که نمی‌توانند صاحب تفکر و اندیشه باشند. بله، نمی‌توانند اما دانشجو و روشنفکر و هنرمند جماعت که می‌تواند! البته همان‌طور که گفتم فعلاً نباید انتظارات بزرگی داشت. فعلاً فقط باید به این فکر کرد که با چه راهی می‌توانیم امیدوار به داشتن آن انتظارات باشیم!

این مقدمه‌ای‌ست بر حرف‌هایم در مورد انتخابات. گفتم قبل از هر حرفی موضع کلی‌ام را در مورد انتخابات (حداقل از وجه فرهنگی) مشخص کنم.

 

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:25  توسط اشکان نیّری  | 

 

رشته‌ی تحصیلی بنده از روی انتخاب و تقدیر زبان و ادبیات فارسی است. اما هیچ‌وقت نه تصور خوبی از ادیب بودن داشته‌ام و نه خواسته‌ام که ادیب باشم! ادیبان همیشه برای من آدم‌هایی با موهای ژولیده و بلند بوده‌اند؛ با صدایی پرطنین و بم، اندامی چه بزرگ چه کوچک ناساز، صورتی با ریش یا بی‌ریش در پرده و حجاب، و در کنج خانه زانوی ادب بر خاک نهاده(!) و در کتب خطی و کهن به خوانش و درک مفاهیم زیرخاکی و عمیق می‌پردازند. دور و برشان سلسله جبال کتاب‌های خوانده و نخوانده سر بر کشیده و لابلای صفحات آن‌ها برگ‌های تاشده‌ی کاغذ که بیشتر سفیداند و گاهی طرح شده با یادداشت‌هایی از درون همان کتاب. صدای سکوت و گاه ورق خوردن کتاب و گاه راه رفتن خودکار یا مداد بر روی کاغذ تنها موسیقی‌ای‌ست که میزبان ادیبان بزرگ است.

بگذریم! در کل همه‌ی این‌ها که گفتم من نیستم و نمی‌خواهم هم که باشم! من سفر را دوست دارم و قدم زدن در خیابان‌ها و نگاه کردن به آدم‌ها و کشف آن‌ها را. اگر دست روزگار مرا علاقمند به داستان‌نویسی نمی‌کرد یا موزیسین می‌شدم یا رقاص و یا تدوینگر سینما. یعنی تمام شغل‌هایی که با ریتم و حرکت و جنب و جوش سروکار دارند.

چند هفته‌ای می‌شود که در پایتخت به دنبال خانه می‌گردم. خانه‌ای برای شروع یک زندگی جدید. برویم سر اصل قصه.

مرد بنگاهی مرا به ماشینش راهنمایی کرد و پرسید: «حالا چه کاره هستید؟» گفتم: «ادبیات فارسی می‌خوانم و قرار است تدریس کنم.» گفت: «هاااا... پس کارت بازی با کلمات است!» به سمت دیگری نگاه کردم و گفتم: «تقریباً!» یادم می‌آید بنگاهی دیگری تا فهمید من ادبیات‌چی هستم از فلان دانشمند ادبیات‌دان و ادیب عالیقدر گفت که کتاب‌هایش در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود و نسبش می‌رسد به قاجار. یادم می‌آید با چه افسوسی سر تکان می‌داد و می‌گفت: «بنده خدا قاطی کرده بود... من ازش مراقبت می‌کردم... این اواخر خودم می‌بردمش پیش روان‌شناس!» به من نگاه سریعی کرده بود و گفته بود: «تمام عمرش مجرد بوده اما این اواخر یه دختره حسابی زده بود تو حالش! حسابی دودره‌ش کرده بود... بهم می‌گفت: من از همه عالم برده باشم از این دختره باخته‌م!» برای اینکه لال نباشم پرسیده بودم: «از خاندان قاجار؟» ف را به نشان فرح‌زاد گرفت و گفت: «آره! من کلی باهاش شوخی می‌کردم که بابا! این چه کاری بوده می‌کردین؟ با هر کی مخالف بودین قهوه‌ی سمی بهش می‌دادین! چرا آخه؟ واسه چی؟» گفتم: «قهوه‌ی قجری!» گفت: «آفرین! بهش اینو که می‌گفتم فقط می‌خندید! اصرار که می‌کردم می‌گفت خب به هرحال قاجار بودیم دیگه!» اما سریع آه کشیده بود که: «این واسه روزای خوب گذشته بود! الان در خونه‌شو بسته و من ماه به ماه ازش خبر ندارم. فقط می‌دونم این اواخر می‌خواد خونه‌شو تو پیچ شمرون بفروشه با تمام ثروتش بره سوئد! بریم خونه‌شو بهت نشون بدم! راست کار شما ادبیاتی‌هاست. یه خونه‌ی مستقل قدیمی اما اُسّ و قُسّ دار! شوفاژ، دو خواب، پارکینگ...» یادم می‌آید می‌گفت برای اولین‌بار برایش شعرهای ایرج‌میرزا را خوانده و آن شعر معروف را. گفته بودم: «منظومه‌ست» گفته بود: «آره... می‌دونی کدوم رو می‌گم دیگه...» و با لبخند و انتظار به دهانم چشم می‌دوزد. می‌گویم: «همونی که یه زنه هست که حجاب‌شو حفظ می‌کنه ولی...» از گلویم صدای خنده در می‌آورم. قاه قاه می‌خندد و می‌گوید: «آها... همون! چنان با آب و تاب می‌خوند... خودش خیلی کیف می‌کرد... خودش عشق این چیزاست... می‌دونی؟ عشق این چیزا بود! آهان... فلان فیلم رو از نصرت کریمی دیدی؟» اسم فیلم ناآشناست و همین‌طور اسم آن مردک! می‌گویم نه! تعریف می‌کند تمام یک فیلم‌فارسی را!

مرد بنگاهی چند خانه نشانم داده و هربار که در ماشینش سوار شده‌ام از کیفم دفترچه‌ی سرخ کوچکی بیرون آورده‌ام و مشخصات خانه را یادداشت کرده‌ام. حرفی جز حرف خانه و پول نمی‌زنم. خانه‌های موردنظرش تمام شده. آخرین موارد را یادداشت می‌کنم و دفترچه را می‌گذارم توی کیف و زیپش را می‌بندم. مرد بنگاهی می‌گوید: «معمولاً اینایی که ادبیات خونده‌ن یه طوری کلمات رو به هم می‌چسبونن و سر هم می‌کنن که آدم لذت می‌بره اما شما چیزی نگفتید!» با این شما گفتن‌ها و احترام گذاشتن‌های چاپلوسانه حرصم را درآورده، می‌گویم: «خب، من می‌نویسم...» و دستم را به شکل نوشتن روی کف دست دیگرم تکان می‌دهم. می‌گویم: «داستان می‌نویسم... یا مقاله... یا نقد ادبی...یا...» می‌پرسد: «کتابی هم چاپ کردین؟» می‌گویم: «نه هنوز!» می‌خواهم بگویم هنوز زود است اما یادم می‌آید با این آدم‌ها نباید آدم خودش را کوچک نشان دهد. ادامه می‌دهم: «توی مجلات و روزنامه‌ها... چیزایی چاپ شده» دروغ را با راست قاطی می‌کنم و خودم هم باورشان می‌کنم.

دارم برای مرد بنگاهی توضیح می‌دهم که کار من نوشتن است نه حرف زدن که می‌رسیم به میدان شلوغی. با زحمت ماشین را به کناری هدایت می‌کند و توی حرفم می‌پرد که: «اینجا دیگه پیاده‌تون می‌کنم... با من تماس بگیرید و خانوم رو هم بیارید خونه‌ها رو ببینه... از دست‌تون می‌پره‌ها... مخصوصاً اون اکازیونه!» می‌گویم: «باشه... حتماً... زحمت کشیدین...» در را می‌بندم: «خداحافظ» «خداحافظ»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:20  توسط اشکان نیّری  | 

دارم با خودم فکر می‌کنم تاریخ تا کِی در برابر فشار فراموشی یا تحریف روزهای سیاه مقاومت می‌کند؟ آیا تاریخ شکست می‌خورد؟ آیا صدای بعضی از بیگناهان هم شامل آن قانون «تنها صداست که می‌ماند» می‌شود؟ آیا ما الان دلیل به اندازه‌ی کافی داریم که انوشیروان عادل را ظالم بدانیم؟ خیلی دلم می‌خواهد این روزها به تاریخ اعتماد کنم و بگویم روزی مشخص می‌شود که لابلای سطور تاریخ بیهقی چه چیزهایی گفته نشده! می‌ترسم از زندگی‌ای که هر لحظه دارد لحظات یک لحظه‌ی پیش ما را زیر خاک دفن می‌کند. مثلاً من اینجا نشسته‌ام. اما چه کسی صدسال بعد می‌داند که اینجا که شاید یک اتوبان شده باشد یک خری بوده که نشسته بوده؟!

راستش این فکرها از فکر به واقعه‌ی آن اعدام‌های فله‌ای آن سال‌هایی که خودتان می‌دانید آمد. روزی می‌شود که پرونده‌ی این واقعه باز شود و بی‌تعارف و بی‌تقدس از هیچ جانبی به آن پرداخته شود؟ من خرافاتی‌ام. فکر می‌کنم تا پرونده‌ی آن‌ها را باز نکنیم و مقصر و بی‌گناه را مشخص نکنیم روح‌شان همین دور و برها در حال عذاب کشیدن هستند. نگاه عامیانه‌ایست؛ می‌دانم. اما همیشه اینطور فکر می‌کرده‌ام در مورد مردگان. که اگر درست قضاوت‌شان نکنیم از اینجا و از کنار ما نمی‌روند. باید مشخص شود که بودند و به چه گناهی کشته شدند. وگرنه هیچ‌کدام‌مان نمی‌توانیم با خیال راحت زندگی کنیم.

حالا با این وضع می‌شود به تاریخ اعتماد کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:24  توسط اشکان نیّری  | 

ماجرای پدرام رضایی‌راد به این صورت تمام شد. بسیار مختصر و مفید! با خودم فکر می‌کنم اگر من جای او بودم یا جای هرکس دیگری که دچار این سؤتفاهم می‌شد چه می‌کردم؟ رضایت می‌دادم به اضافه کردن این نوشته به پاورقی؟ نمی‌دانم. شاید لج‌بازی‌ام گل می‌کرد و... .

اما این چیزها مهم نیست. مهم بی‌پناهی و عقب‌نشینی سواد در مقابل حمله‌ی بی‌سوادی‌ست. این است که سکوت را گوشخراش می‌کند. وگرنه سکوتِ پس از رفع دعوا را باید به فال نیک گرفت.

اما یک چیز هم هست که از هر چیز دیگر مهم‌تر است در نظر من. هرچیزی که مانع نوشتن و داشتن خیال آسوده برای نوشتنِ یک نویسنده بشود به سود نویسنده و حتی جامعه است که زودتر تمام شود و نویسنده باز برگردد به اتاق خودش و باز بنویسد. شاید به هر قیمتی بیارزد این تمام شدن. شاید...

نمی‌دانم... شاید...

اما بهرحال این سکوت و رضایت نویسنده و حتی از بین بردن تمام روایت‌ها از این ماجرا در برابر یک سؤتفاهم باورنکردنی خود ماجرایی تلخ است که به این سادگی‌ها فراموش نمی‌شود. منتها باید این بغض را هم قورت داد.

 

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط اشکان نیّری  | 


هیچ‌وقت به سیاستمداران علاقه نداشته‌ام. هیچ‌وقت نخواسته‌ام زیاد بهشان نزدیک شوم. همین‌طور به سیاست هم. سیاست برای من نه در میتینگ‌های انتخاباتی‌ست نه در دست تکان دادن و... .

سیاست برای من زمینی‌ست که رویش قدم می‌زنم. زمینی‌ست که رویش لپ‌تاپم را می‌گذارم و داستان می‌نویسم. سیاست برای من آن چیزهایی‌ست که از یک میتینگ بر جا می‌ماند. کاغذهای پاره... میکروفن‌های داغ‌شده... صندلی‌های تاشده... آدم‌های کناری نشسته... سیاستمداران پیژامه‌پوش... و خرید یک سطل ماست به همراه جدیدترین کتاب یک نویسنده. سیاست برای من قدم زدن در خیابان است؛ یا چرت زدن در اتوبوس؛ یا گشتن به دنبال خانه.

به همین خاطر هیچ‌وقت نه خواسته‌ام (و اگر هم زمانی خواسته‌ام) نه توانسته‌ام سوت بزنم و دست بزنم برای سیاستمداران. دور از مرکز بودن شاید چیزی‌ست که من انتخاب نکرده‌ام. پدر و مادرم انتخاب کرده‌اند اما هیچ‌وقت از این موهبت ناراضی نبوده‌ام.دور از مرکز بودن کم‌کم برای آدم خاصیت گریز از مرکز را درست می‌کند. هرچه گردش مرکز بیشتر شتاب بگیرد من هم دورتر می‌شوم!

شاید این تنها یک عکس‌العمل عادی انسانی باشد که در تمام عمرش احساساتش را سرپوش گذاشته و برخلاف باطن احساساتی و شکننده‌اش ظاهری سرد و بی‌تفاوت داشته و علاوه بر آن کم‌رویی هم به آن کمک می‌کرده. اما من فکر می‌کنم تمام این‌ها به آن آدم کمک می‌کند که همیشه بیشتر از شور شعور داشته باشد.

من فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین کمک‌های ما به سیاست و به جامعه و به خودمان این است که هدف و آرمان‌مان را فراموش نکنیم.

اگر دارای هدف و آرمان باشیم و نه فقط هوادار آن، حوزه‌ی فردی و اجتماعی و سیاسی در هم می‌آمیزند و ما همان‌طور که از دیگران متوقع‌ایم به بضاعت عمل خودمان نیز نگاه می‌کنیم و به همان مقدار به بضاعت عمل آن سیاستمدارانی که انتخاب می‌کنیم.

معمولاً چیزی که در فضای شورانگیز و شعورگریز پیش از انتخابات اتفاق می‌افتد فراموشی موقت تمام این حرف‌هاست. فراموشی‌ای که گاه حتی با خودآگاه سروکار دارد و گاه با ناخودآگاه. به خصوص در فضای شکننده و حداقلی سیاسی ایران که گاه نفسِ گفتن یک حرف کافی‌ست تا چشم بر روی تمام معایب ببندی.

بعد از این مقدمه‌ی طولانی می‌خواهم بروم سراغ حرف اصلی خودم. میرحسین موسوی انتخاب این روزهای من است و اگر اتفاق خاصی نیفتد انتخاب من در ۲۲ خرداد هم خواهد بود اما...

کاش مجبور نبودیم برای رسیدن به این انتخاب چشم روی معایب کوچک و بزرگ ببندیم. کاش مجبور نبودیم در همین روزها هم شعورمان را به شورمان بفروشیم. کاش متوقع بودیم و توقع ما به اسم زیاده‌خواهی و آب به آسیاب دشمن ریختن تعبیر نمی‌شد.

این "ما"یی که می‌گویم همه‌ی آن کسانی هستند که در امور سیاسی و انتخاباتی متأسفانه بیشتر صحوی هستند تا سُکری! آن‌ها هرچه می‌نوشند آنقدر مست نمی‌شوند که کتک خوردن خبرنگاران و عکاسان را خودآگاه یا ناخودآگاه به پس ذهن برانند و فریاد بکشند: «زنده‌باد آزادی بیان!»

شاید آن‌ها همان‌هایی هستند که دیده‌اند چطور روزی در میان جماعت خشمگین کسی از یک سو دستور کتک زدن آن "بسیجی" را داده و مردم خشمگین بی‌تأمل سر آن "بسیجی" بدبخت ریخته‌اند و به قصد کُشت او را کتک زده‌اند و یک لحظه به این فکر نکرده‌اند که اصلاً شاید آن بدبخت "بسیجی" نباشد حتی! این آدم‌ها از فضیلت مست شدن بی‌بهره‌اند.

روضه نمی‌خوانم برای خودم! این حکایت روزمره‌ی من است. و حکایت روزها و سال‌های از دست رفته.

شاید آرمان‌گرای خیال‌باف باشم به نظر برخی آدم‌ها اما به هر حال حق خودم می‌دانم که وقتی به کسی که فریاد می‌زند «آزادی بیان» سخت‌گیرتر و بهانه‌گیرتر باشم. به قول این آدم  گفتن حق، مسئولیت می‌آورد. 

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:34  توسط اشکان نیّری  |